پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سایت دلنوشته‌های آزاد غیاثکلا دابو خوش آمدید . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
از سر درد
نوشته شده در سه شنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۴
ساعت : 17:41
نویسنده : مدیر وبلاگ

شاید بیشمار مراجعه کنندگان به این وبلاگ ، این پرسش در ذهنشان نقش بسته باشد که چرا مدت مدیدی است این وبلاگ را یادداشت جدیدی فعال ننموده است وعلت این رکود چه میتواند باشد؟

اگر حوصله بفرمایید از اول میگویم ، از اول اول .

پنجسال پیش از روز دهم آذر 1389 وبلاگ دلنوشته های روستای غیاثکلا ایجاد شد تا تاریخچه وبیوگرافی و سوابق روستا و اهالی آن در آن نگاشته شود . با تلاش زیاد و همکاری و اطلاع رسانی عده معدودی از اهالی ، بخشی از کار انجام شد ، اما هنوز بسیاری از برنامه ها به ورطه عمل در نیامده بود و متاسفانه ارتباط با افراد سالخورده و مطلع نیز به سختی امکان می‌یافت .

در این شرائط برای دستیابی به اطلاعات بیشتر از سوابق روستا و اهالی آن ، مقرر شد تا به جوانان آشنا با کامپیوتر و اینترنت متوسل شویم و از آنها بخواهیم تا هرکدام  ، سوابق و بیوگرافی خاندان و طائفه خویش را کنکاش نموده و آنرا با قلم خویشدر وبلاگ بنگارد ، به همین منظور وبلاگ دیگری به نام دلنوشته های اهالی روستا ایجاد شد تا برگزیدگان هر طائفه ، به قلم خویش از خویشان خود بنگارد. 

متاسفانه این روش نیز ما را به مقصودمان راه نبرد ، و جوانان را انگیزه و یارای مشارکت و همکاری نبود . و همین جوانان منتخب از دودمان های مختلف اظهار نمودند که آنها را از سرگذشت روستا و اهالی‌اش اطلاعات چندانی نیست ولیکن دوست دارند که در خصوص مسائل دیگر که مربوط به روستا نیست مطلب بنویسند. بمنظور برآورده شد خواسته این جوانان ، همین وبلاگ که مشاهده میشود ، ایحاد شد و نام جوانان بسیاری نیز بعنوان نویسنده بر آن نقش بست . 

نویسندگان این وبلاگ , ابتدا یکسری مطالب مطرح شده در سطوح مختلف اینترنت را در وبلاگ کپی پیست کردند. ولیکن به مرور همین کار نیز کمرنگ شد و بیشتر نقش خواننده ی وبلاگ را ایفاء مینمودند. که سرانجام این نقش نیز از بستر وبلاگ محو شد . تا جائیکه در حالت عادی 3 الی 4 نفر روزانه به وبلاگ سر میزدند و اگر این حقیر مطلبی می نوشتم تعداد مذکور به 10 الی 15 نفر افزایش مییافت . در حالیکه قبلاً تعداد بازدیدکنندگان محلی تا 50 نفر هم میرسید.

متعاقب آن شورا و دهیار غیاثکلا سایتی فراهم نمودند که بلکه ار این طریق جوانان را ترغیب نمایند تا اوقات فراغت خویش را در سایت فعالت نمایند که متاسفانه این روش هم افاقه نکرد . و از این رهگذر نیز چیز زیادی نصیب ما نشد و ناگزیر شدیم که اهداف خویش مبنی بر تکمیل سوابق و مسائل روستا را از طریق تلگرام پیگیری نماییم .

و اکنون دوماه است که بیش از 100 نفر از اهالی که 85% آنها را جوانان روستا تشکیل میدهد ، در  محیط تلگرام گردآوری شدند ، به این امید که هر کدام از جوانان بعنوان نماینده‌ی خانواده و خاندان و طائفه‌ی خویش ، در مسیر جمع آوری اطلاعات و خاطرات و عکسهای مربوط به خاندان خویش گام بردارد و با نگارش آنها ، صفحه ای بر صفحات تاریخچه وسوابق غیاثکلا بیفزاید .

اما صد افسوس که این انجمن تلگرامی نیز صحنه و عرصه فعالیت تقلیدی و تکراری برای ارسال مطالب کپی شده از فضای مجازی شد.

و تأسف بارتر اینکه همان کسانیکه بعنوان بزرگ و دلسوز و طراح همیشه در صحنه ، پیشنهاد و حتی دستور ایجاد گروه تلگرامی را صادر نمودند ، اکنون که در گروه حضور دارند خاموشند و منفعل . و دریغ و صد دریغ وقتی آنها را به فعالیت فرا میخوانیم ، باز با ژست بزرگی و سروری و کماکان با افاده و تفاخر افاضات میفرمایند که این چه گروهی است که یکعده نوجوان و جوان در آن جمع شده اند و مطالب و عکس از این سو و آن سو کپی کرده و در گروه میگذارند. و برای اینکه حضورشان در این گروه به جلال و عظمت شان لطمه نزند ، به وزش نسیم و یا تموج موجی ، سریع گروه را ترک میکنند . 

به این بزرگان فقط باید گفت ، شما اگر ضعف داری و قادر به نوشتن نیستی ، چرا با بهانه‌تراشی و انتقادهای صد من یک غاز ، جلوی فعالیت هرچند عقیم دیگران را میگیری و عیش آنها را کور میکنی . 




معرفی
نوشته شده در شنبه ۱۲ دی۱۳۹۴
ساعت : 17:52
نویسنده : انجمن جوانان نویسنده غیاثکلا

سلام به تمام هم روستایی‌های دلسوز و محل دوست خودم . من ی جوونی هستم از روستای غیاثکلا و این صفحه به اختیار از مدیر سایت روستا گرفتم برای انتقاد درباره ی روستا و هدفم اینه که با این انتقادها مسئولان (شورا و دهیار روستا ) به خودشون بیان و برای بهبود مشکلات روستا  تلاش بیشتری کنن 

واز خوانندگان تقاضا میکنم که نوشته های منو بی احترامی تلقی نکنن چون واقعا میخوام بعضی از واقعیت ها و مشکلات اصلی روستا رو بگم بدون هیچ ممانعت یا سانسوری

به امید روستایی زیبا و بدون عیب 

یاعلی 

:: موضوعات مرتبط: سرآغاز و مقدمه



راه اندازی سایت انجمن غیاثکلا
نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ آذر۱۳۹۴
ساعت : 19:20
نویسنده : مدیر وبلاگ

با سلام _  پیرو یادداشت قبلی ، بدینوسیله در کمال سرور و خوشحالی ، ایجاد سایت جدید و آزاد غیاثکلا را با ٱدرس http://forum.ghiaskola.ir  به شما نویسندگان و خوانندگان و بازدیدکنندگان این وبلاگ نوید داده و به استحضار میرساند که در سایت مذکور ، افراد میتواند "شناخته یا ناشناخته" با نام "واقعی یا مستعار" ، برای خویش کاربری ایجاد نموده و آزادانه مطلب بنویسند. از تمامی غیاثکلایی‌های محترم ، بویژه جوانان فرهیخته این روستا استدعا مینمایم که در این انجمن مجازی عضو شوند و با مشارکت همه جانبه ، ایفای نقش نمایند و بانگارش مطلب ، سایت را پربار و فعال نمایند. بدیهی است با راه اندازی و رونق گرفتن این سایت ، ابتدا وبلاگهای قبلی منفعل  و پس ازانتقال مطالب وبلاگها به این سایت ، وبلاگها تعطیل و ازگردونه خارج خواهند شد. در پایان خاضعانه خواهشمند است باحضور فعالانه خویش ، بر اعتبار و امتیاز سایت فوق الاشاره افزوده و برگهای زرینی از افتخار و مباهات ، برای غیاثکلا رقم بزنید. 




ایجاد کاربری انجمن جوانان نویسنده غیاثکلا
نوشته شده در جمعه ۲۹ آبان۱۳۹۴
ساعت : 9:11
نویسنده : مدیر وبلاگ

سلسله مـــــوی دوست حلقـــــه‌ی دام بلاست 

هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

شعر فوق عنوان یکی از کامنتهایی است که یک جوان ناشناس غیاثکلاهی ، در قسمت نظرات وبلاگ ghiaskola (دلنوشته های یک روستا) گذاشته است و در ذیل آن ضمن انتقاد سازنده به مدیر وبلاگ ، تذکرات بسیار عمیق و سنجیده‌ای را مطرح نموده‌است که آن مطالب جهت اطلاع خوانندگان،ذیلاً عنوان می‌گردد:

1- مدیر وبلاگ  چون خودش در غیاثکلا زندگی نمی‌کند، و از مشکلات و گرفتاریها و محرومیتهای آن خبر ندارد و از طرفی چون بسیار شیفته غیاثکلا هست ، لذا هرچه درباره‌ی این روستا می‌نویسد همه از خوبی و گل وبلبل بودن این روستا میباشد و علیرغم کامنتهای مختلفی که ما درباره وضع ناهنجار کاله و نابسامانیهای آن مینویسیم ، و هرچه از نداشتن امکاناتی مانند کافی‌نت وباشگاه و کلوپ و..... ، نظر می‌دهیم ، هیچکدام منعکس نمیشود. زیرا این عاشق دلباخته ی غیاثکلا ، فارغ از حلقه‌ی مبتلایانی میباشد که به زنجیر این دوست(غیاثکلا) گرفتارهستند. آری مدیر وبلاگ چون عاشق و شیدای غیاثکلا است فقط خوبیهای آن را می‌بیند و چون در غیاثکلا زندگی نمی‌کند و از مشکلات موجود در این روستا  و ازمعایبِ عملکرد شورا و دهیار و سایر عوامل مربوطه خبر ندارد ، بنابراین نه خودش چیزی مینویسد و نه می‌گذارد دیگران مطلبی در این خصوص بنویسند.

2- من یک جوان تحصیلکرده غیاثکلا هستم که به نمایندگی جمعی از جوانان غیاثکلا ، کراراً و به دفعات متعدد ، بصورت ناشناس نظر گذاشتم ، و درخواست ایجاد فضایی آزاد برای نوشتن توسط ما جوانان را (بصورت گروهی و ناشناس) مطرح کردیم . ولی از آنجا که به درخواست ما تاکنون پاسخی داده نشد ، متاسفانه هنوز این وبلاگ از نعمت نوشتن مشکلات روستا محروم می‌باشد.

پاسخ مدیر وبلاگ به این جوانان دلسوخته و فرهیخته :

1- از اینکه تاکنون امکان ارائه پاسخی که مطلوب نظر شما باشد ، فراهم نشده است پوزش میطلبم. 

2- تا قبل از فروپاشی و بازسازی مجدد این وبلاگ در سایت بلاگفا ، فضایی آزاد برای نوشتن مطالب موقت با کاربری و رمز عمومی ، ایجاد شده بود که هر کسی میتوانست بطور ناشناس پست بگذارد ، ولیکن خیلی کم استقبال شد و مورد استفاده قرار نگرفت .

3- اکنون نیز در سایت blogfa.com مجدداً فضایی با عنوان انجمن جوانان نویسنده غیاثکلا در وبلاگ ghiaskolafree با کاربری  @110 ایجاد شده است که اگر رمز آن بصورت عمومی اعلام شود ، همگان میتوانند در آن مطلب قابل نمایش بگذراند. امّا این کار یک عیب بزرگ و جدی دارد و آن اینکه همه‌ی  افراد و اشخاص (اعم از آشنا و بیگانه) نیز میتوانند به آن پست راه یافته و آن نوشته را دستخوش تغییر و یا حذف قرار دهند. برای اینکه این مشکل حل شود ، بهتر است این گروه از جوانان با یک شماره موبایل(تلفن همراه) ناشناس که بنام شخص خاصی ثبت نمی‌باشد ، به شماره همراه 09193526680 (متعلق به اینجانب) پیامک ارسال نمایند ، تا من بتوانم رمز مربوط به کاربری فوق‌الذکر را بطور محرمانه برای او SMS نمایم .

پس اینجانب منتظر sms شما هستم  




بانوی فاتح کربلا
نوشته شده در یکشنبه ۲۴ آبان۱۳۹۴
ساعت : 21:22
نویسنده : محمدرضا غیاثی
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافــــــری است رنجیدن
 
زینب کبری ، دختر فاطمه و علی(ع) در سال پنجم‌هجری متولد شد و در حماسه‌ی  عاشورا ، بانویی 55ساله بود. او در 5سالگی ، پدربزرگش حضرت محمد(ص) و مادرش فاطمه(ع) را از دست داد و طبق وصیتی از حضرت محمد(ص) با پسرعمویش عبدالله جعفر طیار ازدواج کرد و از او دارای 4 فرزند شد که دو پسرش و به روایتی سه پسرش در کربلا به‌شهادت رسیدند. از ماه رجب سال 60 هجری، زینب(ع) برای همراهی با حسین(ع) همسرش را ترک کرد و تا آخر عمر نزد او بازنگشت.
از شامگاه عاشورا (دهم محرم سال 61هجری) در رأس بانوان عاشورا به‌ اسارت در آمد. تنها 20روزبعد، در اول ماه صفر ، با سخنانش در جشن یزید، وی را تا ابراز ندامت از قتل حسین(ع) عقب نشاند. از این روز، زنجیر از اسیران برداشته شد و مردم برای تسلیت به این میهمانان داغدار در ماتمشان شرکت می‌کردند. چهل روز از عاشورا گذشته،در اربعین همراه با اسیران آزادشده ، پیروزمندانه به‌ مزار شهیدان کربلا رسید. شش ماه پس از بازگشتِ به‌ مدینه ، یزید از بیم شورش در مدینه ، زینب(ع) را به مصر تبعید کرد. زینب کبری(ع) پس از چند ماه در مصر وفات کرد و مزار باشکوهش در مصر بسیار مورد احترام مردم است. البته یک حرم دیگر منتسب به‌زینب(ع) درحومة دمشق قرار دارد که ایرانیان بیشتر به‌ آن توجه دارند.
 
سلام بر او ، که در راه خدا حق جهاد را به‌جای آورد و از آغاز در کمال آگاهی و اختیار و مسئولیت‌پذیری ، خانه و خانواده را رها کرد ، تا در رکاب برادر و راهبرش حسین ، رسالتش را به‌ انجام رساند.
سلام بر او که با رهبریِ کاروانِ اسیران ، پیامِ رهایی را به اوج رساند و راه سیدالشهدا را به‌شایستگی ادامه داد.
سلام بر او که خروش کوبنده و افشاگرش ، دارالاماره ابن‌زیاد و مرکز حکومت یزید پلید را به‌لرزه درآورد و کلام روشنگر و آتشینش ، خشم مردم را علیه یزیدیان شعله‌ور ساخت و آتش سوزانش اندکی بعد دودمان اموی را برانداخت.
سلام بر او که در اوج بدمستی دشمن ، و در برابر یاوه‌های اهانت‌آمیز یزید علیه سیدالشهدا و یارانش ، بر او خروشید.
و اکنون برماست تا با یاد و تجلیل از حماسه عاشورا و سوگِ حسین(ع) ، عواطف و احترام عقیدتی به‌استوارترین برپاخاستگان مظلوم را زنده و سرشار بداریم و اندیشه و تحلیلِ درست از آنرا ، تا غنای زندگی شوریدگی بارور کنیم . و نگذاریم چنین فلسفه و سنّتی، به‌بیراهه‌ی اشک و اسف بر ایستادگی و شهادت کشانیده شود ، و مراقب باشیم تا «اربعین حسینی»  این یادبود ناب و خالص یک پیروزی شگفت و سریع و ناباور ، که سرنوشت حماسه‌ی کربلا را از محاق شکستِ کامل ، به‌ یک ظفرمندی جاودانه و همواره خلّاق تبدیل نمود ، به فراموشی نرود.
زیرا این بانوی بزرگ که پرچمدار این چرخش ناباور بود ، پیروزی بر ولایت اموی را درخلال تنها بیست روز (دهم محرم تا اول صفر 61 هجری) به‌بار نشاند ، و به‌رغم اسیر و دربند بودن، موفق شد تا در روز چهلم عاشورا ، این دستاورد شگفت را به‌سالار شهیدان حسین(ع) و تربت شهیدان گزارش کند. و بدینترتیب راه و رسمِ عاشورایی و شهادت سالار عاشورا و همه‌ی مجاهدان رکابش را ، به‌ چنان پیروزی و ظفری دگرگون سازد که همگان را بر خلافِ آنچه که پیش‌بینی کرده بودند، به حیرت وادار کند.
آفریدن این پیروزی ناباور، بطور عمده حاصلِ رنج و جهاد بانوان اسیر عاشورا بود که تنها به اتّکای شکیبایی و ایستادگی همین اسیران و بانوان اسیر (بخصوص زینب کبری(ع)) بوده که در مقام الگو و راهنمای این شکیبایان ، هم با کلام آتشین و خطابه شکافنده‌اش می‌غرید و هم تازیانه‌ها را به‌جای زنان و کودکان اسیر بر کتف خود می‌خرید. و این در حالی که خود زنی سالمند در 55سالگی و مادری داغدار بود ، با سه فرزند به خون تپیده در عاشورا و 6 برادر شهید(شامل سالار شهیدان حسین(ع) و علمدار دلاور عباس رشید) و داغ دهها برادرزاده و عموزاده و دیگر دلیران خاندان .
این بزرگ بانوی فاتح  ، بعنوان داغدارترین داغداران و سالخورده‌ترین و شناخته‌شده‌ترین آنها ، در حالی به‌ خلقِ این پیروزی قد برافراشت که با سر و پای برهنه و بازوان بسته به‌زنجیرِ اسارت ، به‌هر سوی کشانیده می‌شد، و تحت آماج بیشترین فشارها و رکیک‌ترین دشنامها ، آرمان عاشوراییان را تازیانه به‌تازیانه و دشنام به‌دشنام دنبال می‌کرد و همه اینها در دوران تاریخی دوردستی رخ داد که استبداد دینی به‌نام «خلافت-وصایت-ولایت» به‌دست تبار بنی‌امیه (از قبیله قریش) افتاده بود، و امت همین حکومت اسلامی ، کمترین حقی برای اسیران (اهل بیت پیامبرشان) قائل نبوده و آنهارا برده‌ی خویش می‌دانستند. و خیلی آسان سیلی و گشاده دستی بر رخسار زنان و دختربچگان را مجاز می‌شمردند ، و وقاحت را بدانجا رساندند که در محضر «خلیفه پیامبر» یزید پلید ، نوادگان آن حضرت (از جمله «فاطمة بنت الحسین») را به‌صراحت و با صدای بلند ، به‌کنیزی درخواست کردند.
با تأمل بر مختصات رویارویی این اسیران با خلیفه دیکتاتور ، یک پرسش اساسی مطرح خواهد بود و آن این که سرچشمه این همه استواری و شکیبایی تا چنان پیروزی ناباور در کجا نهفته است؟ به عبارت دیگر ، این از کجا می‌جوشد که تنها 20 روز پس از شهادتها، 20روزی که تمامی ساعتها و شب و روزهایش را گرفتار شکنجه و بسته به‌زنجیر در صحراها و شهرها به‌هرسوی کشانیده می‌شدند ، زینب(ع) را مشاهده می‌کنیم‌که در خطابه روز اول ماه صفر 61 هجری ، به‌هنگامی که دست بسته در محضر ولی مسلمین و میهمانان جشن درباری برپا ایستاده بود ، چهره به چهره با خلیفه ، در حالی که او را کوچک و بدون هرگونه عنوان رسمی و دینی ، تنها و فقط «یزید» خطاب می‌کرد ، فریاد می‌کشد و میگوید: «یزید، اینکه گستره زمین و افقهای آسمان را بر ما بسته و ما را در شهرها و سرزمینها به‌اسیری می‌گردانی ، آیا گمان داری که اینها تنزل و سستی منزلت ما و کرامت و عظمت توست که چنین ، باد بر دماغ خویش دمیده‌یی...؟»
و این پرسش آنگاه برجسته‌تر بر ذهن می‌نشیند که یادکنیم: همین زینب کبری(ع) ، در روزهای نخست ورود به‌ کربلا وقتی از حسین(ع) می‌شنود که باید در این سرزمین کشته شود ، به‌غایت متفاوت بوده ، ناله‌یی دردناک سر می‌دهد و بیتابی پیشه می‌کند. و اکنون با زنی«فولادین» مواجه هستیم که توانمندو مقتدر ، امپراتور مدعی خلافت اسلام را در خانه‌اش به‌زانو در می‌آورد . راستی این دگرگونی شگفت از کجا سرچشمه گرفته است؟ 
جهت دستیابی به پاسخ این پرسش به فرازهایی از گویاترین کلمات ژرف زینب(ع) تأسی نموده تا رهنمون ما به کنه این راز باشد. 
حدود ظهر روز یازدهم محرم61هجری که تنها حدود 15ساعت از شهادت امام حسین(ع) می‌گذشت ، وقتی اسیران را به‌سمت کوفه گسیل داشتند ، دشمن چنین طراحی کرده بود که آنان را از میان کشته‌های پاره‌پاره و عریان عبور دهد که سرهایشان را شبانه جدا کرده و به‌کوفه فرستاده و بدنها را لگدکوب سم ستوران کرده بود. طبیعی‌است که بی‌تابیهای هرکدام اسیران از دیدن چنین منظره‌هایی بسیار شدید باشد ، اما در این صحنه‌ها رسیدگی زینب(ع) به‌یکایک همراهان ، بسیار حیاتی و فوق‌العاده بود و او به‌رغم داغدارتر ‌بودن از همگان ، این مهم را به‌صورتی درخشان محقق کرد. و در این میان رسیدگی او به شخص علی‌ابن‌الحسین(امام سجاد(ع)) است که در برابر تأثر امام سجاد(ع) از مشاهده صحنه‌ی پیکرها میگوید:
«به‌خداوند سوگند که آنچه مشاهده می‌کنی، همانا یک پیمان خداوندی با جد و پدر و عموی توست ، چنان‌که به‌طور مؤکد ، خداوند از بسی مردمان ناشناس نیز در همین راستا پیمان گرفته که اگر آنان را فرعونیان زمین نشناسند ، نزد آسمانیان می‌شناسند. کسانی که با چنین پیمان به‌گردآوری این اجساد پاره پاره و پیکرهای له شده همت خواهند کرد تا آنان را دفن کرده و بر مزار پدرت حسین(ع) در این کرانه رود (فرات) پرچمی برافرازند که به‌رغم گذشت دورانها ، هرگز کهنگی نیابد. با آن‌که سران کفر و نیروهای گمراه به‌محو و نابودی آن بسی اقدام کنند اما اثری نگذارند مگر به‌عظمت آن افزوده شود...»
اگر در همین کوتاه‌شده از کلام زینب(ع) اندیشه کنیم ، پایه‌های شکیبایی زینب را در این نکته کلیدی میتوان مکاشفه نمود که جنبش‌عاشورا یک «پیمان» است که میان خدا و پیامبر(ص) و امامان(ع) بسته شده و دنبال می‌شود.
آنچه که گرانترین سرمایه زینب(ع) است ، پیمان و هم‌پیمانی با خدا و رسول از یک‌سو، و با مردم و تاریخی است که به‌«مردم» اهل پیمان و «گمنامان» وفادار بستگی دارد.
چنین است که این کلام زینب(ع) در لبّ و گوهر خویش، به یک راز انسانی و معنوی راه می‌برد که باید در ردیف برترین کشفهای عقیدتی و مبارزاتی شمرده آید و آن این‌که او اگر چنین نیرومند و غران و تکیه‌گاه همگان و عهده‌دار رهبری آنان است، نه بدین‌روی است که خود یک زن فولادین است و یا ترتیب امور به‌دست نیروهای ماورایی آسمان داده خواهد شد، بلکه همه چیز مبتنی و متکی به‌چنان پیمان و تعهدی است که چنین شکوه و قدرتی را ساطع می کند و به‌ثبت می‌دهد.
 
دنیای «پیمان» و«تعهد» را می‌توان با نام دیگری یاد کرد که همانا دنیای عشق و به‌عبارت دقیقتر، دیانت عشق است. زیرا دنیای «عشق» و در عمق همه احساس و شورهای عاشقانه، همانا جستن ارزش، زیبایی و جاذبه در بیرون خود و فراتر از دنیای خواستهای شخصی است که لاجرم به‌معنی نگریستنی متفاوت به‌هستی و زندگی بوده و به‌معنی دقیق کلمه، یک ایدئولوژی و مرام والایی است که سراسر با هر مرام خودمحور، گو که نام دین داشته باشد، بیگانگی دارد.
کلام و دنیای فکری و مبارزاتی زینب(ع)، بیان و حقیقت یک سرچشمه سرشار‌کننده است که با نام «عشق» و «پیمان»، معرفی و بیان می‌شود با ویژگی و خصلت ضعف‌زدایی، شکیبایی و جوشش نیروی غرّان و شکافنده مبارزاتی که زینب(ع) خود از بارزترین آیاتش بوده و در مواجهه با یزید به‌اثبات رسانید. و این آموزش و الهامی است که باید در یادبود «اربعین حسینی» بدان اندیشید تا باشد که به‌عشق و پیمان راه بکشیم و پرواز کنیم.



تشنه‌ی لبیک
نوشته شده در جمعه ۱۵ آبان۱۳۹۴
ساعت : 17:46
نویسنده : محمدرضا غیاثی

ما بسیار خوانده و یا شنیده‌ایم که انگیزه امام حسین براى بیعت نکردن با یزید ، اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر بوده است . زیرا خود فرموده است : “اُریدُ اَنْ آمُرَ باِلمَعْرُوفِ وَاَنهْى عَن ِالمُنکَرِ…”

کلمه “معروف” با آن که عربى است ، براى فارسى زبانان کاملا آشناست و نزد ایشان ، اطلاق معروف به هر کس و یا چیزی ، دلالت بر این دارد که همگان یا حداکثر مردم آن را شناخته و برآن آگاهى داشته و حتی آن را پسندیده‌اند. و نزد آنها "منکر" چیزى است که آنرا نمى‌شناسند یا دوست ندارند و انکار مى‌کنند و از آن کراهت دارند.

در حقیقت امر به معروف و نهى ازمنکر به عنوان وظیفه سه جانبه (از طرف مردم به زمامداران - از طرف مردم به مردم - از طرف زمامداران به مردم ) میتواند مطرح باشد . که البته اغلب سهم “مردم به زمامداران" با سرکوب مواجه میشود . 

در این مجال خوبست تا به این نکته اشاره شود که نقش امام‌‌حسین(علیه‌السلام)جهت ادای فریضه‌ی (امربه‌معروف و نهی‌از منکر) نسبت به حاکم و زمامدار ، در قالب مقابله با انحراف یزید و یزیدیان ایفاء شد. و نقش امام‌على(ع) در دوران حکومتش ، جهت فریضه(امربه‌معروف و نهی‌از منکر) نسبت به مردم ، در قالب مراقبت دلسوزانه از ایمان مردم  ایفاء گردید.

متاسفانه از دیرباز تاکنون،تعبیر و تقسیری که از "امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر" نزد زمامداران مطرح میباشد فی‌الواقع “امربه‌مشروع و نهى‌ازممنوع” یا “امربه‌حلال و نهى‌ازحرام” میباشد. 

آیا شنیده شده است که امام‌حسین(ع) در سراسر قیامش کوچک‌ترین سخنى از سُست شدن اعتقادات و نماز و روزه مردم و سهل‌انگارى‌شان در “احکام شرع” به زبان آورده باشد؟ یا یکسره با دفاع از “حقوق مردم” و اعتراض به پایمال شدنش توسط حاکمیت جائر ، به جاى مسائل شرعى ، مسائل “عُرفى” را مطرح و به جاى امر به مشروع ، امر به معروف کرده است.

 فراموش نشود که امربه‌معروف و نهى‌ازمنکر امام حسین(ع) جهت مقابله با انحراف حاکمیت در تغییر نظام سیاسى اسلام از چارچوب قرآنى “شورا و بیعت” براى حاکمیت ملت به ولایت مطلقه موروثى یزید بود.

آن دسته از احکام شرعى که نزد اکثریت مردم هنوز جا نیفتاده و شناخته نشده و هنوز در قلمرو ”عُرف” درنیامده است ، نمى‌تواند مردم را با جبر و زور به آن امر کرد. مگرآن که به تصویب اکثریت خواص و نمایندگان واقعى مردم رسیده وشکل قانونی پیدا کرده باشد(البته نه تحمیلى و گزینش شده از طرف حاکمیت) . دراین صورت است که آن بخش از شریعت در عُرف وارد شده و مردم باید همچون بقیه قوانین به آن عمل کنند.

با کمى تأمل شاید بتوان گفت "معروف” همان “ّافکارعمومى” و “داورى مردمى” است که از سرشت عمومی و “عقلانیت جمعى” یک ملت ناشى مى‌شود و امر و نهى از آن ، در حقیقت پاسدارى از خواسته‌هاى نوشته یا نانوشته مردم است.

علامه طباطبائى، معروفترین مفسر متأخر شیعه مى‌گوید “معروف آن است که مردم با ذوق مکتسب از حیات اجتماعى متداول آن را مى‌دانند”. و در کتاب‌هاى لغت نیز “معروف” به هر فعل خوبى اطلاق شده است که به وسیله عقل یا شرع فهمیده شود و مطابق فطرت سلیم باشد. حتى اگر شرع به آن اشاره نکرده باشد، فقط کافیست که مردم به فطرت و عقل سلیم خود آنرا پسندیده باشند. البته باید حساب عُرف را از عادات و رسومات و مُد و پسند زمانه جدا کرد و زمینه آن را در “حقوق” و مناسبات مردم با یکدیگر دید.

پیامبر اسلامۖ براى تشریح این فریضه، و فهماندن مفهوم آن ، از تمثیل “قایق” استفاده کرده است که سرنشینانش سرنوشت مشترکى در دریاى حوادث دارند. مى‌پرسد: آیا اگر یکى از مسافران اقدام به سوراخ کردن محل نشستن خود کند ، بقیه مسافران او را به حال خود مى‌گذارند!؟… پس بدانید همه شما در قبال آنچه به سرنوشت جمعى‌تان مربوط مى‌باشد مسئولید.

سخن حکیمانه سعدى درجمله “بنى آدم اعضاى یکدیگرند” ، حکایت از مسئولیت آدمها در قبال نابسامانى‌‌ها  و مبارزه با ریشه‌ها و سرچشمه این نابسامانى‌ها دارد. این مسئولیت را قرآن با تأکید بر کلمه ولایتِ مردم بریکدیگر نشان داده است ، و نشانه ایمان را نیز همین احساس مسئولیت مشترک نسبت به معضلات مردمى شمرده است. بدیهی است ترکِ چنین فریضه‌اى توسط مردم(یعنى عافیت طلبى و محافظه‌ کارى آنان) موجب خواهد شد تا “ولایت مردم بریکدیگر” (که امروز حاکمیت ملى و دموکراسى نامیده مى‌شود) تبدیل به “ولایت خواص”(صاحبان زر و زور و تزویر) شود و بدترین‌ها را به حکومت برساند. به همین جهت امام على(ع) در نامه ۴۷ نهج البلاغه هشدار میدهد:  لاَ تَتْرُکُوا الاََْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْى عَنِ الْمُنْکَرِ فَیُوَلَّى عَلَیْکُمْ أَشْرَارُکُمْ، ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ یُسْتَجَابُ لَکُمْ "مبادا امر به معروف و نهى از منکر را ترک کنید که دراینصورت اشرارتان بر شما حکومت خواهند کرد، آنگاه (براى دفع شر آنها) دعا مى‌کنید و هرگز هم اجابت نخواهد شد".

 در سوره آل‌عمران آیه ۱۰۴ نیز آمده است "وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ۚ وَأُولَٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ" یعنی در میان جامعه اسلامى حتما باید گروهى باشند که مردم را به خیر(بهترین راه حل‌هاى سیاسى، اقتصادى، اخلاقى و…) دعوت کرده ، و آنان را به آنچه که  شناخته و پذیرفته شده(معروف) است ، آگاهى دهند و از آنچه که خلاف خواسته‌هاى مورد توافق مردم است ، باز دارند.

کلمه “امت” در فرهنگ قرآن ، مفهوم گروه دارد که در جوامع امروزى به احزابو سازمانها اطلاق میشود. این سازمان‌ها باید پاسدار ارزش‌هاى مورد قبول جامعه و مانع موارد انکار شده ومردود جامعه باشند. دستور به تشکیل یک امت (ولتکن منکم امه…) در آیه فوق ، صریحاً قشر آگاه را موظف مى‌سازد تا جهت سازماندهى نهادهاى مردمی اقدام نمایند. پر واضح است که تشکیل نهادهاى مستقل و مردمی تحقق نمى‌یابد ، مگر آنکه “آزادى” وجود داشته باشد. پس وجود آزادى براى احیاء اصل “امر به معروف و نهى از منکر”، امری بسیار ضروری و حیاتی است.

بدون آزادى نمى‌توان امر به معروف کرد ، به همین دلیل در جوامع استبداد زده‌اى که مردم حق انتقاد و اعتراض به حاکمان (براى پایمال شدن حقوقشان) ندارند ، اخلاق و دین بیش از همه آسیب مى‌بیند، نمونه‌اش حکومتِ معاویه و یزید ، که بیش از زمان پیامبر و اهلبیت او ظواهر مذهبى را پاس مى‌داشتند و سنگ دین را براى توده‌هاى ساده دل بیشتر به سینه مى‌زدند. ولیکن مذهب ملعبه ای بیش نبود.  آرى متظاهرترین حکومت‌هاى دینى مى‌توانند ستمگرترین آنان نیز باشند و درغیبت آزادى و تعطیلِ انتقاد واعتراض ، هیچ فضیلتى باقى نمى‌ماند.

سخن حکیمانه امام على(ع) درحکمت۳۷۴ یا ۳۶۶ مبین همین امر است که میفرماید : وَمَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَالْجِهَادُ فِى سَبِیلِ اللهِ، عِنْدَ الْأَمْرِ بالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْى عَنِ الْمُنکَرِ، إِلاَّ کَنَفْثَةٍ فِى بَحْرٍ لُجِّى وَإِنَّ الْأَمْرَ بالْمَعْروُفِ وَالنَّهْى عَنِ الْمُنکَرِ لاَ یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ، وَلاَ یَنْقصَانِ مِنْ رِزْقٍ، وَأَفضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ. ”همه اعمال نیکو و (حتى) جهاد در راه خدا در مقایسه با امر به معروف و نهى ازمنکر، همانند دمیدنى است بر دریاى مواج! انجام این فریضه نه مرگ کسى را نزدیک مى‌کند و نه از روزى کسى مى‌کاهد (یعنی از گفتن حق نترسید) و از همه اینها برتر ، سخن عدلى است که رو در روى یک رهبر ستمگر گفته شود.

شگفت آنکه قرآن تنها شرط برترى و امتیاز یک جامعه بر سایر جوامع را (نه قدرت نظامى، اقتصادى، علمى، هنرى و حتى اخلاقى)بلکه ، همین حضور قشر آگاه جامعه در صحنه مراقبت ازاجراى قوانین و ارزش‌هائى مى‌داند که مورد توافق عُرف، یعنى همان عقل سلیم جمعى و توافق مشترک آنان واقع شده است آل عمران ۱۱۰ کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ۗ …. . شما بهترین گروهى هستید که به خاطرانسان ها خارج شده‌اید (اگر) امر به معروف و نهى از منکر کنید…

این فریضه که مهارکننده “فردگرائى” افراطى و فرورفتن در لاک منافع شخصى و معضلات محسوب مى‌شود، نباید با فضولى‌کردن و دخالت در اعتقادات و امور خصوصى اشخاص خلط شود. متأسفانه به دلیل بدآموزى و بدفهمى‌هاى رایج، این فریضه که ناظر به “حقوق مردم” و مناسبات شهروندان در هر مجتمع انسانى با یکدیگر است ، تبدیل به دخالت در “روابط بنده با خالق” مانندمسائل عبادى نماز و روزه و امثالهم شده است که به تصریح مکرر قرآن : پیامبرۖ هم چنین مأموریت و حقى جز ابلاغ و انذار نداشته است. بدتر از آن وقتى است که زمامداران خود را موظف به پاسدارى و مراقبت بر دیندارى مردم بدانند و بخواهند با قوه قهریه و با اکراه و اجبار مردم را به امورى که با قلب سر و کار دارد وادار سازند.

نگاه کنید به تجلیل قرآن در آیه 41 سوره حج ، از کسانى که وقتى به قدرت و امکاناتى مى‌رسند ، نه رویکرد به خدا را فراموش مى‌کنند ، نه زکات و تزکیه نفس را و نه وظیفه‌شان را براى پاسدارى از ارزش‌هاى مورد توافق جامعه (عُرف) با قانونگریزی از یاد مى‌برند: الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِى الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ ۗ …




سپهسالار عشق
نوشته شده در جمعه ۲۴ مهر۱۳۹۴
ساعت : 14:43
نویسنده : محمدرضا غیاثی

این حسیـــــــن کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست 

عروجِ‌ خونین روحِ‌ کاینات ، امام‌عاشقان و سالارشهیدان امام‌حسین(ع) به‌جانب حضرتِ معشوق ، تشنگانِ‌ طریقِ‌ محبوب را در ماتم آن دُرِّ یگانۀ عرصه‌عشق ، واله و سرگردان کرده است.
از دیرباز تاکنون حسینیه‌ها،تکیه‌ها،و زاویه‌ها برای سالارشهیدان(ع) مراسم عزاداری برگزار می‌کنند و برخی تا ده روز معتکف شده و شبانه ‌روز در عزای سالار شهداء سوگواری می‌کنند. 
 امام‌حسین(ع) و شهیدانِ‌کربلا مقیمانِ بهشتِ‌ وصالِ‌ حق‌تعالی هستند که با درهم شکستن قفس دنیا ، به کویِ‌دوست پروازی ابدی کرده‌اند. سیدالشهداء خورشید فروزان و شکوفۀ به ثمر نشستۀ محفل واصلانِ محبوب است. زیرا ریشۀ درخت وجود مبارکِ او از ذاتِ اقدس الهی توانگر شده است. 
حضرت سیدالشهداء از سوزِ شوقِ دلِ الهی‌خویش ، هر آن طلبِ استعلایِ وجودی می‌نماید و حضرتِ‌محبوب نیز  آواز قبولِ وصال صلا میدهد. 
از آنجا که در نظام‌ِهستی ، انسان خلاصۀ موجودات و دل خلاصۀ انسان است ،  لذا امام‌حسین(ع) سنگِ‌محک ومعیاری است که دل ، به مثابۀ جایگاهی رفیع که همۀ اعمال و احوال و مقامات وجودی آدمی به آن بستگی دارد به آن تشبیه می‌شود. 
شهیدانِ قافلۀ کربلا ، سمبل‌ِ اعلایِ شهیدانِ‌ تاریخ‌اند که سرافرازانه مقاماتِ سلوکِ خونینِ عاشقانه را در کربلا "دشتِ پر بلایِ امتحانِ خونینِ الهی" طی کرده‌اند. آنها به ظاهر مُـرده‌اند اما در واقع به حیاتِ اعلایِ طیبه استعلا یافته‌اند که بسی برتر از عالمِ ظاهر است. کاروانِ شریفِ اسرایِ کربلا "پادشاهانِ مقامِ قربِ دوست" هستند و بین آنها و حضرتِ‌محبوب هیچ رادع و مانعی نیست.
شمعِ آل محمد،  تا حقّ ظاهر بُود ، حقّ را مُتابع بُود و چون حقّ مفقود شد شمشیر برکشید و تا جانِ عزیز فدایِ شهادتِ خدایِ عزَّوجلّ نکرد نیارامید.
"اصلِ او در زمينِ عليين و فرعِ او اندر آسمانِ يقين". بیان نزولِ انوارِ الهی در عالمِ ممکنات بود که به مددِ تجردِ وجودی و "معرفت" که مقدمۀ عاشقی است با تکیه بر بالهایِ عاشقی، برتر و فراتر از مرغانِ هوایی در ساحتِ حضرتِ‌دوست پرواز کرد.
وی و یارانش پادشاهانِ عالمِ غیب‌اند که به یاریِ عشق ، باب‌های عوالمِ پنهان را گشوده‌اند و از جمله رموزِ توفیقِ آنها در این پروازِ عاشقانه ، رهایی از "انواع خود" است. چرا که آنها با شکستنِ درِ زندانِ تو در تویِ طبیعت و نفسِ خویش بابِ مخزنِ اسرارِ الهی را گشوده‌اند. و بدینسان مقتدا و راهبرِ فقیران و درویشانِ کویِ‌دوست شدند. 
شهیدانِ‌کربلا ، مقیمِ دریایِ وجودِ بیکرانِ حضرت واجب‌الوجوداند که از روز الست آشنای او بودند. "اَلَست بِرَبِّکُم؟  قالوُا بَلی". (سوره اعراف، آیه 173). 
خلاصه اینکه سپهسالارِ عشق(امام حسین) سمبلِ آزادگیِ ظاهری و باطنی است و پیامِ واقعی او درکربلا "معرفت ، عشق و آزادگی" است. 



حال خوبیست شنیدن با عشق
نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ مهر۱۳۹۴
ساعت : 19:3
نویسنده : مدیر وبلاگ

حال خوبی ست شنیدن با عشق .......

کاش اگر بگذارند!!!

****

حال خوبی ست رها کردن این واژه مرگ .......

کاش اگر بگذارند!!!

****

حال خوبی ست نگه کردن ابر .......

کاش اگر بگذارند!!!

****

حال خوبی ست گلی را دیدن .......

کاش اگر بگذارند!!!

****

حال خوبی ست خدا را دیدن .......

کاش اگر بگذارند!!!

****

حال خوبی ست نسوزاندن دل .......

کاش اگر بگذارند!!!

****

حال خوبی ست رها کردن آئین ستم .......

کاش اگر بگذارند!!!

****

حال خوبی ست آشتی کردنِ با فطرت پاک

باورِ بودنِ در محضر نور

و به هر لحظه

به هر جا

هر حال

خدا را دیدن

کیوان شاهبداغی




از مِنا بوی ظهورش می‌رسد
نوشته شده در شنبه ۴ مهر۱۳۹۴
ساعت : 23:3
نویسنده : عرفان خرقه‌پوش (پیرمرد)

مسأله ازدحام میان حجاج خانه خدا و حادثه خونبار منا ، یک موضوع جدید و نخستین نیست ، و بارها رخ داده است . خونین ترین حادثه حج تمتع در سال 1990 روی داد که در اثر ازدحام و هجوم مردم در یک تونل زیر گذر در مکه بیش از 1426 زائر کشته شدند. البته کشته‌شدگان در اثر خفگی و قطع سیستم تهویه هوا داخل تونل جان باختند .

هرچند در طول هشت سال گذشته چنین اتفاقی رخ نداده است ، ولی با مرور حوادث مشابه در طول 25 سال گذشته که باعث مرگ حاجیان زیادی شده است ، میتوان به فهرست زیر رسید:

1- سال1990حادثه خونبار و بزرگی براثر ازدحام جمعیت در داخل تونل منا رخ داد که درآن 1426 نفرجان باختند. 

2- بعد از آن در سال 1994 نیز 270 حاجی در منطقه رمی جمرات از بین رفتند.

3- پس از آن حادثه دیگری که به ازدحام جمعیت ربط نداشت در سال 1997 اتفاق افتاد و طی آن چادر حاجیان در منا آتش‌ گرفت و باعث کشته‌شدن 343 حاجی شد.

4- در سال 1998 بر اثر ازدحام جمعیت 100 حاجی در منا جان باختند.

5- شش سال بعد در سال 2004 حادثه مشابهی در مسیر حرکت حاجیان به سوی رمی جمرات رخ داد و بر اثر آن 250 نفر کشته شدند.

6- سال 2006 بود که بیش از 300 حاجی بر اثر ازدحام جمعیت در منا جان باختند.

از سال 2006 تاکنون حادثه هولناک و با این حجم از گستردگی رخ نداده بود . اما حادثه عید قربان سال جاری علاوه بر تفاوت کمی و کیفی‌اش با حوادث 25 سال پیش , دارای ماهیتی بسیار متفاوت‌تر از آن حوادث میباشد . زیرا این حادثه پس از مرگ ملک عبداله ، در کنار بسیاری حوادث که طی دو سال اخیر منطقه آسیای غرب و یمن را به آشوب کشانده است ، شاخکهای ذهن اشخاصی که روایات مربوط به علائم ظهور را خوانده‌اند را حساس می‌نماید ، تا یکبار دیگر به خبری که پیامبر(ص) در خصوص کشته شدن صدها نفر از حجاج در مسیر رمی جمرات در منا داده است , مراجعه نماید :

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، حول علائم قیام القائم من أهل البیت علیهم السلام: 《..... وعلامته نهب الْحَاج وَتَكون ملحمة بمنى يكثر فِيهَا الْقَتْل وتسيل فِيهَا الدِّمَاء حَتَّى تسيل دِمَاؤُهُمْ على الْجَمْرَة.......》

ترجمه روایت:
..و نشانه آن، گریختن حاجیان است و فاجعه ای که در منا رخ خواهد داد که تعداد زیادی از حجاج در آن کشته خواهند شد و خون های شان، بر مسیر جمرات روان خواهد گشت.

منابع : الملاحم والفتن، ص33 - بشارة الاسلام صفحه34

ترجمه کامل روایت :

"بانگی در ماه رمضان شنیده می شود، آتش جنگی در ماه شوال بر افروخته می گردد، قبیله ها در ماه ذیحجه به جنگ بر می خیزند ونشانه آن این است که حجاج را غارت می کنند و فاجعه بزرگی در منا روی می دهد وافراد بیشماری کشته می شوند وخون ها روان می شود وبر جمرات می ریزد"

شعر زیر بر همین اساس سروده شده است که خواندنش خالی از تأمل نیست .

می‌سرایم از غم و درد مِنا ***                     شیعه را آن قصّۀِ درد آشنا
عاشقان را دیدۀِ مانده به راه ***                  قصّۀِ گم گشتن یوسف به چاه
می‌سرایم در تب دلواپسی ***                    عاشقان را مثنویِ بی‌کسی
دیده‌های منتظر بر راه را ***                       حُرم آتش، بر لبانِ آه را
از عراق و از یمن تا از دمشق***                 دم به دم افزون‌تر آید شورِ عشق
عرشیان و فرشیان بی‌تاب او ***                  از حجاز آید شمیمِ ناب او
سُرمه در چشمِ سَحَرشب می‌کند***           آسمان از داغ او، تب می‌کند
بوی دیگر می‌دهد آدینه‌ها ***                      گشته برپا کربلا در سینه‌ها
از یمن آید شَمیمی دلنواز ***                       فاشِ مستی می‌کند ، پیمانه راز
سینه‌ها لبریز شوق و اشتیاق ***                صبحِ صادق چیره بر شامِ فراق
می‌رسد ما را سحرگاهِ ظُهور ***                  رو به پایان می‌رسد این راهِ دور
ساغرِ سبز وِلا بِگرفته دست ***                   می‌رسد ساقیِ صَهبای اَلَست
آن محمد زادۀِ حیدر تبار ***                           در میان بسته علی را ذوالفقار
از سعودی‌ها بگیرد تا حرم ***                      بیرق سبز ولا آرد علم
نعرۀِ انِّی اَنالمهدی زند ***                            اندرون کعبه بُتها بشکند
چون علی مردانه از جا خیزد او ***              خونِ ضحاکِ سعودی ریزد او
از یمن بند سعودی وا کند ***                      کربلایی در عَدن بر پا کند
ظالمان بر منا را حد زند ***                          بر بقیع عاشقی مرقد زند
کُشته قومی شد به رَمیِ آن مَرید ***          بو که باشد بر ظهور حق نوید
آسمان را بوی نورش می‌رسد ***                از مِنا بوی ظهورش می‌رسد
از منا شور شکفتن می‌رسد ***                   رخت حیدر کرده بر تن می‌رسد
می‌رسد از هر طرف بانگ جرس ***             بر ظهور او جهانی پر هوس
از مِنا ما را نوایی جان‌گداز ***                      عاشقی را قصّه می‌گوید به راز
می‌چکد خون از سر و روی منا ***               کرده غم آشفته گیسوی منا
از منا آوای غم آید به گوش ***                    کعبه کرده رخت ماتم را به دوش
در حریم امن آن معبود پاک ***                    در مِنا قوم عزیزی شد هلاک
گرچه دل‌ها خون ازین درد و غم است*         هرچه گویم زین مصیبت آن کم است
لیک چنین گویم به عشق و شعر و شور*** شاید این باشد نشانی از ظهور
گرچه ما را صحبت از مصداق نیست***       اِدِّعایی بهر آن اشراق نیست
لیک ما را شور او اندر سر است***              قصۀِ او ماجرایی دیگر است
گرچه ما را آگهی از غِیب نیست***              بر ظهورش آرزو هم عیب نیست
آرزو داریم وصل یار خویش ***                     در دل شوریدۀِ غمبارِ خویش
جوی خون شد از منا جاری به حج ***          یوسف گم گشته عَجّل بر فَرَج

شاعر: منصور نظری




stop فرصتی برای نیشخند زدن
نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر۱۳۹۴
ساعت : 9:36
نویسنده : حمید حسین‌زاده

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن.

زن فرانسوی گفت:به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه ... خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم.

خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!

روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت:من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.

روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.

زن ایرانی گفت :من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چیزی ندیدم

روز دوم هم چیزی ندیدم

روز سوم هم چیزی ندیدم

شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم

 


آقا دیدین روی درو دیوار جاهای مهم میزنن: پارک = پنچری
دیروز یه جا زده بود: پارک= انفجار
ملت
اعصاب ندارن

بدو برو ادامه مطلب...... سریع

 



در کشور عشق هیچکس رهبر نیست
نوشته شده در شنبه ۲۸ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 22:22
نویسنده : مدیر وبلاگ

*****

*****

*****

*****

*****

*****

*****

*****

*****

*****

*****




صنابر
نوشته شده در شنبه ۱۴ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 23:6
نویسنده : خانم قاسمی (حدیث)
به نامش

" صنوبر" یا همان که در زبان مازنی "صنابر" خوانده میشود، در نظر من درخت عجیبی است! وقتی نهالی است و دستی آن را میکارد همچون نوزاد انسان عجله در بالیدن دارد! و آنقدر زود قد میکشد تو گویی میخواهد به آسمان تکیه کند. 

و اما ... قصه ی من و صنابر قصه ی دور و دارازیست! تصویرشاخه های نازک و درهم تنیده ای که با هر وزش ملایم نسیمی میرقصند و آوای رقص زیباشان، گوش نوازترین صدای عصرهای گرمازده ی تابستان است. این تصویر تصویری از روزهای بی دغدغگی من است. ده ، دوازده سال پیش که من تابستان را در غیاثکلا اطراق میکردم ، اتاق خواب خانه ی ننه خیلی دلباز بود ، به زبان ننه دلگشا بود و واقعا هم دلگشا بود چه آنکه یکی از پنجره های آن رو به باغ همسایه باز میشد و آنجا پر بود از صنابرهایی که تکیه به آسمان داشتند. بعدازظهر ها که گرما بیداد میکرد و صدای پنکه ی سقفی روی اعصاب بود و از شدت گرما تنم کرخت میشد ، به خوابی اجباری فرو میرفتم و زمانی که از خواب برمیخاستم ، هوا خنک تر شده بود و صنابرها میرقصیدند . نمیدانم از چه شرابی نوشیده بودند که تا پاسی از شب صدای همهمه و پایکوبیشان گوش فلک را کر می کرد. آن روز ها من نوجوانی بی‌دغدغه بودم و عاشق صنابر. عاشق صدای صنابر و دلم میخواست مثل صنابرها همیشه ، بی دلیل شاد باشم. تابستان 84 اما بین من و صنابرها فاصله ای افتاد به درازای یک سال! چه آنکه آن سال کنکوری بودم و تابستان را در بابل ماندم و مشغول درس شدم. 

در مدرسه که با دوستان گرم صحبت میشدیم و هر کس از آرزویی میگفت که در سر داشت تا پس از کنکور انجام دهد . یکی میخواست برود مسافرت. دیگری دلتنگ نامزدش بود و میخواست تا آن روزهای لعنتی زودتر سپری شود تا یک دل سیر در کنار عزیزش باشد. یکی میخواست برود کلاس خیاطی و دیگری شیرینی پزی اما من گفتم: دلم میخواهد تا تابستان سال دیگر از راه برسد و من بروم توی اتاق خواب مادربزرگم و در گرماگرم تابستان ، شمدی روی تنم بکشم و با صدای ناله ی پنکه ی سقفی به خواب روم تا عصر که شد صنابرها با آوای آوازشان مرا از خواب بیدار کنند و به جشن دلخوشی صنابر و نسیم و آسمان بروم.آرزوی من در نظر بقیه کوچک بود اما امروز خوب میفهمم که آرزوی آرامش بخشی بود! آرزویی که امروز با دیدن رقص صنابرها دوباره به یاد آن روزهای بی دغدغگی افتادم و دلم میخواهد تا دوباره بی دغدغه باشم اما فشار کار و شیطنت های گل پسر نمیگذارد.

پسرنازنینم! برای تو مینویسم. مثل صنابر همیشه دلت از غصه خالی باشد! آرزویم برایت طراوت و سرسبزی صنابر است. دلبندم! برایت آرامش آرزو دارم!

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۱۱ ] [ 16:31 ] [ حدیث ]برگرفته از http://fati-mati.blogfa.com




گشتم نبود ، نگرد که نیست
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 20:4
نویسنده : محمدرضا غیاثی

همکارم همینکه دانست مازندرانی هستم ، از من خواست اکنون که فصل برداشت و فروش برنج جدید است کمکش کنم تا بهترین برنج را تهیه و خریداری کند .

به او گفتم : بهترین برنج از نظر تو چگونه برنجی است .

گفت : 30 سال پیش آشنایی داشتیم که برای ما برنج می‌فرستاد ، عجب برنج خوش طعم و بو ، و پُر و پیمونی بود. بعد از اون نه تنها دیگه نتونستم برنجی مثل اون برنج را پیدا کنم ، بلکه هرسال که میگذرد برنجی که خریداری میکنم نسبت به سال قبل بدتر و نامطلوبتر است.

به او گفتم : اگر منظورت از بهترین برنج ، برنج 30 سال پیش است امکان ندارد که آنرا حتی در خواب ببینی. شما باید از بین برنجهای موجود ، بهترین را تهیه کنی .که فعلا برنج طارم است .

گفت : طارم یکدست میخام که قاطی نداشت باشه .

گفتم : شرمنده‌ام که نمیتونم کمکت کنم .

گفت : چرا ؟

گفتم : آخه  "گشتم نبود نگرد که نیست"

گفت : یعنی حتی کشاورز و زارع هم طارم یکدست نداره .

گفتم : بعید میدونم .

گفت : یعنی آنها هم خراب شدند. 

گفتم : خودشون نه ، ولی محصولشون بله.

گفت : چطور شد که اینطوری شدند .

گفتم : النّاسُ عَلَی دینِ ملوکِهم

با لحن شیرفرهاد برره‌ای گفت : اینی که گفتی یعنی چه ؟

گفتم : همان شعر معروف (اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی // بر آورند غلامان او درخت از بیخ).

و ادامه دادم :

قبل از انقلاب ، بخش زیادی از جامعه برنج خور نبودند و شاید در سال 25 وعده برنج پخت نمیکردند . بعد از انقلاب توزیع کوپن برنج باعث شد که حتی اونهایی که فقط شب عید پلو میخوردند ، به جرگه برنج‌خورها در آیند . و همین امر موجب شد تا تقاضای جامعه نسبت به این محصول آنقدر بالا رود که حتی برنج وارداتی نیز پاسخگوی آن نباشد ، و دولت ناگزیر شود تا طرحهای برنج پرمحصول و کم کیفیت را اجرا نماید و برنجهای آمل 1 و آمل 2 و هراز و .... را اجرایی نماید. از آنجا که این برنجها ظاهری زیبا و شکیل داشت و باطنش نامطلوب بود لذا :

1- ابتدا بعضی تجّار عمده‌ی سودجوی تهرانی چشم ظاهربین جامعه را با قاطی کردن برنج پرمحصول و برنج محلی پُر کردند و برنجهای مونتاژی را به قیمت برنج محلی به خورد جامعه دادند .

2- وقتی تجار عمده‌ی (غیر شمالی) سایر مناطق ایران متوجه این امر شدند ، بعضی ازآنها هم به عمل شریف قاطی کردن برنج ، مبادرت ورزیدند. 

3- اختلاط برنجهای مرغوب و نامرغوب ، کم کم فراگیرتر شد و بعضی از تجار خرده پا و بنکدارهای غیر مازندرانی نیز دچار این سودجویی شدند .

4 - بعضی تجار عمده شمالی(مازندرانی و گیلانی) ، وقتی از موضوع مطلع شدند ، خود را برای ارتکاب به این عمل ذیحق‌تر دانستند و صادر نمودن برنج مخلوط به خارج استان را در دستورکار خود قرار دادند. 

5- کم کم سایر برنج فروشان شمالی (اعم از تجارعمده و تجّارخرده پا) تقریباً همگی به جامعه مخلوط کنندگان برنج پیوستند.

6- وقتی بعضی شالیکوبیهای شمال متوجه عمل برنج فروشان شدند ، زحمت آنها را کم کردند و به مخلوط کردن برنج در همان کارخانه شالیکوبی پرداختند .

7- این عمل گسترش یافت و تقریباً تمامی شالیکوبی‌ها و بوجاری‌های شمال به خیل مخلوط کنندگان برنج پیوستند.

8- ناگهان مخلوط کردن برنج جای خود را به مخلوط کردن شالی ، در همان مبدأ یعنی کارخانه های شالیکوبی داد.

9- بعضی کشاورزان وقتی متوجه شدند که کارخانه‌های شالیکوبی ، شالی‌های مرغوب و نامرغوب را مخلوط میکنند و سپس تبدیل به برنج می‌نمایند ، با خود گفتند چراغی که به خانه رواست ، به مسجد حرام است ، و امتیاز عملیات اختلاط شالی را به خویش اختصاص دادند .

10- و در نهایت اکنون دیگر مخلوط کردن شالی توسط زارع و کشاورز نیز دیگر قدیمی شده و کشاورزان برای  راحتی کار ، از همان ابتدا بذرهای مرغوب و نامرغوب را مخلوط کرده و به خزانه می‌سپارند.

و اینطور است که دیگر برنج یکدست وجود ندارد. 




هجرت مهندس صادق غیاثی به آمریکا
نوشته شده در جمعه ۶ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 22:13
نویسنده : محمدرضا غیاثی

سرگذشت سال 93 غیاثکلا سرشار از حکایتهای قابل طرحی بود که متاسفانه وبلاگ غیاثکلا از شرح تمامی آن محروم ماند . و اکنون امکان جبران آن طی یک عملیات نگارشی شتابزده حاصل چندان مطلوبی نخواهد داشت . بدیهی‌است اگر این امر را بتوان مشمول زمان نمود و آنها را بتدریج و حسب اقتضاء به حیطه نگارش کشید ، نتیجه‌ی بهتری عاید خواهد شد . 

ولیکن ارائه تصویرهایی از وقایع سال94 غیاثکلا که بزودی نیمه اول آن به انتها خواهد رسید ، میتواند راهگشای تزاید فعالیت این وبلاگ باشد و حق مطالب بجا نیاورده را ادا نماید.

در این راستا برای اینکه از مطالب روز ، عقب نیفتاده و تأخیری بیشتر در شرح آخرین واقعه پیش نیاید ، عجالتاً در این نوشتار به آن پرداخته و ماجرای اعزام مهندس صادق غیاثی به آمریکا تشریح میگردد.

هجرت برای کسب علم و موفقیتهای برتر

هنوز دقائقی از اولین ساعت پنجشنبه پنجم شهریور نگذشته بود که مهندس صادق بهمراه همسرش از درب اصلی سالن پروازهای خارجی فرودگاه امام خمینی وارد شد . مهندس صادق ضمن روبوسی و احوالپرسی با اینجانب ، مرا به نوعروسش (سرکار خانم رمضانپور) معرفی نمود . و متعاقب این معارفه همراهان من (شامل عمه و 2 تن از پسرعمه‌های صادق) جهت احوالپرسی بطرف صادق و همسرش رفتند و در مقابل من جهت احوالپرسی به سمت همراهان دیگر مهندس رفتم . 

لازم به ذکر است که مهندس صادق و 16 نفر همراهانش از تهران به فرودگاه امام‌خمینی و من و سه نفر همراهانم از اراک به فرودگاه آمده بودیم . واین جماعت 20 نفره در حقیقت بدرقه کنندگان حضوری مهندس محسوب میشدیم و بسیاری دیگر مراسم تودیع را از طریق تلفن همراه بجا می‌آوردند ، البته آقای مهندس بهنام غلامی دوست دیرینه مهندس صادق هم بعداً به جمع مشایعت کننده اضافه شد.

هنوز دوساعتی به ساعت پرواز (3/15 بامداد) باقی بود و با اینکه فرصت کافی برای گپ و گفت و ابراز احساسات با این مسافر عزیز و دوست‌داشتنی وجودداشت ، امّا التهاب ناشی از جدایی زودهنگام با این مسافر ، چنان جماعت را بیتاب نموده بود که هر کدام بی‌اختیار در کنار صادق پرسه زده و پروانه وار دور او میگردیدند و در مقابل صادق نیز از این فرصت استفاده نموده و مداوم با دوربین موبایل از خودش و این جماعت طواف‌کننده ، عکس سلفی میگرفت.

و البته دستگاههای موبایل دوربین دار دیگر نیز بیکار نبوده و به تصویربرداری از این صحنه‌های احساس برانگیز و جاودانه مشغول بودند .

بلیط پرواز مهندس صادق برای سفر 5 ساله به آمریکا ، دومرحله‌ای بود . وی ابتدا به رم و سپس از آنجا به بوستون پرواز داشت . تا پس از رسیدن به بوستون و استقرار نزد دوستان و همکلاسان سابقش که جلوتر از او جهت ادامه تحصیل مقطع دکترا در بوستون اسکان یافته بودند ، تحصیل خود را در مقطع دکتری رشته مکانیک (Bio) دانشگاهNorth Easter شهر بوستون آغاز نماید و با عنایت به اینکه دو نفر از اساتید صادق در این دانشگاه از هاروارد میباشند، لذا وی خود را آماده نموده‌است تا تحصیلات پسادکتری(PHD) را در هاروارد ادامه دهد. 

لازم به ذکر است که این مهندس نخبه پس از اخذ مدر ک فوق لیسانس با معدل عالی ، در آزمون دوره دکتری بیو مکانیک دانشگاه تهران قبول شده بود و حتی دو ترم از این مقطع تحصیلی را گذرانده بود که سرنوشتش با بورسیه‌شدن در دانشگاه‌بوستون گره خورد و زمینه‌های اعزام او به آمریکا طی مسافرتی که بهمراه پدرش جناب دکتر محسن غیاثی به ترکیه داشت فراهم شد ، و اکنون با اینکه فقط یکهفته از عقد و ازدواج او با سرکار خانم رمضانپور میگذشت ، رهسپار آن دیار برای گذراندن دوره 5 ساله بورسیه شده است به این امید که پس از یکسال تحمل فراق و دوری همسر ، بتواند مابقی سالها را در کنار او سپری نماید. 

یکساعت مانده به پرواز چمدانها تحویل شد و لحظه خداحافظی فرا رسید ، صادق برای وداع ابتدا به آغوش پدر پناه برد تا نجوای شعر "ای کاروان آهسته ران" سعدی را از کام پدر با گوش جان نیوش کند و همراه با سیلاب اشک پدر ، اشکریزان در آغوش پدر زن خویش آقای رمضانپور فرو رود و دقائقی در مأوای آن آرامش یابد. و سپس به سمت مادر روان شد و در جیحون دیدگان مادر غوطه ور شد و آنقدر این غریق به دارازا کشید که تاب از همه ربود و تمامی حضار را به گریه همباز کرد.

زمان میگذشت و هنوز جمع زیادی از بدرقه کنندگان در تب انتظار به آغوش کشیدن مهندس برای خداحافظی میسوختند. از آغوش مادر به سمت خواهر و آنگاه برادرخویش باقر را طلبید

پس از باقر با یک یک مردان این جمع (دایی محمد - پسرعمه یونس - پسر عمو نبی‌اله - پسرعمه مسعود - پسرعمه نیما - رفیق بهنام ) روبوسی کرد . به سمت من آمد با خنداندن او حال و هوایش عوض شد و سراغ دایی همسرش رفت و پس از خداحافظی از او ، از تک تک بانوان حاضر ( عمه‌اش راضیه - مادر زن همسرش- خاله همسرش - زندایی همسرش - دختردایی همسرش ) نیز تودیع نمود.

دیگر کسی جز همسرش برای خداحافظی باقی نمانده بود . دست همسر را گرفت و از جمع دور شد و همانطورکه به همسر تکیه نموده بود و شانه به شانه او میرفت ، به گیتهای ورود به سایت پرواز نزدیک شد ، آندو کنار گیتها در آغوش همدیگر محو شدند و تا زمانیکه از هم جدا نشده بودند کسی صادق و الهام را نمی‌دید .

صادق از گیتها گذشت و در این سو تمامی بدرقه کنندگان ، با تکان دادن دست راست ، پنج انگشت را به نشانه 5 سال فراق و دوری ، در هوا می چرخاندند.         



بازگشت به خویشتن خویش
نوشته شده در جمعه ۶ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 15:30
نویسنده : محمدرضا غیاثی

غیاثکلا نیز همچون سایر جاها ، در رهگذار عادی زندگانی‌خویش دارای وقایع و پدیده‌های شاد و غمگین میباشد. در گذشته نه چندان دور ، نه تنها کوچکترین مسائل روستا در همان دقائق اول به آگاهی همگان میرسید بلکه انتشار آنی و فوری آن منجر به حضورهمگانی اهالی درآن صحنه میشد .

هرچقدر که جهان‌کنونی جهت ایجاد دهکده‌جهانی وایجاد امکانات و فضاهای مختلف برای ارتباط نزدیک و تنگاتنگ مابین افراد و آحاد بشر دراقصی نقاط عالم ، توفیق مضاعف داشته است ولیکن همین امر سبب شد تا ارتباط و آگاهی اهالی یک روستا از همدیگر به قهقرا برود . تا آنجا که در حال حاضر بعضاٌ بزرگترین اتفاق در روستا پس از گذشت چند روز به آگاهی اهالی میرسد .

برای جبران این‌نقیصه ضرورت می‌یابد تا ازمیان کانالهای‌مختلف تولید و مبادله اخبار، جهت انعکاس اتفاقات روزمره روستا نیز به ارزانترین و دم دست ترین رسانه که اینترنت است ، رجوع شود .

خوشبختانه از سالها پیش با تکیه براین رسانه در فضای مجازی ، وبلاگهای متعدد روستایی ایجاد گردید تا هر قشر و طبقه‌ای از اهالی غیاثکلا ، با نگاشتن وقایع و مسائل جدید و مستحدثه مربوط به گروه و طائفه‌ی خویش (که متداولترین آنها تولد ، ازدواج ،... و یا خدای نکرده بیماری و فوت و...میباشد) مابقی افراد از گروههای دیگر را نسبت به آن مطلع و احساسات و افکار خویش نسبت به آن اتفاقات را به دیگران منتقل نمایند .

ولیکن از آنجا که فرهیختگان و باسوادان بعضی طائفه های موجود درغیاثکلا ، در صحنه حضور نیافتند وازفعالیت در این وبلاگها استقبال ننمودند لذا نویسندگان وبلاگهای ghiaskolafred و ghiaskoladaboo منحصر به طائفه غیاثی شد ، و از طائفه بزرگ حسین‌زاده‌ها  فقط آقای حمیدحسین‌زاده مبادرت به درج نوشته درآن نمود. به همین‌دلیل بیشتر نوشته ها به منسوبین غیاثی اختصاص یافت و سایر اهالی از طوائف دیگر به تصور اینکه نگارش اخبار و مسائل مربوط به آن طوائف از وظائف اینجانب است ، در تصورخویش ، مرا متهم به کانالیزه کردن وبلاگ برای طائفه غیاثی نمودند ، در حالیکه ایشان میبایست عنایت میداشتند که اینجانب و یا سایر نویسندگان وبلاگ را آگاهی واطلاع از مسائلی که در طائفه ایشان بوجود می آمده است نبوده ، واز طرف دیگرهر نوشته ای مبتنی بر اطلاعات وعکسی و گزارشی است که توسط افراد هر طائفه تولید میشود، میباشد وتبعاً تا آن گزارش متنی و تصویری برای راوی وبلاگ ارسال نشود امکان درج آن میسر نخواهد بود.

متاسفانه موضعگیریهای منفی این افراد موجب شد تا نویسندگان متعدد از طائفه غیاثی ، انگیزه خویش برای نوشتن وقایع و احساسات و افکار تلخ وشیرین مربوط به طائفه خود را از دست بدهند و بدین ترتیب وبلاگ‌های مذکور از حیّزانتفاع خارج گردید .

اینجانب برای جبران این ضایعه ، به شخصه وبلاگ ghiaskolakandoo را که کاملاً شخصی و خصوصی بود ، ایجاد کردم تا بازگوکننده مسائل مربوط به خاندان غیاثی باشد ، ولیکن در آنجا نیزمتهم به انحصارگرایی شدیم و بر ما روا ندیدند که مسائل مربوط به خاندان خود را در وبلاگ شخصی خویش ، طرح نمائیم .  

اکنون یکسال‌ونیم از دوران رکود وبلاگهای غیاثکلا میگذرد و دراین فاصله منتقدین ما حتی همت نکردند تا به ایجاد وبلاگی مبادرت ورزند که لااقل تامین‌کننده‌ و دربرگیرنده اطلاعات و مسائل مربوط به طائفه خودشان باشد.

بنابراین برای ما معلوم شد که آن موضع گیریها ناشی از نیت خیر نبوده و هدف از آن انتقادها به انفعال کشاندن نویسندگان وبلاک بوده است و لذا اکنون که بازسازی مجدد نوشته‌ها میسر گردیده است ، انشاءاله فعالیت عادی وبلاگ از سرگرفته خواهد شد وعلاوه بر گزارش دهی مسائل جاری ، نسبت به مسائل گزارش نشده قبلی نیز اقدام خواهد شد.

از نویسندگان فرهیخته هر طائفه خواهشمنداست ، یابعنوان نویسنده عضو این وبلاگ شوند و یا با ایجاد وبلاگ شخصی بنام خود ، به نمایندگی از طرف طائفه خود مسائل مربوط به خود را در آن بنویسند.




تیم فوتبال سردارشهیدغیاثی
نوشته شده در جمعه ۶ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 9:18
نویسنده : مدیر وبلاگ

نکوداشت و تکریم شهدای دفاع از میهن و ارزشهای دینی در جنبه‌های مختلف آن ، صرفنظر از لزوم شرعی ، یک ضرورت ملی است تا نسلهای جوانتر طی آشنایی با شهدا و روحیات عالی‌شان و نیز با شناخت آرمانهای متعالی آنها ، بتوانند با برخورداری لازم از روحیه‌ی دفاعی و مقاومتی ، در مواقع لزوم بصورت مفید ایقای نقش نمایند.

در همین راستا مردم و دست‌اندرکاران غیاثکلا ، بمنظور ارجگذاری به مقام معنوی شهدای این روستا ، تاکنون توفیق نامگذاری دبستان روستا به نام شهید اسماعیل قاسمی و بهداری روستا به نام شهید سیف‌اله نوری‌زاده و مزیّن نمودن معابر روستا به نام هفت‌شهید متعلقه ، و برگزاری یادبود شهدا در آذر 92 به نام سرداران شهید( غیاثی و کریمیان) و نیز متبرک نمودن تیم‌ها و جامهای مسابقات ورزشی با نام شهیدان خیرعلی تقی‌زاده و عیسی محمدی و علی حسینی ، داشته‌اند.

خوشبختانه از سه‌سال قبل با همت و سرپرستی آقای علی(امید)پازواری (فرزند همسرشهید جمال‌الدّین غیاثی)، تیم فوتبالی تشکیل شد و نامبرده در جایگاه فرزندافتخاری این شهید ، آن تیم را به نام سردارشهید غیاثی مزین نمود. وبدین طریق ضمن ابراز علاقه و ارادت به پدرمقام خویش ، در خصوص تجلیل از مقام این شهیدعزیز ، گامی موثر برداشت.

این تیم از هنگام تشکیل تاکنون ، امکان حضور در 2 دوره از مسابقات گل‌کوچک که در چلاو آمل برگزار میگردد ، را بدست آورده است . وهرچند طی این دو دوره توفیق راهیابی به مسابقات نهایی را نداشته است ، ولیکن انتظار میرود که این تیم ، تحت تعلیم و رهنمودهای یکی از بازیکنان خویش (جناب آقای احمد فلّاح) که از بازیکنان لیک کشوری میباشد ، به درجه‌ای از مهارت و توانایی نائل گردد که در تمامی مسابقات امتیازات بالاتر و برتر را تصاحب نماید .




نوشته ای از سر دلتنگی
نوشته شده در سه شنبه ۳ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 9:41
نویسنده : حمید حسین‌زاده
سلام دوستان و هم محلی های خوبم

چه باران لطیفی که پس از آن سیل، جانی دوباره به ما بخشید آیا می شود در این طروات رشد کنیم  یا بسان مدتها قبل بسیار شدید هجوم می آوریم و سیل جاری می کنیم(منظور روان شدن هست نه خرابی به بار آوردن) و خشک می شویم ؟؟؟؟ سالها قبل پس از شنیدن بازگشایی وبلاگ بسیار خوشحال بودیم که حداقل حداقل حداقل دوستان و بچه محل ها در فضایی هستیم که می توانیم باهم اشنا و از بودن کنار هم لذت ببریم و از هم باخبر شویم اما به یکباره پس از آن بارگذاری مطلب بالا در روز و نظرات کم و زیاد و... در روز یکدفه با وبلاگی بی روح تبدیل شدیم که دلخوشی ما تنها بازخوانی مطالب و یا هر از گاهی سرک کشیدن به وبلاگ بود تا مگر اینکه کسی چیزی بنویسد.

چه چیز سبب شد تا به اینجا برسیم؟؟؟؟؟

 آیا ما یک عطش داشتیم برای ورود به وبلاگ و الان نداریم؟؟؟؟؟

آیا جایگزینی مثل وایبر اینستاگرام و ... تلگرام پیدا شده؟؟؟؟؟؟

آیا ما این حسی که قبلا در ما غیاثکلایی ها بوده را از دست دادیم؟؟؟؟؟

آیا دسترسی نداریم به اینترنت؟؟؟؟؟

آیا وقت برای این کار نداریم؟؟؟؟

آیا در پس زمینه بازگشایی وبلاگ هدفی نبود ؟؟؟؟؟  

و.....؟؟؟؟؟؟




تبر و تبرستان
نوشته شده در دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴
ساعت : 17:38
نویسنده : عرفان خرقه‌پوش (پیرمرد)

اینجـا تبرستـان و تبرهـا همــــــه در کار                              بـر ریشـــۀ مـا می‌زنـــد آن قـاصـم جبار

چون بیـــد نلرزیم که ما ســـرو ستبریم                              استـاده بمیـریـــــم بـه از زنـدگـــــی زار

این سرو سرافراز کهنسال دریغ است                              بـر خـاک بیافتــــــد بـه کـف مـردم غـدار

خیـزیــــم و بکـوبیــــم تبـردار دنـــــی را                              زان پیش که ویران کنـد این مرز گهربار

هـردستـه که یاریگـر آن تیغۀ تیز است                              از شـاخ و بـر ماسـت تــو انگار نــه انگار

بی‌دسته تبـــرها همــه از کار بماننــــد                              روشنگــــــری مـا بکنــــــد چـارۀ این کار

گمگشته و گمره،همهرا خلق ببخشند                              سخت است گذشتن زخطاهای تبه کار




پراکنده گویی
نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۴
ساعت : 18:17
نویسنده : عرفان خرقه‌پوش (پیرمرد)
سرباز : آقا من قبول ندارم .

دانشجو : چی رو ؟

سرباز : هیچی قبلا من معاف می شدم الان با قوانین جدید معاف نمی‌شم.

هم شرایط کف‌پام و هم شرائط دیسک‌کمرم معافی داشته اما با قوانین اخیر و نداشتن آشنا معاف نمی‌کنن.

یعنی من سلسله بدشانسی ام.

البته بابت تن سالم باید خدا رو شاکر بود.

دانشجو : دل کندن از دانشکده چقدر سخته برام .

آدم تا دانشجوست کلی امید و آرزو داره . اما با تموم شدن این مقطع از زندگی امیدها و آرزو ها هم می‌رن .

تو می‌مونی با یک عالمه آه و حسرت ، تو می‌مونی با یه ذهن خسته و افسرده ، تو می‌مونی با یه بدن مریض و دل شکسته ، تو می‌مونی با یه عالمه ای کاش ، تو می‌مونی تنهای تنها.

و تو درست میشی مثل یه ذره ۱۴ میلیارد سال بعد از انفجار بزرگ. به همون اندازه برای کیهان اهمیت داری که دیگر ذرات ، نبودت قوانین بقای مورد علاقه فیزیکدانان رو بهم می ریزه ، اما بودنت هم کشف جدیدی رو ایجاد نمی‌کنه.

*****

فیلسوف : حکایت سرنوشت و سرگذشت بعضی از آدمها توی زندگی ، حکایت یه دندون عقل مزخرفه ... حالا این مزخرفی هم درجه بندی داره ... گاهی فقط اذیت جزئی دارن ... میتونی بکشی دندون را و به سرعت بندازی توی زباله های عفونی ... چون خونی هستش ... خوب اینها درجه مزخرفیشون کمه و حذفشون از زندگی راحت ... گروه دوم از این هم مزخرف ترن ... یعنی نیاز به جراحی داری ... باید جر بخوری تا بتونی از زندگیت خارجشون کنی ... بعد یه بخیه خوب میخواد تا ترمیم بشه ... حالا اگه دکترت ماهر باشه و تکه‌ای از ریشه را باقی نذاره ... این ریشه مونده دقیقا مثل سرگذشت تکراریه که هی پشت‌سرهم توی زندگیت سرک میکشه ... ولی بالاخره یه دکتر ماهرتر از اولی تو را از شرش خلاص میکنه ... همون طور که تو نهایتا از شر اون سرنوشت خلاص میشی ... ولی اون ذهنیت درد همیشه باهات هست!

*****

شاعر طناز : 

بایکی میمون زاسراروجود                                                                    داشتم گفتی ، که میبایدشنود

دیدمش خوش درجهان بیغمی                                                                 گفتم:  ای سردودمان آدمی

جد من هم چون تومیمون بوده است                                                  زین همایون حلقه بیرون بوده است

نغمه‌ای نو خواند و راهی ساز کرد                                                                 تا ره آدم شدن را باز کرد

تو دراین موئین قبا چون مانده‌ای؟                                                      ای پسرعم ازچه میمون مانده ای؟

راه مردم گیروخوی مردمی!                                                                       آدمی شو ای نیای آدمی! 

چون که میمون این حدیث ازمن شنفت                                                      زد معلق برفراز شاخ و گفت: 

گر به زیر بار محنت خم شوم                                                        آنقدر خرنیستم کآدم شوم!!!

 *****

روشنفکردینی : می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ،اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول مطرح نکرد ؛ به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود : (( قولوا لا اله الا الله تفلحوا )) خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !روزه چیست ؟ هیچ !حج ؟ اصلا ندارد !زکات ؟ اصلا !قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلایک چیز فقط فکری است همین است که بتها را در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدندو به توحید معتقد شدند و مردند ،احتمالا « شرابخوار » بودند ، « نماز نخوان » ، « روزه نگیر » ، « حج نکن » ، و .... بودندبعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛ یعنی بعد از هجده ، نوزده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟از همان مکه نمی گوید که « آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها ، تا به توحید معتقد می شوید ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد » ! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند .محمد (ص) گفت :((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما))یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ،ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! اما زیانش بیشتر است . شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ،تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ،غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ،در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد ، نفی اش می کند .آدم حرف او را گوش می دهد ؛  اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است »ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیدهو نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد ! ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ،اصلا تو می فهمی « غنا » چیست ؟ اصلا تو این را که این موزیک حماسی استیا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!موسیقی هزار شعبه دارد ، تاریخ دارد ، نقش های گوناگون دارد ،بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛برای اینکه تو نمی فهمی که چیست .

*****
ایرانی ؟! : همیشه باخود فکر می‌کنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می‌ریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سردنیا عرق می‌خورند و وضعشان آن است؟ نمی‌دانم تفاوت در عرق است و یا در نوع ریختن و خوردن آن ؟ 
 *****
شیدایی‌حسین : من‌حسینم ، خون‌ خدا، وارث نوح و آدم، سبط محمد، فرزند حیدر کرار . من‌حسینم ، حنجره‌ی زخم‌خورده تاریخ . تاریخ سال‌هاست که وامدار من است . من حسینم و "انا الحق"، حلاج بانگ انا الحق از من آموخت  و بر دار رفت .  من حسینم ، من خود عشقم ، "در عشق دو رکعت است که وضویش درست نیاید الا به خون". من پیشنماز آن دو رکعتم .  من حسینم ، بند از بند تنم بگشایند، گره انس مرا با راه علی نگشایند.  
 
*****
پیامبر(ص) : رهاکن آنچه راکه بدان نمیرسی و چشم بپوش ازآنچه که ازآن تو نیست.

*****

شاعر :

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند   
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین     
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن     
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند   
آنچه از رفتنت آمد به سرم تا فردا    
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند.    
نفهمید کسی منزلت شمس مرا   
 قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
 
*****

عارف : میگویندچون درپایان دوازدهمین سال‌بعثت ، مانی ، ارژنگ رابه پایان برد و به خدا داد ، خدادرآن نگریست و سه شب و سه روز از آن چشم بر نداشت و چون به فصل"اشک و درد و انتظار"رسید ، ناگهان سر برداشت ، نفسی را که از آغاز خلقت در سینه نگه‌داشته بود برکشید و درحالیکه اشک‌شوق درچشمش حلقه می‌بست ، گفت :

"شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرا بشناسند ، مانی را آفریدم واکنون به کام‌دل خویش رسیدم"

وسپس به اندیشه فرو رفت و شبی را تاسحر بیدار ماند ، در اندیشه‌ی انسان ، و سحرگاه ازشوق فریاد زد که :

( تبارک الله احسن الخالقین ) .

*****

 عاشق :  عشق تنها کار بی چون چرای عالم است .

***** 

هـ الف سایه :

دراین سرای بی‌کسی ، کسی به در نمیزند                                      به دشت پرملال ما ، پرنده پر نمی‌زند

یکی زشب گرفتگان ، چراغ بر نمی‌کند                                      کسی به کوچه سارشب ، درسحر نمی‌زند

نشسته‌ام درانتظار این غبار بی‌سوار                                          دریغ کز شبی چنین ، سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی است پرستم که اندر او به غیرغم                                        یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من دگر ، خراب‌تر نمی‌شود                                             که خنجر غمت ازین ، خراب‌تر نمی‌زند!

چه چشم پاسخ است ازین،دریچه‌های بسته‌ات؟                          برو که هیچکس ندا ، به گوش کر نمی‌زند!

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست                                       اگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی‌زند




آغازی دوباره
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر۱۳۹۴
ساعت : 20:0
نویسنده : مدیر وبلاگ

برخیز که غیر از تو مرا دادرســـی نیست              گویی همه خوابند ، کسی را به کســـی نیست

آزادی و پرواز ، از آن خاک بـــــه این خاک              جز رنج سفـــــر از قفسی تا قفســــــــی نیست

این قافلـــــــه از قافله سالار خراب است              اینجا خبر از پیش رو و باز پســــــــــــــــی نیست

تا آئینـــــــــه رفتم که بگیرم خبر از خویش             دیدم که در آن آئینه هم جز تو کســـــــی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می‌خورم اما              آن سان شده‌ام گم که به‌من دسترسی نیست

آن کهنـــه درختم که تنم زخمی برف است            حیثیت این باغ منم ، خار و خســـــــــــــی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تـو خالی است            فردا که می‌آیی به سراغم نفســــــــــی نیست

درعشق خوشامرگ که این بودنِ ناب‌است            وقتی همه‌ی بودن ما جز هوســـــــــــــی نیست

هوشنگابتهاج(ه الف سایه)

شروع دوباره

عنوان‌فوق عبارتی‌است که سایت‌بلاگفا به فعالیت دوباره‌ی‌خویش که پس از یکماه و نیم وقفه‌ و تعطیلی داشت ، داده است . سایت مذکور در ذیل این عنوان چنین مرقوم نموده است :

کاربران و همراهان‌عزیز سایت مطلع هستندکه در ماه‌اخیر به دلیل مشکلاتی که در زمان‌انتقال سرورهای‌سایت  به مکان دیگری اتفاق افتاده بود امکان ارائه خدمات بصورت کامل را نداشتیم.
همانطور که قبلاٌ نیز توضیح داده شد بخشی از سخت افزار سایت که آسیب دیده بود برای تعمیر به  شرکتی در آمریکا ارسال شده بود که متاسفانه روند کار بسیار طولانی شده و حتی تاکنون پاسخ قطعی و کاملی در ارتباط با نتیجه کار دریافت نکردیم. تصمیم گرفتیم برای ادامه خدمات سایت از نسخه پشتیبان سالیانه استفاده کنیم. استفاده از نسخه‌ پشتیبان قدیمی قاعدتاً مشکلاتی را به همراه دارد و دسترسی کاربران به نوشته‌ های ماههای اخیر خود با مشکل مواجه شده و حتی کاربرانی که در ماههای گذشته وبلاگ خود را ثبت کردند دسترسی به وبلاگ خود نخواهند داشت هرچند امکان ثبت مجدد آنرا خواهند داشت.
اگر در روزهای آتی در روند تعمیر و بازگردانی اطلاعات پیشرفت حاصل شد مطالب ماههای گذشته به وبلاگها اضافه خواهد شد. همچنین بخشی از مطالب اخیر وبلاگها به مرور  و در چند روز آتی به بخش مدیریت وبلاگها اضافه خواهد شد.
از آنچه پیش آمد عمیقاً متاسفیم. میدانیم که نوشته ها و وبلاگتان برایتان اهمیت داشته و نسبت به آنچه پیش آمده ناراحت و شاید عصبانی باشید اما بدانید بلاگفا زحمت ده ساله ما بوده است و هرگز نمی خواستیم در چنین وضعیتی قرار بگیریم. مشکلات پیش آمده فراتر از تصور و به نوعی غیرمحتمل می رسید اما متاسفانه اتفاق افتاده است. تصمیم گرفتیم که با بازگشت به عقب ، شروعی دوباره داشته باشیم.

لازم به ذکر است در اتفاق فوق‌الاشاره ، این وبلاگ بالغ بر یکسال از نوشته‌های خود را از دست داد و اینجانب ناگزیر شدم تا طی این مدت تمام وقت و انرژی خود را صرف بازسازی مجدد نوشته ها از روی آخرین بک‌آپ موجود نموده و علاوه بر آن مبادرت به ایجاد وبلاگی موازی همین وبلاگ در سایت بلاگ‌اسکای بنمایم . این بنده حقیر نیز به سهم خویش از شما خوانندگان و نویسندگان این وبلاگ عذرخواهی نموده و امیدوارم که با تلاش مضاعف شما عزیزان ، رونقی در خور شأن خودتان بر این وبلاگ سایه افکند. 




نوبت شاعرِِِی
نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳
ساعت : 19:19
نویسنده : عرفان خرقه‌پوش (پیرمرد)

درد ملت را دوایـــی پـــول جــــان    تو رئیس هر کجـایی پول جــــان
با تـــو آدمها عجب خـــــر میشوند    پارسایــان دزد ماهر می شونــد
ظلم بـر بیـچــاره ومسکیــن کننــد    هر غلــط از کینه و از کیــن کنند
گوئیا که نـه خــدایی هست ونـــه    چاه دنیـا را سر انجــامی و تـــه
راستی اسمـــت دهـان پر میــکند    هر کسی را او زبــان بر میـــکند
پیر مـــرد شصت سالــــه یا جوان    دختــران مــاه روی و هم زنــان
پیش تــــو انهــــا همه کــم آورنـد     نازهــــا بهرت به منت می خرند
ميگويندچرک کـف دستی تو پــول    ليك باز ميدارند تو را يكسر قبول
چونكه عزت با تو فراوان می‌شـود    زنــدگی ها با تو آسان می شود
میکنند لعنت به شیـطان ای خـدا     مي‌ندانند پول باشد بر لعنت سزا     پول اگرچـه نـاز و نعمت می دهد      آدمیـت را نـه ثــروت می دهـــد
جان به تن داده شرف پولدار جان        نـــی لباس و تیــپ های انچنـــان

ناخونک و برداشت از اشعار دیگران




خدایا
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳
ساعت : 21:2
نویسنده : شمس‌الدّین غیاثی

خدایا! سرده این پایین، ازون بالا تماشا کن

 

اگه میشه فقط گاهی، خودت قلب منو ها کن!

 

خدایا سرده این پایین، ببین دستامو، می لرزه

 

دیگه حتی همه دنیا، به این دوری نمی ارزه!

 

تو اون بالا من این پایین، دو تاییمون چرا تنها؟

 

اگه لیلا دلش گیره! بگو مجنون چرا تنها؟!

 

بگو گاهی که دلتنگم، از اون بالا تو می بینی

 

بگو گاهی که غمیگنم، تو هم دلتنگ و غمگینی

 

خدایا! من دلم قرصه! کسی غیر از تو با من نیست

 

خیالت از زمین راحت، که حتی روز، روشن نیست!

 

کسی اینجا حواسش نیست، که دنیا زیر چشماته!

 

یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته!

 

فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم

 

که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم

 

خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن

 

شنیدم گرم آغوشت، اگه میشه منم جا کن!

شاعر: احسان رعیت




خط فقر
نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳
ساعت : 7:58
نویسنده : ابراهیم غیاثی




برآیندی از شکل گیری انقلاب 57
نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳
ساعت : 19:15
نویسنده : عرفان خرقه‌پوش (پیرمرد)

دهه چهل و پنجاه چهره کشور ما دگرگون شد. شهرها گسترش یافت. با بالا رفتن قیمت نفت سطح زندگی مردم ارتقا یافت. اقشار میانی جدید شکل گرفته و گسترش یافتند. دانشگاه‏ها رشد کرد و تعداد دانشجویان چند برابر شد. بخشی از جامعه با تحولات این دو دهه و بالاخص با نتایج فرهنگی آن بیگانه بودند و آنرا در برابر موجودیت، منافع و یا اعتقادات خود میدیدند. و لذا در مخالفت با تحولات در پانزده خرداد سال ۴۲ بمیدان آمدند و پس از شکست با استفاده از اهرم‏ها و تشکل‏هایی که در اختیار داشتند و مورد هجوم رژیم قرار نگرفت بفعالیت آرام و تبلیغات رو آوردند

بخش دیگری از جامعه که در حقیقت همان اقشار میانه جدید الحدوث بودند ، خواهان مشارکت در حیات اجتماعی سیاسی کشور بودند. ولی از آنجا که تحولات بوجود آمده انعکاسی در ساختار سیاسی کشور نداشت ، موجب شکاف‏هایی در کشور گردید که باعث  نارضایتی همان کسانی شد که از تحولات بوجود آمده نفع برده بودند. و نتیجتاً فضای بسته سیاسی، فساد، تبعیض، تشدید فاصله غنی و فقیر سبب شدند تا اقشار میانی و تحصیل کردگان جامعه به صف ناراضیان و تحول طلبان بپیوندند .

در سال ۵۷ زمانی که رژیم به بازکردن محدود فضای سیاسی اقدام کرد، در مواجهه با بحران نتوانست پایه های اجتماعی خود را در دفاع از خود بسیج نموده و بسادگی فروپاشید.

ملیّون ایران درآن ‏زمان با اینکه می‏توانستند هدایت گرتحول به یک نظام لیبرال دمکرات شوند، ولی در موقعیتی نبودند که بتوانند با روحانیون رقابت کنند. زیرا رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی برای مبارزه در چنین شرایطی ساخته نشده بودند. آنان لیبرال دمکرات‏هایی معتدل بودند واعتدال آنان با شور انقلابی شکل گرفته در آن سال‏ها سازگار نبود. آنان در برابر طوفان انقلاب و رقیبی همچون روحانیت ، که قادر بود با زبان مردم سخن گفته و با رادیکالیسم حاکم بر جامعه هماهنگ شود ناتوان بودند.

البته در سال‏های اولیه دهه پنجاه مجاهدین در راس مبارزه نیروهای مذهبی علیه رژیم شاه بودند. مجاهدین و روشنفکران مذهبی نظیر هواداران دکتر شریعتی امکان آنرا داشتند که در یک برآمد توده‌ای بتوانند بعنوان نیرویی موثر با روحانیون رقابت کنند. امّا اتفاقاتی که طی سالهای 54 و 55 در سازمان مجاهدین رخ داد ضربه سنگینی به این نیرو وارد نمود. تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین و درگیریهای درونی این سازمان تنها نتیجه اش نابودی تشکلیلاتی سازمان مجاهدین نبود. این حادثه در تقویت گرایشات محافظه کارانه در کل نیروهای مذهبی تاثیری تعیین کننده داشت. در زندانها موضع افرادی مانند رفسنجانی، لاهوتی، ربانی، منتظری ، نبوی و حتی طالقانی که روابط بعضا دوستانه و بعضا غیر خصمانه ای با دیگر نیروها من جمله چپ‏ها داشتند، دگرگون شد و همه آنها محافظه کارتر شده و از سایر نیروها بالاخص چپ‏ها فاصله گرفتند. و همه اینها باعث شد تا این سازمان در سال ۵۷ نتواند فرصت کند تا به فوریت خویش را متشکل سازد ولذا از رقابت با هواداران امام خمینی جاماند .

شاه و غربی‏ها همواره بیشترین نگرانی را از قدرت گرفتن چپ در ایران داشتند. همین نگرانی موجب آن میشد که رژیم خشن‏ ترین برخورد را با نیروهای چپ داشته و هر گونه فعالیت آنان را تحت نظر داشته باشد و نسبت به تحرکات روحانیون و نیروهای مذهبی با اغماض برخورد کند. حزب توده پس از ضربات تشکیلاتی دهه سی و ضربات سیاسی نظری که متحمل شده بود، در سالهای ۵۰ و پس از آن ، نفوذ ناچیزی در جامعه داشت. و لذا این حزب در سال 57 اساساً به حساب نمی آمد . ولی در مقابل فداییان خلق در آن زمان قوی ترین نیروی چپ بودند. در اوایل سالهای دهه پنجاه فداییان ( و مجاهدین) نیروی بلامنازع در دانشگاه‏ها بوده و بخش بزرگی از روشنفکران کشور به این نیرو تمایل داشتند.

برای مثال در انتخابات انجمن های دانشجویی در سال ۵۱ در دانشکده فنی (آخرین انتخابات از این نوع در آن سالها) طرفداران انجمن فوق برنامه (فداییان) حدود ۳۵۰ رای و طرفداران کتابخانه اسلامی (طرفداران مجاهدین) نزدیک به سیصد رای اوردند و همه کسانی که رای دادند میدانستند که کاندیداها به این دو سازمان گرایش دارند. کاندیداهای مستقل کمتر از بیست رای آوردند.

در سال ۵۶ نیز این دو جریان خلقی کماکان قویترین نیروی سیاسی در دانشگاه‏ها و نزد روشنفکران کشور محسوب میشدند. تا آنجا که حتی پس از انقلاب در انتخابات نمایندگان دانشجویی در دانشگاه تهران پیشگامی‏ها بیشترین رأی را داشتند و نزدیک به یک سوم آرا را بخود تخصیص دادند. (دانشجویان مسلمان (مجاهدین) با حدود سی در صد آرا دوم و انجمن های اسلامی (طرفداران آیت الله خمینی و نهضت آزادی و هوادران بنی صدر) با کمتر از سی در صد آرا سوم شدند) . اما در همان زمان در میان جامعه عوام ، روحانیون نیروی بلامنازع بودند و نود در صد مردم را پشت خود داشتند.

قبل از سال ۵۷ تنها جریانی که می کوشد روحانیون را به حضور فعال در مبارزه علیه رژیم شاه متقاعد سازد نهضت آزادی بود. مجاهدین فقط تلاش می کردند که حمایت روحانیون را از سازمان خود جلب نمایند. و روش مبارزه روشنفکران مذهبی نیزاساساً با روحانیون متفاوت بود و حتی بالاتر از آن ، قدرت روحانیون را نمی‏دیدند وبه همین دلیل طی سال ۵۷ در حاشیه ماندند و نتوانستند نقش مهمی ایفا کنند.

روحانیت به دلیل توانایی وقدرتی که در برقراری رابطه با قشر عوام داشت بخوبی میتوانست فرهنگ و کلام آنان را منعکس کند و بعنوان یک جریان پرنفوذ و پر سابقه در میان توده مردم نقش ایفا نموده و با زبان خود آنان سخن بگوید و حتی بالاتر عوام فریبی کرده و در مقطع انقلاب و غلبه فضای رادیکال بر کشور، خود نیز رادیکال شده و کلام خود را تغییردهد وشعارهای مورد تایید زمان مثل آزادی و عدالت را جذب کرده و حتی بلندتر از دیگران آنرا تکرار نماید . اینها همه اقبالی نصیب این طبقه غیر انقلابی و نامبارز کرد ، تا بخت و شانس رقیبان سرسخت را برباید و ثمره پیروزی را از آن خود کند .

در نهایت روندی که به انقلاب بهمن منجر شد ، شرایطی پدید آورد که رادیکالیسم و افراطی گری و برخوردهای تند غالب شود. بطوریکه در آن شرایط حتی اعتدال سیاسی روحانیت معتدل (امثال گلپایگانی و شریعتمداری ) در برابر رادیکالیسم بنیانگزار انقلاب اسلامی ، و میانه روی بازرگان و ملی مذهبی‌ها در برابر تندروی روحانیون ، جایی برای پیروزی نداشتند . تا آنجا که حتی از دل هواداران شریعتی ، فرقان و خشونت افراطی‌شان بیرون آمد .




شعري از سروش براي عاشقان محمد
نوشته شده در جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳
ساعت : 16:25
نویسنده : عرفان خرقه‌پوش (پیرمرد)
شعري از سروش براي عاشقان محمد

خرد آن پایه ندارد که برو پاى گذارى

بختیارى تو و بر مرکب اقبال سوارى

 

چون توان در تو رسیدن؟ به دویدن؟ به پریدن؟

نور پایى که چنین با دگران فاصله دارى

 

لیله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود

تا چه دیدى که چنین مستى و پرشور و شرارى

 

شعله در خرمن تاریکى تاریخ فکندى

چشم بیدار زمان بودى و خسبیده به غارى

 

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت

طرفه فانوسى و آویخته بر طرفه منارى

 

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست

از نگاه و نفست حق به طرب آمده، آرى

 

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم

کیمیایى است سعادت ز فتوحات تو جارى

 

اى غزلواره پایانى دیوان نبوت

حجت بالغه شاعرى حضرت بارى

 

دولتى! اختر اقبال بلندى که بخندى

رحمتى! سینه آبستن ابرى که ببارى

 

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنانى

کوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

 

مژده یى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى

آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

 

یوسفستان جمالى هنرستان خیالى

شکرستان وصالى ز شکر شور برآرى

 

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى

نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

 

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى

به جهادى و مدادى و کتابى و شعارى

 

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد

در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

 

ز سوادى به خیالى، ز خیالى به هلالى

پاى پر آبله جبریل و تو چالاک سوارى

 

بال در بال ملائک به تماشاى رسولان

طائر گلشن قدسى تو و خود عین مطارى

 

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى

بر چنان خوان کریمى و چنان خیل کبارى

 

میهمان حرم ستر و عفاف ملکوتى

در تماشاگه رازى و تماشاگر یارى

 

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان

مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

 

تو بر ارکان شریعت نزدى سقف معیشت

سیر چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

 

به خدایى که تو را شاهد سوگند قلم کرد

که حریفان قلم را به فقیهان نسپارى...




برخیز عاشق ، که اندیشه دگر باید کرد
نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۳
ساعت : 0:26
نویسنده : عرفان خرقه‌پوش (پیرمرد)

مقوله عشق و عاشقی مختص سرزمینی بود خاص و ایامی خاص‌تر ، چون به پای عقل نتوان شگفتیها و معجزات حسین و کربلا و عاشورایش را دریافت ، لذا بر مرکب عشق ، آن وادی رادر می‌نوردیم . امّا در خصوص پیامبر عظیم الشأن اسلام ، بایستی از باب اندیشه به مصاف رفت و بس . و عاشقی کردن حتی تامین کننده‌ی حداقلها نخواهند بود .

به همین مناسبت فرازهایی از مقاله هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد دکتر سروش را به مطالعه می نشینیم .

***

رُبع ساکنانِ رُبعِ مسکون ، به تقریب مسلمانان‌اند که نام محمّد (ص)، ناموس وپرچم آنان است و آلودن این نام ، نهادشان را ناآرام می‌کند. سخره‌گران و هجوپردازان ، حقّ خود دانسته‌اند که صورت وی را زشت بنگارند و حرمت و مهابت او رادر چشم مردم بشکنند.

مرا در حقّ آزادیِ بیان سخنی نیست . ولی هرچه هست ، حقّ است ، نه تکلیف ، و همه نکته همین‌ جاست. هواداران این حقّ ، از آن چنان سخن می‌گویند که گویی یک تکلیف است! بلی ، به حکم این حقّ ، آدمی مجاز است که کاریکاتور قدّیسان را بکشد ولی مکلّف که نیست ، یعنی اگر نکشد هم باکی نیست و حقّی ضایع نشده است. آن تکلیف است که الزام‌آور است ، و اگر به‌جا آورده نشود، موجب مؤاخذه است. به همین دلیل ، وقتی کسی پیامبر را “دژم‌ روی و زشت و سیاه” می‌کند، و به صورت خوک و بوزینه می‌نگارد، اگر از وی بپرسند چرا چنین کرده‌ای ، کافی نیست بگوید «چون حقّ من است»، چرا که تصویر نکردن هم حقّ اوست. دلیلی فراتر از «حقّ» باید بیاورد تا رفتار دردآورش را توضیح دهد. و همین‌جاست که خار تردید ، دل و دماغ مسلمانان را می‌خلد که مبادا ریگی در کفشی یا خنجری در آستینی نهان بوده است که حقِّ کشیدن را بر حقّ نکشیدن ترجیح نهاده است.

از ناروایی اخلاقی این عمل بگذریم که به هیچ روی بخشودنی نیست که چند کس از سر تفریح و در بستر عافیت و برای رونق تجارت، نقشی منکر بیافرینند و عشق و غرور کرور کرور آدمیان عاشق و مؤمن را به سخره و استهزاء بگیرند و دلشان را پریشان کنند و از آن بدتر ، دور باطل تروریسمی کور را جان بخشند که نه حقّ را می‌فهمد، نه اخلاق را ، و نه تکلیف را.

هرچند زشت‌نگاری صورت رسول اکرم ، شرعاً گناه و اخلاقاً نارواست ، ولیکن نقد شخصیت و رفتار و گفتار او مطلقاً نه گناه است ، و نه ناروا . نیم آیه قرآن که هیچ ، حتی نیم روایت ضعیف هم وجود ندارد که بگوید نقدعلمی و اخلاقی رفتار و گفتار پیامبر یا محکمات و متشابهات قرآن جایز نیست. زیرا معرفت از طریق نقد سامان می‌پذیرد و معرفت دینی هم از این قاعده مستثنی نیست.

اینکه جامعه مسلمانان تاکنون چنین نکرده است ، قطعاً هیچ دلیل درون دینی ندارد. حرمت و شخصیت محوری پیامبر و قداست قرآن و ترس از لغزیدن در ورطه گناه، عالمان و عامیان را از خطر کردن برحذر داشته است، غافل از اینکه نقدکردن نه قداست‌زدایی است نه حرمت‌ستانی. مؤمنان باید آرام آرام بپذیرند که نقد علمی و اخلاقی و تاریخی قرآن و حدیث و انبیاء و اوصیاء، لازمة عقلانیت است و حرمت نهادن به نقد، عین حرمت نهادن به عقل است. عاشقان نیز نباید بهراسند که نقد چهره معشوقشان را مخدوش کند، بلکه به حکم ایمان باید انتظار داشته باشند که زرّ ناب دیانت از کوره نقد، پاک‌تر و ناب‌تر سر برآورد و سیاوش‌وار از آتش امتحان به سلامت بگذرد. مگر نه اینکه خداوند عالمیان در واقعه خلقت آدم قال و مقال عالمی رااز عرش نشینان میشنود و از”نَفَس فرشتگان ملول” نمی شود. قرآن خود صلا زده است که تا قیامت کسی از جنّ و انس نمی‌تواند سبک آن را تقلید کند و مثل آن بیاورد. این ندا لاجرم از اطمینانی برمی‌خیزد. و جامعه مؤمنان ناچار باید بی‌دلهره و هراس راه را بر ورود رقبای قرآن باز کند تا متاع خود را بنمایند و « سیه‌روی شود هر که در او غشّ باشد!».

اگر رقابت و هماوردی با قرآن جایز و آزادست که هست، نکته‌سنجی‌های نقّادانه دیگر هم ممنوع و محرّم نیست. نقد کردن، نه توهین است نه تمسخر، نه شبهه پراکنی نه دشمنی و ریشه‌کنی ، بل رواج خردورزی است و رشد دین‌شناسی و ارتقاء آستانه تحمّل و مدارای دینی. مؤمنان اگر با مقوله نقد دینی آشتی کنند و فقیهان اگر بر نقد و تنقیح مقولات «مقدّس» صحّه بگذارند (که هیچ منع شرعی ندارد)، آنگاه با دیدن کاریکاتوری زشت و موهن (که البته نقیض نقد عالمانه است) چنان برآشفته نخواهند شد که دکّان روزنامه‌نگاران را به آتش بسوزانند، یا شکمشان را با خنجر بدرند.

می‌دانم که از این مقوله بسی دوریم، و «مقدّسات»مان چنان عبوس و محتشم نشسته‌اند که خیال نقدشان، قوّه واهمه‌ما را می‌سوزاند،‌ امّا بدانیم که همین پیاله‌های نقد است که دماغ خرد را تر می‌کند، و دل قوی داریم که این آیین اگر حقّ است، همان حقّانیت پشتیبانش خواهد بود.

دین سرچشمه سه چیز است : هویّت و معرفت و نجات . دین هم هویّتی ستبر و غرورآمیز به پیروان می‌دهد ، هم معرفتی یقین‌آور به مبدأ و معاد ، و هم وعده‌هایی شیرین در باب نجات و رستگاری واپسین . موازنه‌ای معقول میان هویّت و معرفت ، شرط دلربایی و مقبولیت هر دیانت است . هویّتی که بر پایه معرفت ننشیند، و تنها و تنها به گذشته «پرافتخار» خود بیندیشد چاره‌ای ندارد جز اینکه خشونت ورزد و هویّت را به مصاف معرفت برد و پارگی معرفت را به سوزن هویّت رفو کند و گمان باطل ورزد که لافِ غرور و عزّت زدن و باد در آستین ژنده هویّت افکندن ، به او قدرت هماوردی با علم و صنعت و سیاست مدرن را خواهد داد!

هویّتی فربه در کنار معرفتی لاغر، تصویری کوژ و مضحک از ما خواهد ساخت. با دو پای سالم و موزون می‌توان دوید و با دو بال سالم می‌توان پرید، اما با دو پای لنگ فقط می‌توان لنگید.

متاسفانه امروزه کار دین در بازار دنیا ، با ابراز هویّت بیشتر عجین شده است تا با تولید معرفت.

و اکنون که جاهلان و کژاندیشان به نام دین تندی می‌کنند و وبا خشونت خویش خلقی را به عذاب می‌افکنند، نوبت و تکلیف عالمان دینی است که شکر بیفشانند و عسل بریزند تا جهل جاهلان را خنثی کنند. عالم اسلام محتاج نواندیشان دلیری است که به مؤمنان بیاموزند، عشق کافی نیست ، عقل هم لازم است . امر دین عظیم‌تر از آنست که فقط به عاشقان راستین سپرده شود، چه جای عاشقان دروغین! عاقلان هم باید تکلیف خود را ادا کنند و عشق گرم مهاجم را با عقل سرد ملایم درآویزند و بیامیزند.




(من عاشق محمد)
نوشته شده در شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳
ساعت : 11:3
نویسنده : بهروز علیپور اسپاهی
 




اندر احوالات مذاکره
نوشته شده در یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳
ساعت : 16:58
نویسنده : محمّدهادی جال

در تعریف مذاکره باید گفت: مذاکره فرآیندی سیاسی- اجتماعی (شاید هم چند چیز دیگر)است.مطلبی که پیش‌رو دارید(آن قسمت که نقل قول نیست) به هیچ وجه مطلبی سیاسی-اجتماعی (شاید هم چند چیز دیگر) نیست چرا که به قطع و یقین نگارنده آن کارشناس مسائل سیاسی- اجتماعی (شاید هم چند چیز دیگر) نبوده و نیست.

*****

از نظر من  مذاکرات از یک دید به دو دسته تقسیم می‌شوند مذاکرات پیش از جنگ و مذاکرات پس از جنگ ،دسته دوم  که مشخص است هدف از آن تقسیم غنائم جنگ،اراضی حاصله (اگر طرف پیروز جنگ چند گروه باشند)و در کل به خاک سیاه نشاندن مغلوب است (البته گاهی اوقات هم برای رسیدن به صلح است که باز هم مغلوبی دارد) و در مورد دسته اول لازم به ذکر است، منظور از مذاکرات پیش از جنگ این نیست که لزوماَ پس از مذاکرات جنگ رخ خواهد داد، ممکن است  که مذاکرات از جنگ جلوگیری کند که  در این صورت عنوان  مذاکرات به جای جنگ  صحیح تر است که باز هم از نوع اول می باشد. این نوع مذاکرات ماهیتا یک نوع جنگ محسوب می‌شوندو هدف از آن مصالحه در موضوعی می باشد و نهایتا به نفع طرفی تمام خواهد شد که در جنگ احتمالی پیروز می‌شد،سوال اینجاست که اساسا چرا باید مذاکره کرد؟

زمانیکه  که یک قدرت برتر از لحاظ نظامی که خود مستلزم برتری در سایر میادین است،احساس کرد که در جایی منافعش تحت خطر است دو گزینه مقابل خود می‌بیند :  گزینه اول جنگ و  گزینه دوم مذاکرات پیش از جنگ که هردو برای تحمیل خواسته‌هایش به طرف مقابل است، حال زمانیکه گزینه جنگ را مناسب نبیند یعنی ضرر جنگ را بیشتر از منفعتش ببیند وارد مذاکره می‌شود. خوبی مذاکره این است که در آن خونی ریخته نمی‌شود یا کمتر ریخته می‌شود.

شاید این تصور وجود داشته باشد که مذاکره روندی است که انسان متمدن (مثلا انسان عصر حاضر) به جای جنگ پیش می‌گیرد و در گذشته به دلیل نبود این‌چنین تمدنی جنگ در می‌گرفته است‌، به عقیده من مذاکره صرفا ظاهر متمدننانه‌‌تری دارد گواهم بر این مسئله جنگ‌های متعددی که در عصر حاضر به وقوع پیوسته و از آن طرف مذاکرات متعددی که در قرون گذشته اتفاق افتاده است.

چندی پیش شرح نمونه‌ای از این مذاکرات یعنی مذاکراتی که در گذشته بسیار دور اتفاق افتاده است  را در کتابی مطالعه کردم که نقل قول آن به عینه را خالی از لطف ندیدم در واقع هدف از این پست بیان این مطلب و معرفی کتاب شامل آن بوده است. آورده اند:

 

"کلئوپاترای هفتم ملکه مصر،دختر بطلمیوس هشتم بود:اسم مادرش معلوم نیست چه بوده،اما این موضوع هیچ اهمیتی ندارد،چون زنی که زن بطلمیوس هشتم بشود معلوم است چه جور زنی است .

پس از مرگ  بطلمیوس هشتم مملکت مصر به کلئوپاترا و بطلمیوس چهاردهم رسید. باری کلئوپاترا و بطلمیوس چهاردهم آبشان توی یک جو نمی رفت،چنان که نباید هم می رفت و ظاهرا کلئوپاترا حساب کار دستش بود.چون که در آن موقع فرمانروای واقعی مصر خواجه‌ای بود به اسم پونتیوس؛و کلئوپاترا گویا نتوانست دل اورا بدست آورد (گرچه حالا خودمانیم چطور می‌توانست؟) این بود که اوضاعش قدری ناجور شد و چیزی نمانده بود همان نصفه تخت و نیمتاجش را ول کند و از ترس جانش به سوریه پناهنده شود .در این موقع کلئوپاترا بیست و یک سال داشت و خیلی هم ناراحت بود، چون که احساس می کرد در زندگی به هیچ جا نخواهد رسید.

دست بر قضا در همین ایام بود که یولیوس قیصر یا همان ژول سزار خودمان که می‌گویند بزرگترین مرد رومی تاریخ بود[1]، تصمیم گرفت سری به مصر بزند؛ چون‌که در آنجا چنان که خواهیم دید،کارهای خیلی واجبی داشت.اما همین که قیصر وارد مصر شد کلئوپاترا نیز از آن طرف آمد تا راجع به مسائل جاری با قیصر وارد مذاکره شود.

کلئوپاترا ترتیبی داد تا او را لای لحاف گرم ونرمی بپیچند وبه حضور قیصر ببرند،وقتی قیصر لای لحاف را باز کرد کلئوپاترا از آن تو درآمد وبقیه شب را در باره مسائل جاری فی مابین دو کشور به مذاکره پرداختند . البته بعضی ها عقیده دارند که آن دو گاهی که حوصله شان از مسائل جاری فی ما بین دو کشور سر می‌رفت قدری هم به مسائل غیر جاری فی ما بین خودشان می‌پرداختند؛ولیکن خود ما در این خصوص عقیده‌ای ابراز نمی‌کنیم.

به هر حال، نتیجه مذاکرات این شد که قیصر کلئوپاترا را دوباره بر تخت نشاند،منتها این بار در کنار بطلمیوس پانزدهم که یک برادر دیگرش بود.

قیصر از اوائل پاییز آن سال تا اوائل پاییز سال بعد در مصر ماند و مرتب درباره مسائل فی مابین دو کشور مذاکره کرد. نتیجه مذاکرات پسر بود و اسمش را سزاریون گذاشت که به معنی قیصرک است[2]. بدین ترتیب حالا دیگر کلئوپاترا حق داشت خودش را رسما نامزد قیصر بداند......"   

همانطور که خواندید  مذاکره روشی مرسوم از سال ها پیش بوده است و ربطی به بشر متمدن امروز ندارد.

 

پا نوشت

[1]- قیصر در کشور گول یک میلیون زن و مرد و بچه را کشته بود و یک میلیون اسیر گرفته بود.پیش از آن هیچ مردی رومی به این درجه از عظمت نرسیده بود.

[2]- یکی از مورخان به نام جیمز آنتونی فرود می‌گوید داستان کلئوپاترا و قیصر حقیقت ندارد و بعدا مردم برایشان درآوردند؛ولیکن معلوم نیست قضیه سزاریون را چه می‌گوید،چون که این یک قضیه را قیصر و کلئوپاترا خودشان درآوردند نه مردم.

 پسا پا نوشت

1-مطلب نقل قول شده به همراه پا نویس، برگرفته از کتاب خوب "چنین کنند بزرگان" نوشته ویل کاپی ترجمه مترجم نام آشنا نجف دریابندری است.

2- امید است این پست گشایشی باشد برای معرفی کتاب های خوب توسط سایر دوستان.

3- از زمان تصمیم گیری برای نوشتن این پست تا زمان تایپ این مطلب مدت زیادی گذشته است و هر چه فکر می کنم که دیگر چه می‌خواستم در پا نوشت بیاورم به نتیجه‌ای نمی رسم هر چند مهم هم نیست.




بر آستان جانان
نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳
ساعت : 23:28
نویسنده : مدیر وبلاگ

 این نوشته برگرفته از وبلاگ مخموران غیاثکلایی جام عشق حسین (ع) میباشد .

 برآستان جانان گر سر توان نهادن           گلبانک سربلندی بر آسمانتوان زد

تکریم و بزرگداشت واظهار عشق و محبت به ائمه و اولیاء خدا ، نزد اهالی غیاثکلا از اهمیت ویزه برخوردار است . و یکی از جلوه‌های این تکریم ، زیارت مزار و قبور این بزرگان است . غیاثکلایی‌ها از دیرباز علاوه بر سفرهای زیارتی داخلی مانند مشهد و قم  ، نسبت به سفرهای زیارتی آنسوی مرزهای ایران نیز اهتمام خاص داشته و دارند . قدیمی‌های این روستا تا قبل از بسته شدن راه کربلا  به روی عموم مردم ایران(در سال 1350) ، بیشترین عنایت خود را متوجه زیارت کربلا مینمودند . وجود پیشوند کربلایی در جلوی اسامی نوشته شده روی سنگ قبر اموات غیاثکلا ، گواه این مدعاست که همواره محبت وعشق به امام حسین جزء لاینفک زندگی مردمان این روستا بوده است . طی سالهای اخیر نیز به محض بازگشایی راه کربلا و ایجاد امکان زیارت حرم امام حسین ، هجوم گروههای مختلف اهالی (اعم از مرد و زن و پیر و جوان و غنی و فقیر) ، به آن دیار ، بیانگر پایداری و مداومت آنها درعشق و محبت به سالار شهیدان میباشد .  

در همین راستا خوشبختانه در دومین ماه از سال جدید (1436 قمری) ، خدا به داد دل ده نفر (10 نفر) از اهالی غیاثکلا رسید و توفیق حضور آنها بهمراه 4 تن از منسوبینشان را ، در خیل اجتماع عظیم زائران اربعین حسینی که بالغ بر دومیلیون نفر ایرانی در آن شرکت داشتهاند ، نصیب فرمود . این 10 نفر همینکه نسیم عزیمت هموطنان به کوی سلطان اقلیم جوانمردی و خورشید سپهر دلدادگی و شهادت ، روح نوازشان شد ، عزم رفتن کردند تا عطش کربلا را از نرفتن‌های کوفیان در سال 61 هجری ، جبران نمایند . این رفتن دلخواسته نبود ، قسمت هم نبود ، دعوت بود ورای همه‌ی دعوتها ، تا جامانده‌ها را با این رفتن به نقطه اوج جوش برساند .  نقطه‌ی اوج جوش آمدن پیمانه‌هایی که در جامهای خالی زائرین‌اش ریخته شد تا به کاروان خسته‌ها بپیوندند و با تاول زدن پاها و بارانی شدن چشمها و به شور آمدن سینه‌ها ، بیتاب رسیدن شوند .

اینگونه رقم خورد که از میان اهالی غیاثکلا ، ابتدا حجت‌الاسلام حاج شیخ حسین جال و کربلایی علی‌آقا غیاثی هر کدام به تنهایی - و سپس حجت‌الاسلام حاج شیخ جواد غلامی به اتفاق متعلّقه‌اش حاجیه‌خانم خاتون فرجپور - و در کنار این خانواده ، شیخ عسگری جوادی نژاد(جال) باتفاق همسرش سرکار خانم محدثه جالی - و  همچنین بهمراه این دوخانواده ، آقای مهدی فرجپور - و بلافاصله پس از این گروه ، حجت‌الاسلام حاج شیخ مهدی غیاثی  و برادرش حاج محمدرضا غیاثی و برادر زاده‌اش آقای شمس‌الدّین (محمد) غیاثی در قالب یک گروه چهارنفره ، به ترتیب با خروج از مرز مهران ، روانه نجف و کربلا شدند .  

البته همشیرزادگان شیخ جواد غلامی ، یعنی بانو سیده سمیه حسینی و آقای سید هادی حسینی باتفاق همسرش از روستای پیچی‌کلا ، نیز ایشان را همراهی میکردند . مضافاً اینکه آقای حاج محمد شریفی ، دامادِ شیخ مهدی غیاثی نیز در معیت غیاثی‌ها برای پنجمین بار در این سفر عاشقانه و عرفانی حضور داشت .

ما گنهکاریم ، آری جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ، کیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل ،کار دشواری است ، نیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید ، جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد ، هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست ، هم اینجا و هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست ، بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد ، طنین چیست؟چیست؟

زیارت کربلا نماد تبلور بیعت عاشقانه امت با امام خویش است که زیارت اربعین آن نمود جهانی دارد . بطوریکه هرساله میلیون‌ها زائر از نقاط مختلف جهان خود را به کربلای معلی میرسانند تا آیین و مراسم اربعین حسینی را در جوار بارگاه سرور و سالار شهیدان به جای آورند . در این مراسم که با هدف همبستگی و هویت‌بخشی به یک جریان اجتماعی خوجوش و گسترده و اثرگذار در سطح بین الملل ، شکل میگیرد ، زائرین میلیونی مسیرهای طولانی را پیاده برای رسیدن به کربلا طی می‌کنند .

جریان پیاده‌روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه‌ای تاریخی و دیرینه دارد . این سنت حسنه از هنگامی که جابر بن عبدالله انصاری بعنوان نخستین زائر مضجع منور اباعبدالله الحسین(ع) در روز اربعین از مدینه به سمت کربلا رهسپار شد ، آغاز و طی سال‌های بعد ، با وجود حکومت سفاک و خونریز اموی و عباسی ، این امر توسط ائمه معصومین(ع) تکرار میگردید . اما مراسم باشکوه پیاده‌روی اربعین حسینی بطور رسمی از سال 1235 قمری شروع شد. و طی سالیان بطور مستمر و مداوم ادامه یافت. البته هرچند این مراسم در برهه‌‌هایی از زمان بدلیل سختگیری‌های حکام جور و در خطر بودن جان زائران بی‌رونق میشد . ولیکن باز دوباره جان میگرفت و برقرار میگردید تا آنجا که آخرین بار وقتی از سال 1319 قمری این سنت مجداً احیاء شد ، تاکنون وقفه‌ی جدّی در اجرای این جریان ایجاد نگردید.

عکس پیاده روی زائرین سال 1821 میلادی - 1237 قمری - 1200شمسی

عکس پیاده روی زائرین 1932 میلادی - 1350 قمری - 1310 شمسی

 عکس پیاده روی زائرین 1975میلادی - 1394 قمری - 1353 شمسی

همانطور که مشهود است پیاده‌روی اربعین حسینی در تاریخ شیعه سابقه طولانی دارد . اما این آئین عاشقانه عارفانه با سقوط دولت صدام و گشوده شدن راه کربلا به روی ایرانیان ، جلوه ویژه‌ای به خود گرفته و هر سال با شکوه بیشتری برگزار می‌شود . بطوریکه این حرکت جهان را به حیرت واداشته و رسانه‌ها را به انعکاس صحنه‌هایی از این حرکت عظیم واداشته است.

اربعین حسین(ع) کتابی قطور و پرماجراست که برگ اول آن از تنهایی علی در کوفه آغاز و صفحه پایان آن به کربلا ختم میشود و بازگوکننده‌ی حادثه‌های بسیاری است که حوادث زمان نه تنها نتوانسته است نوشته‌‌های آن را محو کند ، بلکه هر روز ابعاد تازه‌ای بر صفحاتش نقش می‌بندد .

عکس زیارت و نماز صبح نجف حاج‌شیخ‌حسین جال

عکس زیارت نجف حاج‌شیخ‌مهدی غیاثی و حاج محمدرضاغیاثی و کربلایی شمس‌الدین غیاثی و حاج آقا محمودی 

در فراسوی اربعین حسینی صدای خوش عشق و دلدادگی شنیده می‌شود ، صدایی که از ژرفای خاک کربلا روییده و تا ابد الدهر براین گنبد دوّار جاودانه خواهد ماند.

در ایام اربعین حسینی در این گوشه‌ از کره خاکی چنان هیاهویی برپاست ، و تنها در این گوشه از جهان به وسعت 90 کیلومتر راه ،چنان شوری برجاست که انسان‌های آزاده و شیدا را به سوی خود می‌کشاند.

عکس پیاده روی حاج شیخ حسین جال به سمت کربلا

عکس پیاده روی حاج شیخ جواد غلامی به سمت کربلا

عکس پیاده روی حاج شیخ جواد غلامی باتفاق همسر (حاجیه خانم خاتون فرجپور) به سمت کربلا

عکس پیاده روی حاج شیخ عسگری جال باتفاق همسر (سرکار خانم محدثه جالی) به سمت کربلا

عکس پیاده روی آقای کربلایی مهدی فرجپور به سمت کربلا

در این 90 کیلومتر عشاقی مشاهده می‌شود که هر یک به نوبه خود سعی می‌کنند عشق و ارادت خویش را به سالار شهیدان نشان دهند، از کودکان 5 و 6 ساله گرفته که با دستان کوچکشان سنگینی پارچ آب در دست و سینی غذا برسر را تحمل می‌کنند و با خواهش و تمنا به زائران آب و غذا تعارف می‌کنند که زوار حسینی با دیدن این صحنه‌ها اشک بر گونه‌هایشان جاری می‌شود.

عکس پیاده روی حاج شیخ حسین جال در مسیر کربلا جلوی مواکب پذیرایی

عکس پیاده روی حاج شیخ عسگری جال در مسیر کربلا جلوی مواکب پذیرایی

در این ایام در فاصله شهر «نجف تا کربلا» غوغا است ، فریاد «لبیک یا حسین» از ذرّه ذرّه وجود خادمین و زائرین حسین (ع) ساطع و فضای آسمان و زمین را عطرآگین کرده است . 

پیرمردانی که با پشتی خمیده آرام آرم قدم بر می‌دارند و با هر قدم فریاد یاحسین سر می‌دهند ، و مادرانی که کودکان خردسال خویش را در آغوش گرفته‌اند و خستگی نمی‌شناسند . غیور مردانی که با ایجاد موکب‌ نظیر ایستگاه‌های صلواتی ، بابذل مال و انرژی ، انواع پذیرایی صبحانه و ناهار و شام و اقامتگاه برای خواب ، انواع طعام از ماهی و ساندویچ و میوه‌‌جات ، انواع آشامیدنی‌های مختلف از چای و قهوه و نوشابه ، و انواع استقبال و نوازش تا ماساژ و درمان پای زائران ، اینها همه صحنه‌هایی از خود بجای میگذارند که نظیرش در هیچ کجای دنیا مشاهده نگردیده و نمی‌گردد .

عکس پیاده روی حاج شیخ حسین جال در مسیر کربلا جلوی مضیف و استراحتگاه

عکس پیاده روی حاج محمدرضا غیاثی در مسیر کربلا جلوی مضیف پذیرایی

وقتی زائرین به مُضیف‌ها می‌رسند ، صاحب مضیف با اصرار زائران را دعوت میکندکه مهمان او بشوند و آنجا پذیرایی شوند و نماز بخوانند و استراحت کنند ، زیرا مهمان کردن زائر امام حسین(ع) در نزد آنها بسیار اهمیت و ارزش دارد .

 عکس نماز جماعت زائرین آهنگرکلایی و بیشه‌محله ای به امامت حاج‌شیخ حسین جال در مسیر کربلا داخل موکب

عکس پیاده روی کربلایی شمس الدین (محمد) غیاثی در مسیر کربلا جلوی مضیف

کافی است که خدام این موکب‌ها زائری را ببینند که از طعام آن‌ها نخورد یا آبی ننوشد، آن وقت است که اجازه نمی‌‌دهند زائر از آن‌جا بیرون برود! برای همین بیشتر زوار حسینی ترجیح می‌دهند که مقدار کمی از نذری بخورند تا بتوانند به راه خود ادامه دهند.

عکس حاج محمدرضا غیاثی در حال کمک به خادمین مضیف در مسیر کربلا جهت توزیع فرنی

زائران در طول مسیر حرکت به سوی حرم حسینی ، دغدغه جا و مکان برای استراحت و خوابیدن ندارند، چرا که برخی موکب‌ها برای استقرار زائران تمهیداتی را اندیشیده‌اند، پس نیازی نیست که زائر پتو یا ملحفه‌ای را با خود حمل کند و بر خستگی سفر پیاده‌روی خود بیافزاید.

عکس پیاده روی حاج شیخ جواد غلامی به اتفاق دوست روحانی اش جلوی موکب در مسیر کربلا

عکس پیاده روی سید هادی حسینی باتفاق همسرش و بهمراه همشیره اش سیده سمیه حسینی در مسیر کربلا

برای شارژ موبایل و لپ‌تاپ هم مشکلی در مسیر نیست ، چرا که پنل‌های 15 تا 20 تایی در هر یک کلیومتر قرار داده‌اند.

برای اینکه زائر بتواند تشخیص دهد که تا رسیدن به کربلا چقدر باقی مانده است، تیرهای برق را از 1 تا 1460 شماره‌گذاری شده‌اند، هر کدام دقیقاً 50 متری با هم فاصله دارند.

مرسوم است که زوار در قالب گروه‌هایی مسیر پیاده‌روی اربعین را انجام می‌دهند و هر گروه برای خود پرچم مشخصی دارد، اما پیدا کردن پرچم در میان آن همه پرچم کار ساده‌ای نبست.

ازچپ‌به‌راست(مهدی و خاتون فرجپور- عسگری جال-سیدهادی حسینی-سیده سمیّه حسینی-محدثه جالی- همسرسیدهادی)

این مسیر عاشقی معمولا در 3 روز و 2 شب طی می‌شود ، بیشتر زوار حرم حسینی پیاده می‌روند، اما برخی از افرادی که توانای پیاده‌روی ندارند، خودروهایی از سوی ارتش عراق تعبیه شده که کار جابجایی این زوار را انجام می‌دهند.

زائر در روز سوم هنگامی که خورشید به غروب می‌گراید ، تابلوی ورود به شهر را را از دور مشاهده می‌کند ،‌ و ناخودآگاه آوای «جانم حسین» بر زبانش جاری می‌شود و با چشمانی اشک‌آلود این بار سریع‌تر از قبل قدم بر می‌دارد.

اکنون زائرین وارد شهر کربلا شده‌اند . همه جای کربلا مقدس است. زائران بی اختیار یا حسین می‌گویند و این شعر را زمزمه می‌کنند ، بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا...
و بقیه را نمی‌خوانند چون حقیقتاً به آرزوی خویش رسیده‌اند و آرزو بر دل نمانده‌اند. کمی که چشم را گرد کنی و فراخ ببینی گنبدها و گلدسته‌های حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) از دور قابل رویت است.                

     عکس هوایی از شهر کربلا

دل ها همه شکسته است... و زائرین وقتی وارد شهر کربلا میشوند به جز رسیدن به حرم , نه به چیزی فکر میکنند و نه هیچ چیزی جذبشان میکند . تنها عامل کند کننده‌ی تعجیل ناشی از اشتیاق زائرین عاشق ، ایستگاه‌های بازرسی و تفتیشی است که در هر 250 متر تعبیه شده است .

زائرین همینکه به حرم نزدیک میشوند خود به خود سراغ بین الحرمین میروند ، تو گویی بین الحرمین حرم سومی است مابین دو حرم شریف ، که سایه‌ی حریم کبریایی حضرت باریتعالی است که از فراز آسمانها بر زمین افتاده، و اجتماع و آمدوشد زائرین در این فضاء تلألوء جنب وجوش ملائک است در حرم ملکوت .

حاج شیخ مهدی غیاثی - حاج محمدرضا غیاثی - کربلایی شمس الدین غیاثی در بین الحرمین

در این فضا آدمیان تا دل به  آدمیت دارند مردد و سرگردان هستند که به کدامین حرم رو کنند. امّا همینکه دل آدمی ، در پرتو انوار مشعشع ربوبی ، رنگ و بوی الهی میگیرد . بی آنکه تفکیکی برای این دو حرم قائل باشد. به هرکدام که رو می‌کند حسین و عباس یا عباس و حسین را باهم می‌بیند. دیگر فرقی نمیکند. حسین و عباس یا عباس و حسین . اینطرف سر عباس است بر دامن حسین و آنطرف سر حسین است به دامن عباس بر روی نیزه . 

حاج شیخ مهدی غیاثی - حاج محمدرضا غیاثی - حاج محمد شریفی در بین الحرمین

به هر سوی که بروی و به هر حرم که داخل شوی توفیق عتبه بوسی امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) را باهم داری .

در داخل حرم حسین زائرین خویش را در قتلگاه می‌یابند و جای‌جای این حرم برایشان آشناست . پرپر شدن72 تن از یاران فدایی حسین و اِربــاً اِربــا شدن سالار شهیدان در جلوی چشم همه رژه میرود .

حاج شیخ حسین جال زیارت کربلای حسینی از بالای بام حوزه علمیه

 بعد از خارج شدن از حرم و پیمودن مسیر بین الحرمین تا رسیدن به آن حرم و باز همان سیر و سلوک در فضای لاهوتی ، و این مرحله با چشمی گریان و قلبی آکنده از اندوه و ماتم .  

  حاج محمدرضا غیاثی  در بین الحرمین                

  کربلایی شمس الدین غیاثی در بین الحرمین          

 ورود به حرم ابوالفضل نیز تداعی کننده بسیاری از صحنه‌هایی است که قهرمان آن یل نام آور کربلا بود . به هر گوشه‌ی حرم که نگاه میکنی مشک می‌بینی و اشکی که از آن مشک روان است . و عباس می‌بینی و التماس او به مشک که آبرویش به تاراج میدهد . 

حاج شیخ حسین جال زیارت حرمحضرت عباس (ع)  از بالای بام حوزه علمیه

 زائران پس از زیارت و خروج از حرم برای زیارت سایر مکانها ، ابتدا به محل قطع شدن دست چپ حضرت عباس که یک بارگاهی برای آن درست شده است میرسند و با این دست که دومین قربانی از وجود ابوالفضل میباشد بیعت می‌نمایند .

حاج شیخ مهدی غیاثی - حاج محمدرضا غیاثی زیارت کف العباس

زائرین با ادامه‌ی همان مسیر و گذشتن از یک کوچه تنگ و رسیدن به نبش کوچه بعدی میتوانند محل قطع شدن دست راست که اولین قربانی از وجود ابوالفضل میباشد را زیارت نمایند.

و زائران در بازگشت اگر همان مسیر را ادامه دهند به تل زینبیه میرسند ، تل زینبیه بلندی مشرف بر حرم است که حضرت زینب روی آن می‌آمده  و از آنجا ناظر کارزار روز عاشورا و به شهادت رسیدن یاران و فرزندان ابا عبدالله و قتلگاه حسین بوده است . تل حدودا 150 متر با خیمه گاه و حدودا 75 متر با قتلگاه فاصله دارد.

 حاج شیخ مهدی غیاثی - کربلایی شمس الدین غیاثی زیارت تل زینبیه

حاج شیخ مهدی غیاثی - حاج محمدرضا غیاثی زیارت تل زینبیه

و سرانجام زائران به علقمه میروند ، رودخانه‌ای که هرگز جاذبه‌ی یک رودخانه را ندارد ، ولیکن چنان اعتباری از عباس وام گرفته است که دلهای زائران به سویش پر می‌کشد. چون هرگز رودخانه و یا نهر تلقی‌اش نمی‌کنند . آنجا از منظر عاشقان ، معراج عباس است .عباس تشنه کام , با ریختن آب و نخوردن آن ، از معبر وفا تا سدره المنتهی سیر میکند و در مذبح علقمه ، خویشتن خویش به خنجر عطش قربانی می‌نماید. 

عکس هوایی علقمه در شهر کربلا - و عکس علقمه از نزدیک که توسط شمس الدین غیاثی گرفته شد





ملانصرالدین و دود کباب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳
ساعت : 19:49
نویسنده : محمّدباقر غیاثی

فقیری از کنار دکان کبابفروشی میگذشت. مرد کبابفروش گوشتها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد می زد و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.

او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: کجا می روی پول دود کباب را که خورده ای بده.

از قضا ملانصرالدین از آنجا می گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می کند و تقاضا می نماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش می خواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.

ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است می دهم.

کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رفتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حالی که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین می انداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر.

مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟

ملا همان طور که پول ها را بر زمین می انداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.







 



آخرین مطالب
فهرست تمامی مطالب
جهت دسترسی به فهرست و عناوین مطالب وبلاگ اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
عناوین تمامی مطالب وبلاگ