پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سایت دلنوشته‌های آزاد غیاثکلا دابو خوش آمدید . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
آرامش ابدی - قسمت دوّم
نوشته شده در جمعه ۲۳ اسفند۱۳۹۲
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
به منزل پدری رسیدیم و از اینکه درب خانه بسته بود متعجّب شدیم ، انتظار میرفت شلوغی و سر و صدایی وجود داشته باشد .
دقّ الباب نمودیم درب را شیخ عباس غیاثی باز نمود . بداخل را ه یافتیم  تعداد کمی افراد داخل خانه بودند و اصل کاریها  مادر را به بیمارستان شهید بهشتی قم برده بودند .
بااینکه فوت مادر مسلّم بود امّا فرزندانش شیخ مهدی و سعید بهمراه پدرشان، جهت اطمینان کامل از موضوع ، پیکر بیجان مادر را با اورژانس به بیمارستان انتقال داده بودند .

این امر سبب شد تا جسدی که میتوانست از هنگام فوت (ساعت 18/18 غروب روز چهارشنبه 15 اسفند 1375 شمسی مطابق 25 شوال 1417 قمری )  روی تخت بیماریش ، از شب تا به صبح (قبل از خاکسپاری) شمع محفل تودیع فرزندان و عروسان و نوه‌ها و بستگان وآشنایان باشد و بدورش سوگواری نمایند و اشکی بیفشانند و قرآنی تلاوت نمایند . آنشب به سردخانه بهشت معصومه قم  ، سپرده شود و تا صبح  به‌دور از بازماندگان باشد .

ساعت 21 شب ، پدر و برادرانم  بدون پیکر مادر بازگشتند و کم‌کم فرزندان خواهر بزرگتر که از تهران حرکت کرده بودند به جمع اضافه شدند و خیلی دیرتر  مادرشان به
اتّفاق حاج آقا باقری ، به ما ملحق شدند .
اکنون علاوه بر تمامی خواص چندتن از روحانیون که از دوستان پدر بودند نیز حضور داشتند . رفت و آمد زنان همسایه نیز برای تسلیت گویی و سرسلامتی در حال انجام بود  .            

هرکدام از بازماندگان و جاضرین گوشه ای از کار را گرفته بودند و پدر(حاج آقا) به اتفاق سایر روحانیون حاضر برنامه های بعدی را تنظیم مینمودند در این میان حضور حاج آقا مظاهری کمک فکری بزرگی برای خانواده داغدار بود .  

ازآنجا که مرحومه وصیت کرده بود که در زادگاهش (روستای بینمد ازتوابع فریدونکنارمازندران ) دفن شود  لذا مقرّر گردید تا  از صبح زود پیکرش طی تشریفات خاص  به شمال انتقال یابد .
فردا صبح جنازه ازسردخانه خارج و در غساّلخانه  بهشت معصومه شستشو و سپس با آمبولانس به مسجد آبشار جهت تشییع آورده شد و از آنجا با حضوراهالی محل و بسیاری از  روحانیون تا حرم
حضرت معصومه (ع) تشییع شد .
برجنازه  پس از طواف در حرم ، توسط  شوهرش نماز میّت خوانده شد .  وسپس بوسیله  آمبولانس به سمت آمل حرکت داده شد .
حاج آقا (شوهر مرحومه ) بهمراه یکی از پسرانش که همچون خودش درکسوت روحانیّت بود درکنار راننده آمبولانس نشستند و بقیه منسوبین درجۀ یک و دو مرحومه با مینی بوس ، آمبولانس حامل جسد را مشایعت و همراهی می‌نمودند . 
راکبین مینی بوس چون شب تا صبح را نخوابیده بودند و ضمن عزاداری مشغول انجام امور مربوطه بودند . از فرط خستگی بیشتر مسیر را خواب بودند .    
ساعت چهار بعداز ظهر آمبولانس حامل جنازه  و مینی‌بوس از پی هم ، به 30 کیلومتری آمل رسیدند . همینکه بوی شرجی وطن به مشام  سوگواران رسید ازاینکه تا ساعتی بعد میبایست با عزیزترین کس‌شان وداع کنند و بدنش را به خاک بسپارند ، بغضشان ترکید و از گوشه کنار زمزمه آهستۀ گریه بگوش میرسید و کم کم صدای گریه ها اوج گرفت و ناگهان برادرزادۀ مرحومه (همسر شیخ یزدان سمندری) که دو هفته پیش مادرش را ازدست داده بود  با صدای بلند و بزبان محلّی شروع به مویه وزاری (موری) نمود و پشت‌بند ایشان دختران مرحومه یکی پس از دیگری با او همنوا شدند و بهمراه  اینان بقیه راکبین مینی‌بوس با گریه همراهی‌شان نمودند . 
در اینگونه مواقع زنان به راحتی احساسات خویش را بروز داده و ابائی ندارند که گریه و ضجّة خویش را آشکار و ظاهر نمایند . لیکن مردان برغلیان احساس خویش غلبه نموده و فریاد درون را فروخورده و آنها راسرکوب مینمایند و فقط آهسته و بیصدا به ریختن اشک بسنده مینمایند . 
بگذار بی‌پروا اعتراف کنم  ، که در این میانه چندین بار بی اختیار دهانم برای مویۀ زنانه باز شدند تا من هم چونان ، با نظمی عامیانه در فراق مادر بخوانم  :

 

            " ته بوردی‌ومن بهیمه تینار            پسربمیره "

            "
از  زندگانی   بهیمه 
بیزار           پسربمیره "

در این اثناء که دچارکشمکش‌های درونی‌ شده بودم ، ناگهان حافظه به یاریم آمدند و با نشتری که بر انبان گریه های فروخورده و عقدۀ شدۀ دل ریشم زدند ، موجب شد تا ابیاتی بصورت پراکنده از حنجره ام خارج شوند :
     آه پائیز جدایی جان گرفت               خون‌چکانیهای‌گل پایان گرفت 
     باز ما ماندیم و یادی ازبهار               زخمی پائیزهای انتظار
     نسترن گلبرگ خونین بازکرد            بلبلی خون دلی آغازکرد
     سنبل‌آمدازسیاهی‌جامه‌بافت          ارغوان با گریه قلبش را شکافت
     چشمه‌های‌گریه‌غرق‌غلغل‌اند         بلبلانی مست در خون دل اند
     صد فغان از بلبلان نوحه خوان          که زند آوازشان نشتر به جان
     این‌جسدبرروی‌دست‌آه‌ماست          داغ این گل تا ابد همراه ماست
     حیف،آن‌دشت‌شقایق‌سوز رفت        آن بهار مهربانی زود رفت
     ای غرور گریه‌ها آغاز شو                ای جراحت‌های دیرین باز شو
     ای‌به‌هرحرفت‌هزاران‌شعله‌شور      وز لبت‌جاری‌هزاران چشمه‌نور
     از دل پر درد ، آوازی برآر                  وز دو لب ، آهنگ دمسازی برآر
     ریز در هر پرده موج احتراق             بیشتر کن شعله های اشتیاق
     ای که بند خاک را وا‌کرده ای            کوچ بالا ، کوچ بالا کرده ای
     ای لبالب از تو تر چشمان ما            چشم تو آیینه ای از جان ما
     داغی زخم تو اینک باز شد               مجلس ختم تو هم آغاز شد
     دریغا که رنج تو کامی نداشت          بهار نگاهت دوامی نداشت
     شبنمی ناکرده ،  پژمردی تو            رود  اشک و گریه را بردی تو
     ما ز شرح سوز آهت عاجزیم            ما ز تفسیر فراقت عاجزیم
     ببخشا که وسع کلامم کمست         زبان نارس و واژه نامحرمست
     به‌فرخندگی‌ازجهان‌چشم‌پوش          که بارد به خاک تو نور سروش



آرامش ابدی - قسمت اوّل
نوشته شده در جمعه ۱۶ اسفند۱۳۹۲
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
روز چهارشنبه پانزدهم اسفند یکهزاروسیصدو هفتادوپنج هجری شمسی بمناسبت شهادت امام جعفرصادق (ع) تعطیل بود و من فارغ از کار اداره مشغول تعمیر موتور گازی در حیاط خانه بودم .

مسافت محل سکونت من(سالاریه) تا محل‌کار (8 متری لوله) بالغ بر شش کیلومتر بود و من وقتی هوا گرمتر بود این فاصله را با موتور گازی تردّد مینمودم . و در فصول سردتر سال بدلیل ابتلاء به سینوزیت و آلرژی فصلی ، از وسایل عمومی استفاده میکردم .

ازآنجا که آن روزها بیماری مادرم حادّ شده بود و ضرورت داشت تا هروز پس از تعطیلی اداره درساعت 16 بهنگام برگشت به خانه ، سر راه نیم ساعتی به عیادت مادر بروم استثنائاً از موتور استفاده مینمودم .

شایان ذکراست هفته گذشته‌اش ، بعلّت فوت زن دایی کوچکترم (مرحومه حاجیه خدیجه غلامی ) از قم به شمال (روستای بینمد فریدونکنار) اعزام شده بودم و پس از خاتمه مراسم هفتم در روز جمعه با مادرم به قم بازگشتیم .

البته مادرم قبل از من به آنجا رفته بود واز ابتدای مراسم حضور داشت .  امّا من بدلیل مشغله کاری ، ترتیبی اتّخاذ نمودم که  ضمن شرکت در مراسم هفت ،  بگونه‌‌ای در روز جمعه دهم اسفند باز گشت نمایم تا بتوانم  روز اول هفته (شنبه) در اداره حضور یابم .

وقتی مادرم را در شمال دیده بودم رنگ به رخسار نداشت و چشمهایش از ضعف دودو میزد . علاوه برآن روی هرکدام از لبهای بالا وپائینش درجهت مخالف تبخالی قابل رؤیت بود .

از او در مورد میزان موجودی دارویش (بویژه داروی مخصوص قهوه‌ای رنگش پرسیدم) ، بهنگام پاسخگویی با خس‌خسی که در صدایش وچود داشت  . دانستم که ریه‌هایش عفونی شده است .

هنگام بازگشت به قم در طول راه ، داخل ماشین شخصی دربستی ، بدلیل ضعف مفرط اغلب خواب بود . همانطور که خواب بود با کف دست حرارت پیشانی اش را آزمودم ، تب داشت ولی خودش متوجّه آن نبود .

وقبی بقم رسیدیم خواستم اورا به خانه خودمان ببرم ، نپذیرفت . دلش برای خانه و نوه هایش تنگ شده بود و از طرفی وسائل استراحت در اتاق خودش مهیّاتر بود . او را در اتُاق مخصوصش اسکان دادم  و به خانه رفتم .

روز شنبه به دیدنش نرفتم . امّا روز یکشنبه(سه روزقبل ازفوت) با اینکه هوا سرد بود با موتور به اداره رفتم و پس از اتمام کار در ساعت 16 به عیادتش رفتم . چندان سرحال نبود داروهایش را بررسی کردم . از اینکه دکتر آنتی‌بیوتیک تجویز نموده بود قدری خیالم راحت شده بود چون علّت ضعف و تب همان عفونت ریه‌ها بود و داروهای چرک‌حشک‌کن ، عفونت را میحشکاند . طی یکساعتی که آنجا بودم دستورش را در خصوص بخارپز نمودن جگر داخل شیشه مربّا اطاعت نمودم وبعد از خوراندنش به او خداخافظی کردم .

روز دوشنبه (دو روز قبل از فوت) توفیق حاصل شد تا مثل روز قبل زیارتش کنم . حالش کمی بهتر شده بود . از ویزیت دکتر خانگی در شب قبل و تزریق پنی‌سیلین  خبر داد و از حال راضیه و بچه‌ها جویا شد و اشاره به تعطیلی دو روز بعد نمود و گفت بچه ها را بیاور ببینم ، دلم یرایشان تنگ شده است . 

هنگام برگشت موتور خراب شد و فردا بدون موتور به اداره رفتم . بهمین‌جهت روزسه‌شنبه (یکروزقبل‌ازفوت) زیارت مادر میسّر نگردید. امّا سر راه لوازم و تجهیزات موتور را تهیّه نمودم تا صبح چهارشنبه که اداره بمناسبت شهادت امام جعفر صادق (ع) تعطیل بود ، به تعمیر آن بپردازم . 

روز چهارشنبه (روز آرامش ابدی و مرگ مادر) ازصبح درپارکینگ حیاط خانه مشغول تعمیر موتور شدم به این امّید که تا قبل از ظهر کار تعمیر پایان یابد و بعد از ظهر به اتّفاق خانواده به دیدار وعیادت مادر برویم . ولی متاسّفانه تعمیر موتور تمام نشد و به بعداز ناهار کشید . پس از صرف ناهار بقصد اتمام  تعمیر در مدّت کمتر از یکساعت به سمت موتور رفتم لیکن بهنگام جای گذاری رینگهای پیستون دچار مخمصه شدم و کار به درازا کشید و من بدون توجّه به گذشت زمان ، مشغول بودم که ناگهان فریاد غیرطبیعی و جیغ‌مانند همسرم ، از داخل خانۀ زیرزمینی‌مان بگوشم رسید و شنیدم که با گریه تکرار میکرد محمدرضا مادر رفت ، محمدرضا مادرت رفت ، و اینبار صدای توأم با هق‌هق‌اش رساتر و بلندتر بگوشم رسید :

" مگر نمیشنوی "مامان  مُ. ر. د " 

چنددقیقه آچاربدست در بُهت و ناباودی روی دو پا نشستم و منگ و گیج به نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم 

زانوانم طاقت نگهداشتن جسم 60 کیلویی مرا (که بخاطر بیماری لاغر و نحیف شده بودم) ، نداشت .

صدای گریه همسرم را بوضوح میشنیدم . به زحمت خود را از حیاط به داخل خانه کشاندم . با عجله لباس پوشیده و به سمت خانۀ پدری روانه شدیم .




نهاد نا آرام - قسمت دوم
نوشته شده در جمعه ۹ اسفند۱۳۹۲
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

همزبانی با مادر ، بمنظور نقل بقیه زندگینامه مرحومه سیده صدیقه سخایی

شرائط نامساعدی  که طی سه سال سکونت در نجف بر زندگی مشترک من و همسرم  حاکم بود و ازطرفی وضعیت نامطلوب روحی من که پس از مرگ دوّمین فرزندم به بحرانی‌ترین حالت رسیده بود ، شوهرم را که در حوزه نجف برخوردار از موقعیت ویژه علمی بود ، ناگزیر به ترک نجف نمود .
ازاینکه به قم می‌رفتیم کمی آرامش یافته بودم ، زیرا قم ازهرحیث میتوانست اوضاع را به نفع من وزندگی من ترمیم نماید .
بدون تردید با سکونت درقم از فشار غربت و هجران بدلیل وجود فضای همدلی وهمزبانی بمیزان قابل ملاحظه ای کاسته میشد . 
آب و هوای قم درمقایسه با نجف ، شرائط مساعدتری داشت و جهت مراقبت از فرزند سوّم که سه ماهه باردارش  بودم  این امید را فراهم مینمود تا به سرنوشت قبلی‌ها دچار نشود .
با عنایت به وجود تکیه گاههای مطمئن و فراهم بودن زمینه‌ی تبلیغ و منبر برای شوهرم ، حتماً اوضاع مادّی و معیشتی بهتری میتوانست برای زندگی ما رقم بخورد تا در سایه آن از آسایش ورفاه و آرامش روحی برخوردارشویم .
لذا  با اشتیاق زائدالوصف آخرین زیارت را در حرمهای دور و نزدیک کشورعراق ، بعمل آورده و از آشنایان خداحافظی نموده وراهی قم شدیم .
اوائل  سال 1340 شمسی , به قم ورود یافتیم ، هنوز خوب و کامل استقرار نیافته بودیم که با فوت آیت‌اله بروجردی ضربه‌ی کاری و عمیقی بر جانم نشست .
آنهم درست در زمانی که میتوانست دستیابی به آرامش و آسایش  تاحدودی تامین کننده‌ی نسبی خوشبختی من باشد ،  ناگهان بر اثر آشفتگی روحی ناشی از این ضایعه مؤلمه ، آواری هولناک از درد و حرمان بر جانم فروریخت . و متاسفانه مرا  ( که انتظار میرفت تا  از رنجوری خفیف تن ، با سکونت در قم التیام یابم ) ، مشتری دائم  دردستان روماتیسم نمود .
ابتدا متوجّه بیماری نشده بودم و دردهایی که بر پیکرم می‌نشست را بحساب بارداری و تغییر شرائط جوّی میگذاشتم
با گذاشتن بار بر زمین و بدنیا آمدن دخترم (حمیده ) و از آنجا که قبل از وضع حمل ، همسر برادر و پس از آن مادرم چند ماهی کمک حالم بودند و فشار کار منزل  از من  سلب شده بود ، بیماری آنقدر خفیف و ناچیز شده بود که گویی از وجودم رخت بربسته اند .
امّا اینهاهمه آرامش قبل از طوفان بودند و بهنگام بارداری فرزند چهارم ، درد کذایی مجدداً رخ نمود و چنان بر کتفها و پشتم فشار می‌آورد و بازوانم را به گزگز می‌انداخت که طاقتم را طاق میکرد .
اینبار نیز بارداری را دلیل آن قلمداد نمودیم و به حلّ و رفع  آن پس از زایمان دل بستیم .
هر چند پس از زایمان پسرم محمّدرضا قدری  از آن کاسته شد ولی به تسکین کامل دردها منجر نشد و  به صورت متناوب ،  گاهی شدید وگاهی ضعیف ادامه داشت .
دیگر بیماری بطور جدّی در وجودم لانه کرده بود و ما هم برای مداوای آن ، از مصرف چهارگرد و مسکّن‌های پیش پا افتاده ، پا فراتر نهادیم و با تمسّک به بادکش کردن پشت و کتفها درمان  را آغازنمودیم .
امّا از آنجا که منزل مسکونی ما یک خانه استجاری با دو اتاق ،  بدون امکانات گرمایشی ، بسیار معمولی و سنّتی بود و همچنین آشپزی در محیط سرد بیرون از اتاق و شستشوی البسه و کهنه بچّه‌‌ها در آبهای یخ زده وسرد داخل حوض حیاط انجام میپذیرفت و از طرفی پیشروی بیماری که هنوز ناشناخته باقی مانده بود ، همه موجب میشدند تا از طرفی روز به روز از تاثیر اقدامات درمانی کاسته شود و از سوی دیگر با پیشرفت  زمان ، بیماری بیشتر و بیشتر در وجودم خیز بردارد و خود را نشان بدهد .
اینگونه شد که با مراجعه به پزشکان متخصص بیماری را روماتیسم تشخیص دادند و حسب آن دارو تجویز نمودند . با مصرف داروها ، درد تسکین یافت و رندگی تقریباً عادّی شد .
نظربه‌اینکه بامصرف مستمر دارو ، بتدریج تأثیر پذیری بدن نسبت به داروها کاهش می‌یافت ، لذا بمنظور تسکین کامل درد ، نسخه قویتر برای من می‌پیچیدند .
داروهایی که ضمن تسکین درد ، عارضه‌هایی همچون پوکی استخوان ، نیز بدنبال داشتند .
پیکرم عرصه چالش و میدان نبرد  دو لشکر متخاصم (بیماری و دارو ) شده بود مضافاً اینکه هر از گاهی ، علاوه بر مغلوب شدن داروها ، عوارض جانبی داروها نیز عرصه را برای غلبه بیماری بر من  فراختر  میکرد .
مراجعه به بهترین بیمارستانهای کشور (همچون بیمارستان شوروی ) و تزریق هر 13 روز یکبار آمپول سلستون که قویترین داروی مسکن آن دوران مجسوب میشد . هیچکدام اثر درمانی نداشتند و فقط درد را تا آنجا تسکین میدادند  که بتوانم قدری آرامش یابم و از شدّت درد بیتاب نگردم .
دیگر این مرض ، همدم و مونس من شده بود وبه محدودیتهایی که برایم ایجاد کرده بود عادت کرده بودم
با این اوصاف ، توان رسیدگی به تمام امور منزل از عهده ام خارج بود و لذا حضور برادر زاده‌ام سیّد عیس‍ی که برای تحصیل سطح دبیرستان به قم آمده بود و همچنین حضور سایر محصّلین مانند محمدباقر جالوی و زین العابدین قاسمی کمک بزرگی برای من محسوب میشدند . بخصوص که زین العابدین قاسمی تازه متاهل شده بود  و با همسرش در یکی از اتاقهای خانه سکونت داشت .
پس از رفتن زین العابدین به خانۀ دیگر یکسال نیز آقای مظاهری و همسرش خانم آل‌اسحق مستاجر همان اتاق شدند و وجود آنها نیز برایم بسیار مغتنم بود
پس از اتمام درس محصّلین و رفتن مستأجرین ، بسیار تنها شده بودم و  امکان رسیدگی به امور منزل از من سلب شده بود و لذا دختر‍ی بنام گلبهار از غیاثکلا غم دوری از خانه و کاشانه را بحان خرید و با انجام کارهای منزل هم یاری‌رسان من شده بود و هم کمک‌حال معیشت خانواده خویش گردید .
در همین وضعیت فرزندان بعدی ( جمیله و مهدی) یکی پس از دیگری طی سالهای منتهی به 1345  بدنیا آمده بودند .
هرچند با ازدست شدن جمیله‌ی دوساله ، تلخکامی جانکاهی ، بر روانم عارض شد و لیکن داشتن دو فرزند سالم ، و امید به برخورداری از فرزندان دیگر یأس و پریشان‌حالی را از من زُدُود .
طی سال 50  بیماری به اوج خود رسید  و در آن سال استثنایی ، من صاحب دو فرزند پیاپی شدم . درحقیقت سعید از ابتدای آن سال دوران نوزادی خویش را سپری مینمود و حکیمه در انتهای همان سال قدم به دنیای ما گذاشت .
 سال 50 شرائط سختی در خانه بوجود آمده بود از یکطرف بیماری زمینگیرم کرده بود ، از طرفی دیگر رسیدگی به امور جاریه منزل که محلّ تردّد مهمانان و بستگان بود و ازهمه مهمتر وجود طفل یکساله و نوزاد نو رسیده ، همه موجب شدند تا دختر 12 ساله ام "حمیده" از ادامۀ تحصیل محروم شود و در آن سن کم درگیر کارهایی فراتر از ظرفیت خود شود .
البتّه شوهرم نیز که طی سالهای قبل در حاشیه ، کمکهای خود را از ما دریغ نمینمود اکنون رسماً درگیر کارهای خانه شده بود و این امر که همسر و کودکم وقف وظائف من شوند برایم دردناکتر از درد ناشی از روماتیسم بود
بنابراین مصمّم شدم تا بطور جدّی پیگیر معالجه و درمان این بیماری حادّ و پیشرفته شوم .
مراجعه به پزشکان را از سر گرفتم . انواع داروهای گیاهی وشیمیایی  را مصرف نمودم ، به تمام آبگرمهای معدنی و غیر معدنی سر زدم ، تن در لجنهای دریاچۀ رضائیه(ارومیه فعلی) نمک‌سود نمودم ، حتّی تجویز دعانویسان و رمّالان را نیز آزمودم .
امّا ، ولی و امّا .... دریغ از ذرّه‌ای بهبودی !!!!
حاصل فقط تسکین کوتاه مدّت و موقّتی درد بود و از درمان آن هیچ خبری نبود .
هرچه زمان را بیشتر و بیشتر درنوردیدم  ، در تنور آتش درد و التهاب بیماری ، بیشتر و بیشتر سوختم و بر شرمندگی‌ام به کسان و وابستگان افزونتر وافزونتر شد .
با اینکه دخترم حمیده (بعد از 7 سال کار مداوم و طاقتفرسا ) در سال 1356 ازدواج کرده بود ، نه تنها خودش از کار منزل ما رها نشده بود بلکه شوهرش آقای باقری نیز درگیر معالجه بیماری من شد و یکدوره‌ی طولانی از ویزیت‌های من توسط دکتر دواچی (متخصص مشهور و برجسته روماتیسم ) با همّت و پیگیری او تحقّق یافت .


بعد از انقلاب و کمیاب شدن داروها و اجرای طرح ژنریک ، داروهای مسکّن موجود برای من ، منحصر به  قرصهای استامینوفن و پروفن شد که حتّی از ایجاد اندک تخفیفی بر آلام  جسم  عاچز بود . و  لذا کاملاً زمینگیرشدم .
واگر نبود حضور عروس اوّلم راضیه و سپس حضور عروس دوّمم مریم ، بی‌تردید اوضاع خانه به نابسامانی و انهدام منتهی میشد .
در این رهگذر کم کم دخترم حکیمه نیز از آب وگل درآمد و کدبانوی خانه شد و من دیگر غمی نداشتم جز دردی که برجسمم بی‌محابا میتاخت و چنان  از درد بیتابم مینمود و فریادم به شِکوه تا عرش میبرد  که ناگزیر به صمغ خشخاش پناه جستم تا با آرامشی که  از مصرف آن حاصل میشود ،  هم خداوند  از استغاثه های وقت و بیوقتم  فارغ شود و هم اطرافیان از ناله های جگرسوزم خلاصی یابند .   
و من ده سال دیگر با این شرائط سوختم وساختم و همچون شمع خجل و پرآزرم ( در حلقه طواف عاشقانه‌ی دختران و عروسان و دامادها و فرزندان و نوه هایم که  فداکارانه به من خدمت نمودند) ، ذرّه ذرّه آب شدم تا سرانجام آخرین رمق از شعله‌ی‌ بی‌فروغم به نسیمی که از عبور ناگهانی خدیجه حاصل شده بود ، فرو مرد و خاموش گشت .



نهاد نا آرام - قسمت اوّل
نوشته شده در جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

همزبانی با مادر ، بمنظور نقل زندگینامه مرحومه سیده صدیقه سخایی

پانزده ساله بودم و فارغ از بزرگی و گشادگی عالم  ، در دنيای كوچك خود ،  زندگی ساده و بی آلايشی داشتم .

همه دنيای من يك روستا بود و يك خانۀ روستايی كوچك ،  امّا سرشار از صفا و دلدادگی و دلبستگی .

پدری داشتم كه از عمق وجود دوستش ميداشتم و مادری  كه سراسر وجودم مالامال از عشق او بود .

دو برادر برايم باقی مانده بود كه علاقه وافر به آنها ، بيشترين دلخوشی‌ من بودند و هرگاه ياد برادر فلج ازدست‌رفته‌ام ، برخاطرم خلجان می‌كرد ، به شكر حاصل از داشتن‌ این دو برادر صد چندان افزوده ميشد .

برادر بزرگترم همسری داشت ، كه وجودش احياء كنندۀ خاطرات همشيرۀ محروقه‌ ام  بود .

وی سراسر مهربانی و سوز بود ، آن‌سان كه هرگز در كنارش ، فقدان خواهرسوخته‌جانم ، احساس نمی‌شد .

بهمين جهت هيچگاه به اسم نمی‌خوانديمش و فاطمه صدايش نمی‌كرديم  .

از همان كودكی كه عمويم دچار مرگ زودرس شد و  داغ يتيمی بر پيشانی تنها فرزندش نشست او را دده ناميدم و اين اسم چنان فراگير شد كه حتّی فرزندان و سپس همگان  دده  صدايش ميزدند .

چند ماهی بود كه برادرم سيّدرضا و دده صاحب اولاد شده بودند . نوزاد پسر بود و نامش را عيسی نهادند .

همينكه سيّدعيسی چشم به جهان گشود گويي دريچه ای جديد به قسمت نورانی‌تر فضای لايتناهی اين دنيای كوچك برايم گشوده شد .

چنان به برادرزاده خويش انس والفت گرفته بودم كه بدون او حتّي لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم .

من كه تا قبل از تولّدش ، دوشادوش پدر و برادرانم در مزارع برنج و پنبه كار ميكردم ، اكنون حاصر نبودم  ، بهشت با او بودن را به بهای پرستاریش از دست بدهم و به مزرعه بروم . 

روزها از پی هم به خوشی و شادی طی ميشد و  زيبايي اين دنيای به ظاهر كوچك افزون و افزون‌تر ميگرديد .

ديگر دنيای بظاهر كوچك من ، به وسعت عالم وعالميان شده بود و عظمتش  با جلال و جبروت كبريای عالم آرا  برابری ميكرد . 

ولی افسوس كه بحبوحۀ محبّت و دلدادگی من ديرپايی نارسی داشت و عمرش به درازا  نپائيد . و موجب گشت تا شيرينی زندگی‌ام هزينۀ شيرين‌كامی "عمّه شيرين" شود و مرا  برای پسرش كه روحانی بود خواستگاری كند .

اينگونه شد كه در اوج غافلگيری و ناباوری ، بی آنكه پرسشی بشنوم و پاسخ‍ی بگويم به طرفة‌العينی از يك روستای كوچك كه همه‌اش مهر بود و صميميت ، همسفر مردی بزرگ و همراه عالِمی بزرگتر ، رهسپار دياری شدم غريب و بيگانه در آنسوی مرزهای كشور ، كه نه سمت و سويش بوی آشنايي ميداد و نه زبان و خوی مردمش ، شور همنوايی . 

و چقدر سخت و طاقت‌فرسا بود تحمّل هجران همنشينان هميشگی ، و غربت همنشينی بيگانگان فرمايشی .

خدا را هزار سپاس ، كه در اين شهر غريب ، مأوايی بود كه به او التجاء برُد و سر بر آستانش سائيد .

 اغلب كه درخانه تنها بودم ،  بدور از نظر شوهر ، با ديدگان پر آب و جگركباب ، حال و روز خويش را به نظاره می‌نشستم  و چون از ناله و گريه خسته و مغموم  می‌گشتم  در بارگاه مظلومترين تاريخ پناه ميگرفتم  و در غمخانۀ وجود ذيجودش با غربت او همناله ميشدم  و ازحلقوم خراشيده به استخوان لای زخم كوفيان‌ ، فرياد دوباره‌اش را پژواك ميكردم . 

بدين‌سان سه‌سال سراسر آميخته با رنج و تعب در نجف عراق زيست نمودم  . بطوری كه استيلای حزن و اندوه بر روح و جانم ، فرسايش جسم بدنبال آورد و در عنفوان جوانی ، رنجوری جسم ، ارمغانم داد .

و اينها همه در چشم من بود و  كُنه دلم آكنده‌تر از آن ، و مصيبت‌های مرگ فرزندانم در طفوليت ، لطماتی مضاعف بر همۀ آنها .

و امّا درچشم ديگران كه حسرت لحظه‌ای از تقدير مرا  آه ميكشيدند ،  بختيار زنی بودم  كه نه‌تنها  مدال افتخار كنيزی يكی از شاگردان مكتب صادق آل مصطفی (ص) ، طوق گردنم بود بلكه سرشار از مباهات همسریِ عالمی برجسته و وارسته بودم كه اقبال بلندم  محلّ تحصيل او را عراق قرار داد تا پيوسته زوّار دائمی بارگاه امامان ‌ همام باشم .

پر واضح‌است ، اگر اينهمه مواهب ارزانی وجودم نبود ، بی‌ترديد صد بار جلوتر قالب تهی ميكردم و  فرصتی نمی‌يافتم تا پس از سه سال در سن 20 سالگی فاصله غربت را كمتر نموده و نجف را بقصد قم ترك نمايم .




یادمان هفدهمین سالگرد فوت حاجیه سیده صدیقه سخایی
نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲
ساعت : 21:52
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
من سالهاست از زمان رهسپاری مادرم به دنیای باقی در اسفند ماه سال 1375 ، به این ماه و اموری که در این ماه واقع میشود ناخودآگاه توجه و حساسیت بیشتری از خود بروز میدهم تا آنجا که به این باور رسیده‌ام که ماه اسفند ، ماه رویدادهای ریز و درشتی است که مقرر بود طی یکسال انجام پذیرد ولی چون فرصت حاصل نشده ، با شتاب و عجله در این آخرین ماه سال به وقوع می‌پیوندد . اگر تاریخ فوت درگذشتگان غیاثکلا که روی سنگ قبر آنها حک شده است را ملاحظه فرمائید ، تقریباً بر این باور صحه خواهید گذاشت :

1- مرحومه معصومه حسین زاده (1359/12/1)
2- مرحوم سیف‌اله سیفی ( 1365/12/29)
3- مرحومه بتول جالی (1372/12/18)
4- مرحومه سیده آسیه هاشمی (1374/12/26)
5- مرحومه سیده صدیقه سخایی (1375/12/15)
6-مرحوم اصغر تقی‌پور (1387/12/9)
7- مرحوم محمدباقرجالوی نژاد (1388/12/7)
8- مرحوم هادی خرسندی (1388/12/7)
9-مرحومه آمنه رمضانی (1388/12/23)
10-مرحوم عبدالرحمان خرسندی (1390/12/10)
11-مرحومه فاطمه رمضانی (1391/12/10)
12-مرحومه زبیده تبخال  (1391/12/11)
13-مرحومه فاطمه زهرا غیاثی (1391/12/26)



مرحومه حاجیه سیده صدیقه سخایی

بر حسب همین باور ، هر ساله از شروع اسفند ماه ، دچار یک "پوست‌اندازی عقلانی احساسی " میشوم . همان پوست اندازی که که در کلام مولای عرفاء و آزادگان حضرت علی (ع) با تعبیر " الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا " به تفسیر در آمده است . بدین معنی که من هر ساله طی ماه اسفند ، تحت تأثیر فوت مادر ، هر جمعه دچار " احتضار بیداری از خواب " شده و دلنوشته‌هایی بر جریده دل می‌نگارم . و این امر تا غروب جمعه‌ی پایانی اسفند ادامه دارد و در آن روز فرآیند پوست‌اندازی خاتمه یافته ، تا اینکه یکسال دیگر دوباره پوست کلفت کنم و باز پوست اندازی دیگر در اسفندی دیگر .

امسال از آنجا که تا قبل از چهارشنبه سوری ، چهار جمعه در پیش است ، قصد دارم اگر خداوند اجابت فرماید ، چهار قطعه از دلنوشته‌هایم که در اسفند سال 88 به یاد مادرم تحریر شده بود را ، در هر جمعه‌ی اسفند امسال به شما خوانندگان عزیز و گرامی تقدیم نمایم . و متعاقب آن همراه با مناسک چهارشنبه سوری ایرانیان ، اینجانب نیز کماکان در تنهایی و خلوت خویش مراسم "چهارشنبه سوگی" بر پا نموده و پنجمین نوشته را عرضه نمایم . و پیشاپیش از حوصله شما جهت خواندن این نوشته‌ها کمال سپاس و امتنان را دارم . 

عناوین چهار نوشته عبارتند از :

1- نهاد ناآرام (قسمت اول) شامل بخشی از زندگینامه مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

2- نهاد ناآرام (قسمت دوم) شامل بخشی دیگر از زندگینامه مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

3- آرامش ابدی (قسمت اول) روایتی از هنگامه فوت مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

4- آرامش ابدی (قسمت دوم) روایتی از هنگامه فوت مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

***********
اینک سروده‌ای که در اثر همین پوست‌اندازی‌ها مرتکب آن شده‌ام ذیلاً تقدیم می‌نمایم .

دردی کش میخانه من خانه بدوشم               سرمست می و بی خبر از باده فروشم    

پایم همه جا ، دردسر شاه و گدايان               پای كه خورَد نوبت من ،  برسر و دوشم

دم  زنم از ما و منی ، كمتر  ز غبارم               هر جا كه برَد باد ،  چو موجی  بخروشم

از طفلی شباب آمد و پيری ، ز پی آن              با مرگ چه آيد بسرم ، خرقه چه پوشم

من بی خبر از گردش ايّام ،  ز  تقدير               دائم  چو  خُم باده ، ندانسته  به‌جوشم

نقشی به‌رخ خاك ، ولی نقش بر آبم              سرگشته در اين وادی پُر جوش‌وخروشم

خاكی به كف  كوزه‌گر  و   كوزه‌گرانم               ميسوزم و لب‌بسته و مبهوت و خموشم

بازار قيامت همه‌شب گرم قيام است              من بی‌خبر از گرمی و از نقش و نقوشم

اين‌نوبتِ چندم ،ز من و گردش‌چرخست           اين‌مسئله سرّی‌است ، به گفتار سروشم

از خاك بر آری سر و در خاك نهی سر              ساقی چو داد باده ، چنين خواند بگوشم  




ساعت : 21:2
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

امروز دقیقاً  39 سال از سخنرانی سید موسی صدر ( مشهور به امام موسی صدر ) با موضوع " ادیان در خدمت انسان " که در تاریخ ۱۹ فوریه ۱۹۷۵ مطابق با ۳۰ بهمن ۱۳۵۳ در کلیسای لبنان ایراد نموده است می‌گذرد . در این نوشتار بخشی از سخنان این روحانی برخاسته از حوزه علمیه قم و شاگرد دانشگاه تهران تقدیم می‌گردد . شما در این سخنان خواهید دید که وی ، نه از حق بودن خود دم می‌زند و نه از باطل بودن دیگران . او تنها یک پیام دارد و آن هم این است که ادیان یکی بودند و یکی هستند . 


امام موسی صدر :

((خداوند به واسطه این ادیان ، مردم را از تاریکیها به سوی نور بیرون کشید و آنان را از اختلافات ویرانگر نجات داد و پیمودن راه صلح و مسالمت آموخت.))

((ادیان یکی هستند ، زیرا در خدمت هدفی واحد هستند و آن دعوت به خدا و خدمت به انسان است . و این هر دو نمودهای حقیقتی یگانه اند.))

((توجه به دو نماد (خدا و انسان - خدا و خلق - خدا و خانواده ) به حکم الناس عیال الله ، در تمام ادیان بعنوان یک هدف همواره دنبال شده است .))

(( در حقیقت انسان سوژه تمامی تاریخ ، و خدا گمشده تمامی انسانهای تاریخ است .))

((ادیان یکی بودند و هدفی مشترک را پی می‌گرفتند . جنگیدن در برابر خدایان زمینی و طاغوتها و یاری مستضعفان و رنج دیدگان ، و این نیز نمودهای حقیقتی یگانه‌اند.))

((اگر دینی ماند در میان خلائق به جهت مبارزه اش برای آزادی و برابری انسان بود.))

((ادیان یکی بودند، زیرا نقطه آغاز همه آنها ، یعنی خدا یکی است. و هدف آنها یعنی انسان ، یکی است . و بستر تحولات آنها یعنی جهان هستی یکی است.))

((سوژه مشترک تمامی ادیان ، دعوت به خدا و خدمت به انسان و جنگیدن در برابر خدایان زمینی و طاغوتها و یاری مستضعفان و رنج دیدگان است .))

((اگر به ادیان بازگردیم و در برابر کبر و غرور و منیت و دنیاطلبی مدعیان رسمی ادیان مقاومت کنیم ، دستاوردمان برابری و آزادی تمامی انسانها خواهد بود.))





یادی از بهمن در آخرین روز بهمن
نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 20:26
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

یادتان هست ساده دل بودیم

شهرها را به عشق پیمودیم

 

در زمستان بهار میجستیم

سینهها را زکینه میشستیم

 

کار لبها فقط تبســــــم بود

آرزو مست در ترنــم بود

 

چشــم رویایمان تماشایی

باز می‌شد به هر تمنـایی

 

پشت دروازه‌های آن شادی

برد ما را به شهر آزادی

 

همصدایی مرام هستی شد

مهر انسان پیام هستی شد

 

کـُرد و ترک و بلوچ و گیلانی

جمله با هـم ، به نام ایرانی

 

شیعه،سنی و ارمنی یکسان

اهل زرتشت‌وبابیان به امان

 

سهم هستی، بهار و زیبایی

شادمانی و جشن و شیدایی

 

کار هستی به اوج  بالیدن

از غمـی هم دمـی ننالیدن


یادتان هست هم صدایی‌مان

آن چه می‌بُرد تا رهایی‌مان

  

بر حریـر عـروج  تا میلاد

بررسیدن به‌اوج چون فرهاد

 

یادمان رفت گوییا هستــــی

ره‌سپردن به‌ژرف سرمستی

 

شوکران شد شراب وشیرینی

تلخ آن‌سان که هست ومی‌بینی

 

باورت نیست برخودت بنگر

بر من و بـر هـزار یار دگـر

 

باورم کن چنان که می‌بودیم

همرهم شو چنان که پیمودیم

 

همرهانه رسد سپیــده ز ره

همدلانـه شود غمـت کوتــه

vida farhoodi

 




اشعار طالبا
نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 17:52
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

اشعار طالبا

مه طالب گم بیه فصل جوانی

ونه قسمت دیبیه ته خانمانی

ندارمه مار مه سه هاکنه مادری

خردمه مار هاکرده لاغلی سری

دله ره دکرده بیهوشه داری

مه طالب بخرده وا بهیه راهی

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

انده بورده طالب میونه هندی

هندی یه کنار داشته جفته انجیلی

ونه بالا نیشبیه کوتر چمپلی

ونه زیر نیشبیه آدم آبی

آدم آبی تو مه طالب ره ندی؟

طالب ره بخرده دریوی ماهی

بزنم سالیک و بیرم طلاجی

گردم ره دکنم رز رز شاهی

طالب مه طالب و طالب فرامرز

هر کجه دری خدا بیامرز

***

 



گسل همیشه بیدار
نوشته شده در سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 19:11
نویسنده : نویسندگان آزاد غیاثکلا

نویسنده : "حدیثه قاسمی"

من یک مادرم...

مادر طفلی که سنش هنوز به سال نرسیده است...

و تو نمیدانی مادر یعنی چه؟

چه آنکه هیچگاه لذت تیپا خوردن از جنین بطن خود را درک نخواهی کرد...!

تو بابا میشوی...

اما نمیتوانی با من مادر همذات پنداری کنی!

و تو چه میدانی که مادرانه یعنی چه؟

من مشتاق بوسیدن روی ماه کودکی هستم که تکانه های او،

دنیای مرا زیر و رو کرده است...

همچون زلزله ای زیبا!

و من یک گسل همیشه بیدار در اشتیاق پس لرزه های دیگرش هستم!

برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com




صد چو لیلا کشته در راهت کنم...
نوشته شده در یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 19:1
نویسنده : محمّدباقر غیاثی
شعری برای دوستان اهل دلــــ...


شعر در ادامه مطلب

:: موضوعات مرتبط: ليلای مجنون شعر
 



گذر عمر به روایت زمان
نوشته شده در یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 15:48
نویسنده : حمید حسین‌زاده

 




طالب و زهره
نوشته شده در جمعه ۲۵ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 12:9
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

افسانه ها ، داستانها و منظومه هایی که از گذشتگان به ما رسیده ؛ بخشی از زیبایی های هرمنطقه است که طی شعر و یا نثری نسل به نسل و تا به امروز توسط قدیمی ترها روایت می شود.روستاييان مازندراني، در شب نشيني هاي سنتي يا هنگام كار برروي شاليزارها، گاه مثنوي هايي را زمزمه مي كنند كه برلوح دلشان حك شده است. یکی از قدیمی ترین منظومه های مازندران مثنوي محلي طالبا، میباشد. محمدآملي متخلص به «طالب» مشهور به ملك الشعرا طالب آملي، از شاعران و گويندگان بنام قرن يازدهم هجري و از اركان اربعه شعر سبك هندي است. طالب در سال ۹۹۴ هجري در آمل متولدشد و در سال ۱۰۳۶ هجري در هند وفات يافت. مقبره او در شهر فتح پور سيكري در شمال هند، در جوار مقبره دوست بزرگوارش اعتمادالدوله تهراني، صدراعظم مشهور هند قراردارد. طالب در هند به اوج قله شعر رسيد و به مقام ملك الشعرايي دربار دست يافت و در ۴۲سالگي در اوج شرف و اعتبار درگذشت. داستان عشق طالب آملي و مهاجرتش به هند، عرصه زمان را درنورديده و به يكي از داستانهاي ماندگار در پهنه فرهنگ مازندران تبديل شده است. مثنوي طالب و زهره (طالبا)، داستان عشق او به دختري به نام زهره است كه از كودكي در مدرسه همدرس او بود. اما ثروت و شهرت خانواده طالب نتوانست خاندان معشوق را راضي به ازدواج آنان كند. در این بین بی مهری های نامادری طالب و نامادری زهره نیز بی تاثیر نبود.http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/07/28/13920728111251599_PhotoL.jpg

در سال 991 هجری قمری ، عبدالله نامی در شهر آمل زندگی می کرد که تنها یک فرزند پسر داشت بنام محمد . از همان اوان کودکی علاوه بر تندرستی و سلامت ،  نشانه های فراست و ذکاوت در محمد به چشم می آمد .

 هنوز محمد کودک بود که مادرش از دنیا رفت و پدر محمد ازدواج مجدد کرد ، محمد که به سن مکتب رفتن رسید پدر او را به مکتب فرستاد تا در محضر ملا ، که کربلایی قربان نامی بود تلمذ کند . این ملا میرزا دامنه علومش وسیع بود و از شعر و حکمت گرفته تا هندسه و سیاق و عروض را درس می داد . از آنجائیکه محمد بچه تیزهوشی بود و درس ملا را خوب و زود به گوش می گرفت ، لذا از همان سنین ، معروف شد به ملا طالبا ( در لفظ عامه به معنی طالب درس ملا ).

 



فاطی ماتی از سخاوت آسمان میگوید
نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 19:31
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

سایت دهیاری غیاثکلا را گشودم تا ببینم مطلب تازه چی داره ، چشمم به عکسهایی افتاد که طی آن ، آقای بهروز علیپور (مدیر سایت و مسئول روابط عمومی دهیاری روستا) ، غیاثکلا را در تن‌پوش سفیدی از برف به تصویر کشیده بود . تحت تآثیر مناظر زیبای عکسها ، دست به قلم بردم تا چند سطری در باره برف که اینروزها روسفیدی غیاثکلا را به نمایش گذاشته بود ، بنویسم .

بدین منظور به این وبلاگ آمدم تا با ایجاد پست ، مقصود خویش حاصل کنم که چشمم به لینک وبلاگ فاطی ماتی افتاد ، تحریک شدم تا اول سری به این وبلاگ بزنم و با خواندن نگاشته‌های حس برانگیزش ، احساس خویش را مهیای جوششی نمایم که تراوشات آن نوشتاری باشد در خور برف و زیبائی‌هایش ، زیرا قبلاً از قلم شیوا و رسای نویسنده‌ی این وبلاگ ، نوشته‌های احساسی ناب و زلال قرائت نموده بودم . به اشاره یک کلیک به محیط وبلاگ فاطی ماتی راه یافتم و خوشبختانه مشاهده کردم که سرکار خانم جالوی نژاد که از اهالی و نویسندگان خوش قریحه غیاثکلا میباشد ، کار مرا راحت کرده و دو روز جلوتر ، بزرگی و سخاوت آسمان را توصیف نموده است . ناگفته نماند که از خیلی وقت پیش , در صدد بودم تا این نویسنده صاحب ذوق را به جمع نویسندگان وبلاگ دلنوشته آزاد غیاثکلا دعوت کنم و یا اینکه اجازه‌ی ناخونک زدن به نوشته‌هایش را از او کسب نموده و بعضی از پستهایش را در این وبلاگ درج نمایم . اکنون که این توفیق حاصل شد ، نوشته‌ی دلنشین اینجا آسمان بزرگ شده ی این نویسنده را نقل مینمایم و برای نامبرده موفقیت روزافزون در عرصه‌ی پایش و نگارش متون ادبی را آرزومندم .

 

اینجا آسمان بزرگ شده ........

اینجا دل آسمان بزرگ شده آنقدر بزرگ که از جانش ذره ذره به زمین می بخشد...

گویی همه وجودش دستهایی شده که تکه تکه ابرهایش را می‌سایند و از سر کودکی و شیطنت بر سر زمین می‌ریزند..!

اینجا شاید آسمان با زمین بازیش گرفته...!
و چه شیرین است نظاره گر پاکی این دنیای کودکانه ، بودن...

اینجا آسمان با ذره‌های دلش همبازی‌اش را صدا می‌زند ، مهربانانه رویایش را از زمین به تصویر می‌کشد و شاید گاهی از غصه بهشتی که زمینش زده اند خرد می‌شود!


اینجا آسمان هر از گاهی رویای زلال بودن را نهیب می‌زند ...
لذت پاکی را برای من و زمین نقاشی می‌کند تا خدای سپیدی‌ها خیلی از آرزوهای مان دور نشود!

اینجا آسمان بزرگ شده و مهربان و زلال..
و من خدایش را ، خدایم را بخاطر هر تلنگرش سپاس می گویم...

والسلام

(14بهمن به مناسبت بارش بی سابقه برف در آمل)




ساعت : 18:2
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

قبل ازانقلاب وقتی 14 سال داشتم  ازطریق رادیو تصنیف‌هایش را که با نام سیاوش پخش می‌شد ، گوش میدادم . سالهای  54 تا 57 اوازهایش را که می‌شنیدم  ، برای بهتر فهمیدن اشعار آن  ، دیوان حافظ - رباعیات خیام - کلیات سعدی- اشعار جامی  و مولانا.... و اثار موزون و منظوم ادبیات ایرانی را می‌خریدم و همان اشعاری را که استاد میخواند به دقت مطالعه میکردم . من اگر چه ان سالها با کتابهای قصه‌ی صمد بهرنگی وصادق چوبک و جمالزاده و صادق هدایت و اثارمشیری و نیما و اخوان و شاملو ودیگر شاعران معاصر نیز اشنا شدم اما الحق که با آوازهای شجریان بود که حافظ  را شناختم و با شنیدن اثار استاد شجریان بود که به درک فرهنگ و ادبیات کشورم رسیدم وبا اساتید موسیقی کشورم آشنا شدم  .علاقه ام به صدای استاد بود که بزرگانی مثل شهناز و بنان و قوامی و محمودی خوانساری را شناختم .

اگر شجریان نبود شاید توفیق نمی‌یافتم تا منطق وجودی جهان را در اشعار حکیم عمر خیام دریابم ، باید بی پرده بگویم که شجریان به درستی فرستاده‌ای از دل فرهنگ پربار این دیار کهن و درخت تنومند و سایه افکن هنر دوران ماست . و به راستی که بایست همهٔ ترانه‌های مولانا ، سعدی و حافظ را در مقام معرفی پدیده‌ای چون محمدرضا شجریان  به کلام آوریم .

اگر او نبود، حضور مولانا ، سعدی  و حافظ  تنها در محدودهٔ  تنگ مکتب خانه‌های مدرن اسیر می‌ماند. شجریان به حق توانست در پی نیم قرن آوای آسمانی ، مردم را با رسولان معرفت و تغزل آشنا کند . به عبارت دیگر، هم کاروان کلمات ملکوتی این بزرگان ، و هم مردم مشتاق این عصر و این سرزمین ، مدیون عبور پیروزمندانه‌ی او از خرمن شعله‌ور سکوت هستند . هر بار که سکوت و ستم اراده میکرد تا خاموشی را وبال بلوغ ملت کند ، هم ایشان بود که بیرق سه رنگ رویا‌ها را برافراشته و باعث می‌شد تا طوفان‌ها به احترام عمل و آمال اش از یورش و طغیان بازمانند .

شجریان علاوه بر اینکه بزرگترین پدیده موسیقی ایرانی در صد سال اخیر است ، در چند سال اخیر نقش اجتماعی خود را به خوبی ایفا کرده است. وی این نقش را نه تنها در سالهای اخیر بلکه از ده‌ها سال پیش نیز بخوبی ایفا کرده است.هنرمند فرهنگی و اجتماعی کسی است که علاوه بر آنکه به هنر و فرهنگ خود توجه می‌کند به فکر مردم است و دقت می‌کند که مردم چه می‌خواهند و فقط به فکر سود خود نیست و حافظ و نگهبان فرهنگ و هنر و آرمانهای ملی و مردمی خود است .

در دوره‌ای که موسیقی حرام شد وی توانست برعلیه یک نوع ذهنیت غلط غلبه کند . او همزمان در طول تاریخ هنر را آموخته و در عرض تاریخ زبان گویا و صدای مردم بوده است .

امروز به حق شجریان قابل ستایش است ، چراکه  نشان داد هنرمند برای روح و روان ملت کار می‌کند . امروز موسیقی ایرانی با اسم ایشان گره خورده است . و ایشان امروز پشتوانه‌ فرهنگی ما محسوب میشود . زیرا شجریان نقش بزرگی در گسترش شعر و ادبیات داشته است امروز اگر به اقصی نقاط کشور مانند روستا‌ها سفر کنیم می‌بینیم که آحاد مردم غزلیات سعدی و حافظ را از حفظ کرده‌اند که بخشی از این محفوظات به دلیل گوش کردن به آثار شجریان است .

استاد شجریان بار‌ها از حقانیت مردم و هنرایرانی دفاع کرد و چهره‌ای را به وجود آورد که باعث شد صدای ایشان آمیخته با تاریخ  این سرزمین شود . و بار‌ها این چهره را به خاطر مردم و اجتماع فدا کرده است .



درخواست کمک جهت ساخت انباری برای بهداری غیاثکلا
نوشته شده در سه شنبه ۱ بهمن۱۳۹۲
ساعت : 23:1
نویسنده : خانه بهداشت غیاثکلا (حبیب رمضانی)

باسلام و احترام به استحضار اهالی روستای غیاثکلا میرساند که از طرف خانواده شهید رمضانی ، یکعدد تخت  بیمارستانی یک شکن همراه با درساید اهدایی به خانه بهداشت غیاثکلا و زیارکلا اهداء شد.
ضمناً از موقعیت استفاده نموده و به اطلاع میرساند :
بهداری غیاثکلا در نظر دارد برای نگهداری از وسایل بهداری نظیر تخت‌های بیمارستانی ، ویلچر و سایر وسائل بزرگ و جاگیرکه نگهداری آنها در فضای داخلیساختمان بهداری ممکن و میسر نمی‌باشد و باعث خلل در خدمت‌رسانی به مراجعین میشود ، اتاقی بسازد تا بتواند وسایل مذکور را در آن مکان نگهداری نماید . بدین منظور نیازمند کمک اهالی معزز روستاهای غیاثکلا و زیارکلا و سایر اشخاص خیّر میباشیم . بنابراین از کلیه عزیزانی که در نظر دارند در ساخت این اتاق کمک نمایند استدعا می شود با اینجانب   حبیب‌اله رمضانی بهورز بهداری روستا به شماره 09118213363 تماس حاصل فرمایند .



کشفیات عجیب علمی 2013
نوشته شده در شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲
ساعت : 9:4
نویسنده : احسان غیاثی
دانشمندان در سالی که گذشت، به کشفیات عجیب علمی دست یافتند.

گزارش حاضر به تشریح عجیب‌ترین دستاوردهای علمی سال 2013 به انتخاب مرکز رسانه‌های علمی استرالیا می‌پردازد.

کشف 10 بوی جدید قابل استشمام توسط انسان

محققان برخلاف تصورات پیشین مبنی بر وجود پنج بو، 10 بو را در سال 2013 شناسایی کردند.

این 10 بو عبارت‌اند از: ذرت بوداده، چوبی/صمغی، میوه‌ای (غیرمرکبات)، نعنا/نعنا فلفلی، شیرین، لیمو ترش، تند، فاسد، بوی مواد شیمیایی و معطر.

حشراتی که ربات‌ها را می‌رانند
 



حالگیری
نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲
ساعت : 0:58
نویسنده : محمّدباقر غیاثی
یه استاد داشتیم که هروقت میومد سرکلاس به دختر خانوما تیکه میانداخت.

یه روز دخترا با هم دست به یکی کردن که با اولین تیکه استاد همگی از کلاس برن بیرون!


:: برچسب‌ها: طنز
 



زیادبه خودت مغرور نشو . . .
نوشته شده در یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲
ساعت : 7:49
نویسنده : حمید حسین‌زاده

 

:: موضوعات مرتبط: بیداری



کشف دوقلوی زمین
نوشته شده در جمعه ۲۰ دی۱۳۹۲
ساعت : 13:26
نویسنده : احسان غیاثی

سیاره KOI-314c که از آن بعنوان دوقلوی زمین یاد می‌شود، هر 23 روز یکبار بدور یک ستاره کوتوله قرمز می‌چرخد.

این فاصله نزدیک با ستاره میزبان باعث ایجاد جو نسبتا داغ با دمای 104 درجه سانتیگراد می‌شود که بالاتر از نقطه جوش آب بر روی زمین است.

سیاره KOI-314c که در فاصله 200 سال نوری قرار دارد، نخستین سیاره فراخورشیدی با جرمی مشابه زمین محسوب می‌شود که جرم آن از طریق تغییرات زمان گذر (TTVs) قابل اندازه‌گیری است.

این سیاره در سیستم چند سیاره‌ای واقع شده است که دست‌کم یک سیاره فراخورشیدی دیگر در آن وجود دارد؛ سیاره فراخورشیدی دوم KOI-314b نام دارد که هر 13 روز یکبار بدور ستاره میزبان می‌چرخد.

سیاره فراخورشیدی KOI-314b تقریبا هم وزن KOI-314c است، اما جرم آن چهار برابر جرم زمین است.

«دیوید کیپینگ» از محققان مرکز اخترفیزیک هاروارد- اسمیت‌سونیان (CfA) و نویسنده اصلی مقاله تأکید می‌کند: سیاره KOI-314c حدودا 30 درصد متراکم‌تر از آب است که حاکی از سنگی بودن این سیاره دارد و جو متراکم آن از هیدروژن و هلیوم به ضخامت چند هزار کیلومتر تشکیل شده است.

نتایج این کشف روز دوشنبه 16 دی در دویست و بیست و سومین نشست سالانه اتحادیه بین‌المللی نجوم آمریکا ارائه شد.




ساعت : 13:17
نویسنده : احسان غیاثی
ویکی پدیا پربازدیدترین مقالات فارسی خود را در سال 2013 اعلام کرد.

به گزارش ایران خبر، با آغاز سال جدید میلادی، بنیاد ویکی‌مدیا که مدیریت پروژه‌های مختلف بر اساس قالب «ویکی» را برعهده دارد طبق روال هرساله آمار ۱۰۰ مقاله پربازدید سال در نسخه‌های مختلف (زبان‌های مختلف) این دائرةالمعارف پرطرفدار را منتشر کرده‌است.

پربازدیدترین مقالات در دانشنامه ویکی‌پدیای فارسی طی سالی که گذشت به ترتیب، مقالات حسن روحانی، ایران، ویکی‌پدیا، گوگوش، بابک زنجانی، حریم سلطان، انتخابات ریاست‌جمهوری ایران (۱۳۹۲)، اسفندیار رحیم‌مشایی، آکادمی موسیقی گوگوش، و تهران بوده‌اند.

مقاله مربوط به حسن روحانی در این دانشنامه طی سالی که گذشت بیش از ۸۰۶ هزار بار از سوی جامعه فارسی‌زبان کلیک خورده و به این وسیله در صدر مقالات پربازدید آن قرار گرفته‌است.

نامزدهای آخرین انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران به ترتیب بیشترین بازدیدکننده عبارت بوده‌اند از حسن روحانی (۱)، سعید جلیلی (۱۴)، محمدرضا عارف (۲۷)، محمدباقر قالیباف (۴۰)، و محسن رضایی (۶۱).

در زمینه شخصیت‌های تاریخی، مقاله «کوروش بزرگ» (۱۶) در صدر قرار دارد و پس از آن به ترتیب نام سلیمان یکم عثمانی (۱۹)، ابن سینا (۳۷)، و فردوسی (۵۷) دیده می‌شود.

لیونل مسی (۲۶) پربازدیدترین فوتبالیست خارجی و علی دایی (۳۳) پربازدیدترین فوتبالیست ایرانی این فهرست هستند.

باشگاه فوتبال استقلال تهران سی‌وچهارمین مقاله پربازدید سال و باشگاه فوتبال پرسپولیس تهران پنجاه‌وسومین مقاله پربازدید این دانشنامه بوده‌اند.

منبع:تیک




بابکها مهره‌ای بیش نیستند
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی۱۳۹۲
ساعت : 19:26
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

موضوع سوء استفاده‌‌های مالی و مفاسد اقتصادی در ایران ، آغاز و پایانی ندارد . تا آنجا که حتی نخواهیم کش بدهیم خودبه خود کش می‌آید . از فساد در بانک صادرات و پرونده ۱۲۳ هزار میلیارد تومانی معروف ، که مسبب آن فاضل خداداد و مرتضی رفیقدوست بودند تا مسایل امروز ..........

فاضل خداداد و مرتضی رفیقدوست که از اعتماد یکی از کارکنان بانک سود بردند و بدون اینکه مبلغی در بانک موجود داشته باشند ، چک های بانکی اخذ و با هزینه کردن آن در زمانی کوتاه وجه آنها را تامین می‌کردند . و از آشفته بازار نوسان قیمت‌ها سود می‌بردند . بطوریکه تا زمان کشف فساد مبلغی حدود شش میلیارد تومان از پول بانک ، اختلاس شده بود .

شهرام جزایری وجهی از بانک ها برداشت نکرد و حتی قسط سررسید شده‌ای هم نداشت . اما توانسته بود از خلاء موجود در سیستم بانکی کشور سود ببرد . این دو پرونده در زمان خود سروصدای زیادی داشتند ، اما با این حال در این دو پرونده ، وجهی از بین نرفت و هر دو جریان با بانک‌ها تسویه کردند . 

پس از آن نیز پرونده‌های ریز و درشتی مطرح بودند اما به پای این دو نمی‌رسیدند . تا اینکه جریان مه‌آفرید خسروی پازل برداشت از حساب عمومی (یعنی موجوی بانکها ) و هزینه کردن به نام خود و سود بردن از افزایش قیمت‌ها را کامل کرد .

مه‌آفرید خسروی ظرف مدت اندکی توانست مبالغ هنگفتی تحت عنوان ال سی داخلی از بانک صادرات ، اوراق بدون پشتوانه اخذ و همین اوراق را به دیگر بانک‌ها واگذار کند و با اخذ نقدینگی ده‌ها شرکت که عمدتا مدیریت آنها را خود و یارانش بر عهده داشتند تأسیس ، و نزدیک به ۵۰۰ پلاک ثبتی از اموال غیر منقول به تملک خود در آورد . افزایش سرسام آور قیمت املاک و کارخانجات واگذاری باعث آن شد که مجموعه مه‌آفرید مدعی باشد توان بازپرداخت همه پولهایی که از سیستم بانکی برداشت کرده است را دارد به طوری که چیزی از دیون او باقی نماند . غافل از اینکه باید هم کارخانجات و هم املاکی که به نام این مجموعه شده است به قیمت خرید یا واگذاری حساب کرد و آنچه ارزش افزوده آن است ، دیگر متعلق به مه‌آفرید نباشد . حیف و میلی که در این وسط شده بود تا سقف سه هزار میلیارد  تقویم شد .

اما جریان بابک زنجانی ، جریانی فوق تصور است . وقتی اقتصاد کشور بدون برنامه و رعایت قوانین در دست یک نهاد قرار می‌گیرد، وقتی آن نهاد در صدد بر می‌آید تا تمام مقررات مالی کشور را در اختیار گرفته و آنها را به یک مجموعه و یا اشخاص خاصی تفویض نماید ، طبیعی است که گستره فساد از مرز امثال من و ما بالاتر می رود .

اگر فاضل خداداد از اعتماد یکی از کارمندان بانک یا پرسنل یکی از شعب سواستفاده کرد و یا مه‌آفرید خسروی تا نوک هرم بانک صادرات و ملی رسوخ می‌نماید و حتی رییس بانک ملی را همراه خود میکند و از توان این دو بانک اصلی کشور سود می‌برد ، ولی بابک زنجانی با این دو و تمامی ریز ودرشتهای قبلی فرق دارد ، او قراردادهای سودآور را به سمت خود نکشید بلکه نهادهای ذینفع در قرارداد او را به سمت قراردادها کشاندند . مصاحبه‌‌ی او در مجله آسمان حکایت از سردرگمی وی دارد . وی با همین سن کم و طی عمر کاری کمترش ، سه بار به زندان می افتد . یک بار، دوسالی را در زندان است و با آزادی از مرز خارج می شود. در آنجا به فرد و گروهی وصل می‌شود که به کشور بر می‌گردد. هرچند او سه هفته‌ای به دلیل خروج غیرقانونی از مرز زندانی می‌شود اما راه و رسم سکندری را یاد گرفته و آمادگی پذیرش راههای پول ناصواب در آوردن را حاصل نموده و با خریداری چک‌های مساله‌دار در قبال صدور چکهای دیگر را بدست می‌آورد . که باعث میشود برای بار سوم به زندان بیفتد . اما بدون اینکه مشخص باشد ناگهان با در دست داشتن چک‌های مساله دار چند ده میلیارد تومانی از زندان رهایی پیدا می‌کند ، و با کس و کسانی دمخور می‌شود که او را تا پشت در اتاق وزراء و وکلاء و قضات میرسانند. در حقیقت ستاره اقبال او با تحریم کشور از یک طرف و بسته شدن راههای انتقال پول به داخل و خارج طلوع می‌کند . برای اینکه کلیدداران دروازه‌های انحصار بازار نفت و طلا و ارز ، بتوانند با دور زدن تحریم منفعتشان را از زوال حفظ نمایند ، او را کلیددار خویش نمودند ، و به او اجازه دادند که با سوار شدن به جت‌شخصی  و بستن ساعت یکصد میلیون تومانی و نشستن بر سر سفره بزرگان و همراهی با رییس جمهور فلان کشور و قیچی کردن نوار افتتاحیه و عکس گرفتن با این و آن ، خویش را در انظار بزرگ و بزرگتر نمایان کند تا جلوه‌ی چهره‌ خودشان در این غارت بزرگ ، محو و مخفی بماند .

به باور من ، بابک زنجانی‌های بسیاری هم اکنون در گوشه و کنار کشور نفس می‌کشند تا جاده صاف‌کن شخص یا اشخاصی باشند که خود را وارثان و مالکان ثروت غنی این کشور میدانند .

وقتی اراضی مرغوب کنار فلان اتوبان حاشیه تهران ، به یک نفر واگذار می‌شود و او با استفاده از همین سیستم بانکی یک شبه خود را همپای بابک زنجانی می‌کند ، باید بپذیریم که ظرف این هشت سال‌ ، عده ای خاص به پرورش و پروار کردن بابک زنجانی‌ها مشغول بوده‌اند تا درآمد ۸۰۰ میلیارد دلاری کشور در بستر آلوده‌ی امثال بابک زنجانی‌ها رسوب نماید و آنها بتوانند با جمع آوری این رسوبات ، باغ خویش آباد نمایند .





بيهوده متاز که مقصد خاک است
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی۱۳۹۲
ساعت : 15:44
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد




ساعت : 23:1
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

در این تصویر ماکتی از نامه پیامبر اکرم (ص) به منذر بن ساوی عبدی در بحرین مشاهده می‌شود که یکی از پادشاهان منطقه روم بوده است که پیامبر نامه برای ایشان نوشته شده است که برخی می‌گویند خط آن متعقل به مولا امام علی (ع) است.

در این تابلو به خط عربی کنونی توضیح داده شده که این نامه‌ای از پیامبر اکرم (ص) به منذر است که ایشان و قومش را دعوت به اسلام می‌کند که اگر دعوت پیامبر را بپذیرند هدایت می‌شوند که ظاهرا دعوت اسلام را نپذیرفتند اما صدای اسلام به همه جا رسید.




انتظار
نوشته شده در جمعه ۱۳ دی۱۳۹۲
ساعت : 17:29
نویسنده : محمّد غیاثی


دفتــــر محـــــرم و صفـــرمان
بـا

" يـا حسيــن "
گشــوده شد
و بــا
" يـا رضـــا "
بستـــه شد...
اميــــد کــــه بــــه خط دلـــربـــای

" مهــــــــــدی "

امضــــــــــاء شــــده بــــاشـــد...


اللّهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِيّكَ الْفـَـرَجْ



:: برچسب‌ها: انتظار, محرم



قیمت پادشاهی
نوشته شده در جمعه ۱۳ دی۱۳۹۲
ساعت : 14:0
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

 روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. http://www.homatour.com/image/135/%DA%A9%D8%A7%D8%AE%20%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C_530_500.jpg

بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...  نصف پادشاهی خود را می دهم.
 
بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!




نذرتان را اینگونه با سلامت ادا کنید
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲
ساعت : 16:23
نویسنده : احسان غیاثی
محرم که از راه می‌رسد، شهر و روستا حال و هوای دیگری به خود می‌گیرد. در هر گوشه‌ای، هیأتی برپا شده و چهاردیواری‌ای سیاه‌پوش می‌شود تا عزاداران بیایند و بشنوند و بگریند و چیزی بیاموزند تا برای داشتن زندگی بهتر کمک حالشان باشد.

این روزها چه در هیأت‌ها و چه در خانه‌ها، بساط نذری هم حسابی به راه است؛ از شربت‌هایی که در لیوان‌های یک بار مصرف به رهگذران تعارف می‌شود تا قربانی کردن گوسفند و ردیف دیگ‌هایی که عطر و بوی برنج و خورشتش محله را پر می‌کند؛ اما در این میان آنچه مهم است رعایت بهداشت و نکات تغذیه‌ای است تا سلامت مصرف‌کنندگان هم به بهترین شکل ممکن حفظ شود.

دکتر محمدرضا وفا، متخصص تغذیه و دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران ضمن تاکید بر اهمیت رعایت بهداشت در تهیه و طبخ غذاهای نذری می‌گوید: اولین و ساده‌ترین موردی که در این زمینه باید در نظر داشته باشید رعایت بهداشت هنگام تهیه غذاهای نذری است، که در این مورد می‌توان به تمیز نگه داشتن دست‌ها، اطمینان از تمیز بودن ظروف، وسایل آشپزخانه و مواد اولیه و نظایر این‌ها اشاره کرد.

 

 



مجردهامراقب باشند...!!!
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲
ساعت : 15:8
نویسنده : احسان غیاثی


قبل از هرچیز از آن جا که همیشه پیشگیری بهتر از درمان است به افراد مجرد توصیه می کنیم که حتما در فرآیند انتخاب همسر بدون خجالت و رودر بایستی مشارکت فعال داشته باشید. اگر نمی توانید برای ازدواج تصمیم گیری کنید، احتمالا هنوز برای ازدواج کردن آمادگی ندارید. شما باید نظرات بزرگان خانواده و فامیل را جویا شوید و از تجربیاتشان استفاده کنید، اما هرگز تن به ازدواج اجباری ندهید. وجود علاقه در یک ازدواج به منزله نیروی محرکه و موتور یک ازدواج است و باعث می شود فرد انگیزه لازم برای حل مسائل زندگی مشترک را به دست آورد. اما خوشبختانه احتمال به وجود آمدن علاقه پس از ازدواج نیز صفر نیست. به بیان دیگر ما به هیچ وجه توصیه به ازدواج اجباری و بدون وجود علاقه نمی کنیم، اما اگر شما در حال حاضر در چنین رابطه ای قرار گرفته اید، لازم است قبل از هرگونه تصمیم گیری، برای ادامه زندگی مشترک تلاش کنید. یک مشاور خبره می تواند به شما در رسیدن به تصمیم درست کمک کند. جدایی همیشه باید به عنوان آخرین راه حل،   مدنظرقرارگیرد.

اگر احساس می کنید از ابتدا همسرتان را نمی خواسته‌اید؛ بد نیست بدانید که:
_ دلسوزی کردن برای خودتان کمکی به شما نخواهد کرد. پس دست از ترحم کردن به خود بردارید.

 



ساعت : 14:42
نویسنده : احسان غیاثی

 

1 - توسعه دهنده نرم افزار، اپلیکیشن ها و سیستم های نرم افزار
کاری که این افراد انجام می دهند: طراحی برنامه های کامپیوتری
کل فرصت های شغلی در سال 2013: 1,042,402
میزان پیشرفت از سال 2010 تا سال 2013: 11%

 

2 - تحلیلگر بازار و کارشناس بازاریابی
کاری که این افراد انجام می دهند: مطالعه و پیگیری شرایط بازار و در محدوده های محلی، منطقه ای یا ملی
کل فرصت های شغلی در سال 2013: 438,095
میزان پیشرفت از سال 2010 تا سال 2013:14%

 

 



اقتصاد به زبان ساده
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ دی۱۳۹۲
ساعت : 16:23
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
اقتصاد ایران یک اقتصاد دوگانه و همزمان  تورمی و رکودی است .
زیرا حدود 95 درصد از نقدینگی موجود و درگردش کشور در اختیار 5 درصد از افراد دانه‌ درشت جامعه است. این طبقه 5 درصدی ، بدون کوچکترین توجهی به سطح قیمت‌ها ، اقدام به خرید هرگونه کالاهایی (که غالباً اجناس لوکس مانند خانه‌های شبیه قصر ، اتومبیل‌های پورشه 850 میلیون تومانی و ... می‌باشد)  می‌کنند و با این حاتم بخشی‌ها  باعث افزایش تقاضا و بروز عارضه تورم در اقتصاد مملکت می‌شوند.  
از سوی دیگرحدود 95 در صد از کل جمعیت ایران فقط صاحب 5 در صد از نقدینگی موجود در کشور هستند و این طبقه به دلیل تورم بالای 40 درصدی ایجاد شده در کشور ، اکنون قادر به خرید بسیاری از کالاها و اجناسی که قبلاً می‌خریدند نیستند و در کمال احتیاط صرفاً به خریدن اجناس ضروری زندگی خود از قبیل مواد غذایی ، دارویی ، پوشاک و پرداخت هزینه مسکن  روی آورده‌اند که این امر به خودی خود موجب نوعی رکود اقتصادی شده است .
تا اینجا مشخص شده است ، غول ازدیاد نقدینگی (سال 1357 حجم نقدینگی 11 هزار میلیارد تومان - سال 1383 به مبلغ 63 هزارمیلیارد تومان - واکنون با افزایش 900 درصدی به 510 میلیارد تومان) که بموجب انحلال سازمان برنامه بودجه و شورای سیاست گذاری پول وابسته به بانک مرکزی بر کشور استیلا یافته‌ است ، دلیل اصلی تورم افسارگسیخته میباشد ، و انحصاری بودن این نقدینگی در دست اقلیت 5 درصدی جامعه و محروم بودن اکثریت جامعه از آن ، نیز دلیل رکود موجود است .
با این اوصاف روشن است  برای کنترل تورم ، چاره ای جز کاهش حجم نقدینگی موجود در کشور نیست . و برای کاهش نقدینگی مطابق اصول علم اقتصاد دو راه وجود دارد . 1- افزایش مالیات  2- بهره بانکی  .  البته دو راه دیگر که مخصوص ایران است نیز اجرایی شده است و آنهم فروش دلار و سکه طلا بود که اکنون دیگر کارآیی خود را از دست داده است .
با امعان نظر به بی نظمی سیستم اخذ مالیات در کشورایران که در کنار خود رقیبی سنتی و جا افتاده به نام "خمس" دارد ، استفاده از راهکار افزایش مالیات نه تنها هیچگونه اثر مثبتی بر روی کنترل و کاهش میزان نقدینگی نخواهد داشت بلکه منحصراً طبقات حقوق‌بگیر که عمده ترین تامین کنندگان مالیات کشورند را تحت فشار بیشتری قرار می‌دهد .ودر خصوص استفاده از تنها راهکار باقیمانده  یعنی افزایش بهره بانکی ، از آنجا که می باید نرخ بهره بانکی  به نسبتی بالا برود که چند در صد از میزان نرخ تورم موجود ، بالاتر باشد تا در مردم (یعنی همان 5 درصد اقلیت پولدار کشور) رغبت ایجاد نماید که ثروت انباشته شده نزد خود را جهت سودی به مراتب بالاتر از نرح تورم ، نزد بانکها بسپارند .
با عنایت به اینکه نرخ تورم رسمی اعلام شده ، در حال حاضر حدود 40 درصد است. (هرچند به زعم عده‌ای از کارشناسان ، نرخ تورم واقعی چیزی حدود 45 تا 60 درصد میباشد) ولی با احتساب همان 40 درصد نرخ تورم ، بانکها باید سودی معادل حداقل 45 درصد به سپرده‌های مردم  بدهند تا از این راه بتوانند آنها را تشویق نمایند که تا پول خود را به دست بانکها بسپارند .  فرض کنیم که بانکها بتوانند این سیاست پولی را با موفقیت به مرحله عمل در بیاورند و حجم نقدینگی را تا حد قابل قبولی پایین بیاورند. لیکن پیامد این عمل ( آ
نهم به شرطی که بانکها این پولها را به طریق درستی سرمایه گذاری نمایند ) به خودی خود نیز کرداری تورم زا خواهد بود.  زیرا صاحبان صنایع به طور طبیعی برای فعالیت و ایجاد تولید ، نیاز به نقدینگی دارند و مطابق روش جاری اقتصادی ، اگر بخواهند این نقدینگی را به صورت وام از بانکها دریافت نمایند در این صورت برای تامین 45% بهره و 5% هزینه‌های اضافی بانکها ، میبایست برای هر هزار تومانی وامی که میگیرند به ناچار 500 تومان یعنی 50% درآمد مازاد داشته باشند . یعنی در اینصورت صاحبان صنایعی که وام با نرخ 50 درصد دریافت داشته‌اند ،  ناگزیرند برای پوشاندن این هزینه اضافی ، قیمت فروش محصول تولیدی خودرا بالا ببرند تا از این طریق قادر به بازپرداخت وام اخذ شده و بهره متعلق به آن باشند. و این خود باعث افزایش سرسام آور قیمت‌ها و تورم مضاعف خواهد شد.
البته برای جلوگیری از این تورم اجباری ، اگر به کالاهای تولیدی چنین کارخانجاتی سوبسید پرداخت شود ، صنایع کشور خواهند توانست روی پای خود بایستند. ولی متاسفانه در شرایط فعلی به دلیل کسری بودجه‌ حاد ناشی از تحریمی که بر کشور مستولی است ، امکان پرداخت سوپسید نیز وجود ندارد .

بدین ترتیب  صاحبان صنایع بدلیل عدم امکان استفاده از وام و سوپسید و نهایتاً کمبود نقدینگی و کاهش سرمایه ، قادر به تولید و ادامه فعالیت نبوده و از طرف دیگر بدلیل کاهش فروش و درآمد اینگونه صنایع (که آنهم ناشی از کاهش تقاضای اکثریت مردم بی ثروت است) ، توانایی پرداخت دستمزد کارگران خود را نیز نداشته و سرانجام به ورشکستگی دچار می گردند .

پس چاره چیست ؟

مگرنه اینکه چاره هر مشکل , رفع و حذف عامل اصلی آن مشکل میباشد .

ومگرنه اینکه مشکل اصلی جامعه همان توزیع غیرعادلانه ثروت ونقدینگی در جامعه است . تا آنجا که 95% ثروت ونقدینگی کشور صرفاً دراختیار 5% از آحاد خاص جامعه میباشد . و مگرنه اینکه این ثروت
اگر به درستی در جامعه توزیع شده بود هرکز اقتصاد دچار این تورم مهلک و این رکود ویرانگر نمیگردید.
پس اکنون زمان آن رسیده است تا همگان براین مشکل اذعان نموده و همگان خواستار ریشه کن کردن آن از طریق توزیع عادلانه ثروت و نقدینگی باشند . و همه مصمم شوند تا در این دو ماه ونیم باقیمانده سال 1392 با تحقق قسمتی از شعار سال 92 که مبتنی بر حماسه اقتصادی بود ، این 5%  طبقه متکاثر جامعه را خلع ید نموده و  با مصادره ثروت و نقدینگی این گروه از طریق حکم حکومتی ، سوپسید و یارانه لازم  جهت تزریق به صنایع و مردم نیازمند را تامین نمایند تا بلکه با تقویت بنیه مالی صنایع ، تورم و بیکاری وهمچنین با تقویت بنیه مالی اقشار محروم وکم درآمد جامعه ، رکود از بین برود . و پر واضح است که این امر محقق نخواهد شد مگر اینکه کلیه دست اندرکاران حکومت متفقاً و تمامی مردم متحداً ،
برای بقای 95% مردم کشور ، به فدا کردن این طبقه 5 درصدی ثروت‌ اندوز و اهل تکاثر راضی شوند. حتی اگر این 5% پدران و برادران و فرزندان همین کارگزاران و مردم باشند .




عشق دنباله دار
نوشته شده در یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲
ساعت : 19:47
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
باید می‌نوشتم ، به درستی نمی‌دانم چرا ؟  اما باید می‌نوشتم . شاید به این دلیل تا فراموش نشود ، تا آیندگان فراموش نکنند و خدای ناکرده بسیاری مسائل در پشت و پسله‌های حافظه‌ی آنها گم نشود . داستان این سرزمین و مردمش حکایت بچه‌هایی است که در کوچه‌ پسکوچه‌های تاریخ آن ، با خود آن زیسته‌اند . و حضور آنها در آیینه‌ی پریشان این تاریخ ، همچون وجدان بیدار یک نویسنده است که در آینه‌ای هزار تو ، سرگذشت این روستا را ، در برابر همگان می‌گذارد تا روایت خویش از مردم روستا را در درازای دویست و اندی سال عمر آن به نقّالی بنشیند . و این خودش یعنی عشق .

بله ! فقط عشق است که قلم در دستت می‌گذارد و خون دل جوهر می‌کند تا بنویسی . و می‌نویسی تا نوشته باشی . همین ، تا نوشته باشی سرگذشت تبار خویش را در گوشه‌ای از تاریخ بومی و محلی ، تا فراموش نشوی و فراموش نشود .

ودر این راستا دقیقاً سه سال پیش در 28 آذر 1389 چاروقهایم را به پا کردم و عصا را به دست گرفتم و کوله را بر دوش انداختم  و تشنه و عاشق به  راه افتادم و سه سال خستگی‌ناپذیر با دست خالی از مکانی دورتر از روستا ، کوله‌ی خویش مملو از محبتها و کمکهای بی‌شائبه‌ی سه نسل از اهالی روستا ( پدران سالخورده - همسالان ومیانسالان - و جوانان )  نموده و روایتی واقع گرایانه از روستا و آدمهایش عرضه کردم تا با مرور گاه به گاه آن ، راوی دیده‌ها و شنیده‌های خویش باشیم .

و اکنون که اقبال بلند روستا یار شده تا مدیریت روستا در دست با کفایت جوانانش قرارگیرد و به فاصله چند ماه توفیق آن داشتند که در کنار اقدامات ارزنده‌شان ، سایت دهیاری روستای غیاثکلا را با آدرس ghiaskola.ir راه‌اندازی نمایند . این حقیر با افتخار و مباهات ، چاروقها و عصا و کوله‌ام را به ایشان می‌سپارم تا با گامهای استوار و نبوغ خلّاقانه‌ی خویش ، بیشتر و بهتر شوق روایت کردن و عشق به نوشتن را در این فضای مجازی متبلور و متجلّی سازند . و تردید ندارم که اینکار را باجان و دل و عاشقانه و بی ریا ادامه خواهند داد .








 



آخرین مطالب
فهرست تمامی مطالب
جهت دسترسی به فهرست و عناوین مطالب وبلاگ اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
عناوین تمامی مطالب وبلاگ