X
تبلیغات
دلنوشته‌ آزاد غياثكلا
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سایت دلنوشته‌های آزاد غیاثکلا دابو خوش آمدید . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
بر مزار یار
نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393
ساعت : 8:16
نویسنده : مسعود غياثي
شاید زمزمه‌های علی(ع) بر مزار فاطمه(س):

تا ماه شب افروزم پشت این پردهها نهان است

باران دیدهام همدم شبم یار آنچنان است

جان میلرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

 

ای باران... ای باران... از غصهام آگاهی

بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

بگو به خاک هم‌نشینه ماهی

میباری بر مزارش خوش به حالت که بارانی

از قطرهات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ماهم کشاند به خاکش، ابر باران...


افشین یداللهی


:: برچسب‌ها: علیرضاقربانی, مدار صفر درجه, افشین یداللهی



مادر
نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّد غیاثی


"مادر" دو بخش است:


"ما" و "در"


و قصه یتیمی "ما" از کنار "در" شروع شد




:: برچسب‌ها: فاطمه س, مادر



مدیریت جدید وبلاگ
نوشته شده در جمعه 8 فروردین1393
ساعت : 12:18
نویسنده : مدیر وبلاگ
پیرو اطلاعیه شنبه مورخ 27 آبان 1391 مبنی بر واگذاری مدیریت وبلاگ به احدی از نویسندگان ساکن غیاثکلا و به همانگونه که در نوشته‌ی "عشق دنباله دار" که در تاریخ یکشنبه 8 دی 1392 در وبلاگهای دلنوشته روستای غیاثکلا و دلنوشته اهالی غیاثکلا ، تحریر شده بود . اینک که مطالب وبلاگهای مذکور در حال انتقال به سایت دهیاری غیاثکلا میباشد ، شایسته است تا مدیریت این وبلاگ نیز به آقای بهروز(کریم) علیپور واگذار شود . زیرا نامبرده مدیریت سایت دهیاری را نیز برعهده دارد و بهتر است تا زمان ایجاد فضایی برای نگارندگان آزاد غیاثکلایی در سایت دهیاری غیاثکلا ، با مدیریت این وبلاگ ، پویایی لازم را در وبلاگ ایجاد نموده و موجبات ارتقاء انگیزه‌ی نویسندگی برای نویسندگان را فراهم نماید . ضمن اعلام مدیریت جدید جهت آقای بهروز علیپور و آرزوی موفقیت برای نامبرده ، از محضر همه نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ خداحافظی نموده ، و در وبلاک کندوی عسل غیاثکلا خدمتگزارشان خواهم بود .  




نوروز
نوشته شده در جمعه 1 فروردین1393
ساعت : 14:30
نویسنده : ابراهیم غیاثی
سالی

نوروز

بی چلچله بی بنفشه می آید،

جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه ی رنگین بر آینه


سال نو بر همه‌ی هم ولایتی‌هایم مبارک باد

هدیه ناچیزم را به شما تقدیم میدارم با امید سالی پر از برکت




سالی

نوروز

بی گندم ِ سبز و سفره می آید،

بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

سالی

نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی بار ِ سال هاشان بر دوش:

تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز

نام ِ ممنوع اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس ِ کتاب های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر ِ قتل ِ عام

شمع های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر

خسته

پیش باز خواهدشد

سالی

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهدشد




احمد شاملو




انتظار بهاری
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392
ساعت : 20:27
نویسنده : محمّد غیاثی

http://mshgh1986.persiangig.com/image/norouz%20%285%29.png

بهار
، موسم ِ احساس و عشق و شیدایی

بهار، فصـل ِ گـل و سبـزه اسـت و زیـبـایی

 امیـد، هـاتـف ِغـیـبـی بـه مـا دهــد مـژده

بهـار ِمـا، گـلِ نـرگـس  تــویـی و مـی آیی

فـدا کنـم بـه قـدومـت، تمـام ِ هستی ِخـود

تــویـی  ولــی ِ خــــدا، ای مـهِ  اهــورایــی

  یقینـم آمــدن ِتــوسـت ای یـگانـه ی دهــر

هـمیـن بـس اسـت مـرا، تـا کـنــم شکیبـایی


شاعر: زرناز(نسیم سحر)


اللّهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِيّكَ الْفـَـرَجْ


:: موضوعات مرتبط: انتظار - شعر
:: برچسب‌ها: انتظار, بهار, بهار با امام زمان



رستاخیز طبیعت
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392
ساعت : 20:27
نویسنده : محمّد غیاثی


http://mshgh1986.persiangig.com/image/norouz%20%282%29.jpg

http://mshgh1986.persiangig.com/image/norouz%20%281%29.jpg

امروز روز شادی و امسال سال گل
نيكوست حال ما كه نكو باد حال گل

گل را مدد رسيد ز گلزار روی دوست

تا چشم ما نبيند ديگر زوال گل

مست است چشم نرگس و خندان دهان باغ

از كرّ و فرّ و رونق لطف و كمال گل

سوسن زبان گشوده و گفته به گوش سرو

اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل

جامه دران رسيد گل از بهر داد ما

زان می دريم جامه به بوی وصال گل

گل آن جهانی است نگنجد درين جهان

در عالم خيال چه گنجد خيال گل

گل كيست؟ قاصديست ز بستان عقل و جان

گل چيست؟ رقعه ايست ز جاه و جمال گل

گيريم دامن گل و همراه گل شويم

رقصان همی رويم به اصل و نهال گل

اصل و نهال گل، عرق لطف مصطفاست

زان صدر، بدر گردد آنجا هلال گل

زنده كنند و باز پر و بال نو دهند

هر چند بر كنيد شما پر و بال گل

مانند چار مرغ خليل از پی فنا

در دعوت بهار ببين امتثال گل

خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار

می خند زير لب تو به زير ظلال گل


شاعر: مولانا جلال‌الدّین محمد بلخی (مولوی)



:: برچسب‌ها: بهار, رستاخیز



سالهای نو از پی هم
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392
ساعت : 20:20
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

سالی که گذشت ، هر چه بود و با هر دلخوشی‌ و دلهره‌ای که قرین بود ، و سالی که می‌آید ، هر چه باشد و با هر نوش و نیشی که همراه باشد ، و سال‌های پیشین و پسین دیگر، هرگونه که بودند و هرگونه که باشند ، جام‌هایی تهی و بی‌رنگ‌اند که ما در آن‌ها می‌ریزیم شرابی را که می‌خواهیم و به آنها می‌زنیم رنگ و نقشی را که می‌جوییم و خود از سقایت و باده‌ریزی خود ، هر چه باشد و هر چقدر ، سرمست می‌شویم و دیگری را نیز بی‌نصیب نخواهیم گذاشت . این باده‌ها که دست‌مایه‌ی خود ماست ، چه بسا باده‌ی رنج و نادانی و کین‌توزی باشد و چه بهتر که باده‌ی آرامش و دانایی و مهربانی باشد . می‌توانیم در دستان گِلی‌مان مان گُل بکاریم ، گُل بفروشیم و گُل تعارف کنیم ، یا با دستانمان خار بچینیم و خوار شویم .

سال‌ها ، میهمان مایند و به دستان ما چشم دوخته‌اند . سال‌ها طفیلی‌اند و بهانه‌ای بیش نیستند . ما همواره بوده‌ایم و دهر ما را هلاک نمی‌کند . این ماییم که روزگاران را اوج و فرود می‌بخشیم . ماییم که سرشار می‌کنیم تهی‌ها را ، ماییم که می‌نوشیم از همان لبالب‌شده‌های با دست خودمان ، و ماییم که دیگران را نیز میهمان بزمِ از تهی سرشار خود می‌سازیم . امیدوارم ما ، همین خود ما و باز هم خود ما ، بهترین‌ها را بخواهیم و بیابیم .

با استعانت از (رب ، ملک ، اله) عالمیان و به انگیزه رستاخیز طبیعت و فرا رسیدن بهار شکوهمند که هنگامه تجلی مواهب ربوبی است ، این ایام را به تمام غیاثکلایی های عزیز تبریک گفته و نیل به آرزوهاشان را ، از خالق بهار مسئلت دارم .



داستان نفت
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392
ساعت : 20:14
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
از زمانی که پای شاهان قاجار به فرنگ باز شد ، داستان نفت ایران هم آغاز شد . اولین نشانه‌های آن برمیگردد به سفر ناصرالدّین شاه به اروپا و اعطای امتیاز به یک انگلیسی بنام رویتر و بعد پسرش مظفرالدین امتیازنامه دارسی را به انگلیسی‌ها هدیه کرد و همینطور تا پهلوی که قرارداد دارسی به آتش افکنده شد و قرارداد انگلیسی 1933منعقد شد . و نهایتاً با مجاهدت دکتر محمد مصدق نهضت ملی شدن صنعت نفت به ثمر نشست و خلع ید انگلیس از نفت ایران ، در تاریخ ماندگار شد .

سالنمای آغاز داستان نفت ایران از رویتر تا خلع ید ، به شرح ذیل میباشد :

1- سوم مرداد 1251 اعطای امتیاز رویتر ( واگذاری بهره برداری از نفت به جولیوس رویتر از طرف ناصرالدین شاه).

2- هفتم خرداد 1280 اعطای امنیاز دارسی (واگذاری استخراج و بهره برداری و لوله کشی نفت بمدت 60 سال به ویلیام ناکس دارسی توسط مظفرالدین شاه) .

3- پنجم خرداد 1287 تولید نفت ایران ( افتتاح اولین چاه نفت 360 متری ایران در مسجد سلیمان) .

4- دهم آذر 1311 لغو امتیاز دارسی ( سیدحسن تقی زاده با ارسال نامه ای به مدیر مقیم شرکت نفت ایران و انگلیس ، مصوبه مجلس در خصوص لفو امتیاز دارسی را به او اطلاع داد ) .

5- دهم اردیبهشت 1312 انعقاد قرارداد نفتی 1933 ( دومین قرارداد نفتی بمدت 60 سال با شرکت نفت انگلیس و ایران منعقد شد ) .

6- بیست و سوم تیر 1325 اعتصاب کارگران صنعت نفت ایران ( اعتراض کارگران به شرائط نامساعد کاری و اوج اعتصابات با 50 کشته و 150 نفر زخمی ) .

7- سی دی 1327 استیضاح دولت ( استیضاح عباس اسکندری توسط مجلس و طرح لغو قرارداد 1933 ) .

8- پانزدهم بهمن 1327 مذاکره با شرکت نفت انگلیس و ایران (موافقت شرکت مذکور با مذاکره در خصوص افزایش سهم ایران و ایجاد بهبود در وضعیت کاری کارگران) .

9- بیست و ششم تیر 1328 امضای قرارداد الحاقی گس گلشائیان به قرارداد 1933 ( قرارداد پرداخت دیون عقب افتاده ایران و احقاق مطالبات کارگران ، فیمابین گس نماینده شرکت نفت انگلیس و ایران و گلشائیان وزیر دارایی ایران) .

10- پنجم تیر 1329 تشکیل کمیسیون نفت در مجلس شانزدهم ( جهت بررسی قرارداد الحاقی گس و گلشائیان ، کمیسیونی به ریاست دکتر مصدق در مجلس تشکیل شد) .

11- چهارم آذر 1329 رد قرارداد الحاقی گس و گلشائیان ( این قرارداد که بعنوان لایحه از طرف دولت به مجلس ارائه شده بود در کمیسیون نفت مجلس با اتفاق آراء رد شد ) . 

12- بیست و یکم دی 1329 مأموریت کمیسیون نفت جهت تعیین راهکار و روش برای دولت جهت اداره نفت کشور .

13- بیست و نهم اسفند 1329 ملی شدن صنعت نفت ( روز 24 اسفند مصوبه ملی شدن نفت از طرف کمیسیون نفت ابلاغ  و علیرغم اعتراض شدید دولت انگلیس ، طرح ملی شدن در مجلس سنا تصویب شد و نهایتاً به امضاء شاه رسید ) .    

14- هجدهم خرداد 1330 عزیمت هیأت خلع ید به خوزستان ( هیآتی از سوی دکتر مصدق و به ریاست مهندس بازرگان ، جهت نظارت بر امر خلع ید در میان بدرقه مردم تهران از فرودگاه مهرآباد عازم خوزستان شدند ) .

15 - بیست و نهم خرداد 1330 خلع ید از شرکت نفت انگلیس و ایران رسماً تحقق یافت .





بوی بهار
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392
ساعت : 13:15
نویسنده : بهروز علیپور اسپاهی

رعد همی زند دُهل ، زنده شده است جزء و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‏کشد

آن‏که ضمیر دانه را علت میوه می‏کند
راز دل درخت را بر سر دار می‏کشد

لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار می‏کشد


"مولانا"


:: برچسب‌ها: بوی بهار



خدایا
نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392
ساعت : 21:2
نویسنده : محمّد غیاثی

خدایا! سرده این پایین، ازون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی، خودت قلب منو ها کن!

خدایا سرده این پایین، ببین دستامو، می لرزه

دیگه حتی همه دنیا، به این دوری نمی ارزه!

تو اون بالا من این پایین، دو تاییمون چرا تنها؟

اگه لیلا دلش گیره! بگو مجنون چرا تنها؟!

بگو گاهی که دلتنگم، از اون بالا تو می بینی

بگو گاهی که غمیگنم، تو هم دلتنگ و غمگینی

خدایا! من دلم قرصه! کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت، که حتی روز، روشن نیست!

کسی اینجا حواسش نیست، که دنیا زیر چشماته!

یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته!

فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم

خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرم آغوشت، اگه میشه منم جا کن!


شاعر: احسان رعیت


:: برچسب‌ها: خدایا, سرد این پایین, قلب منو ها کن



آرامش ابدی - قسمت دوّم
نوشته شده در جمعه 23 اسفند1392
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
به منزل پدری رسیدیم و از اینکه درب خانه بسته بود متعجّب شدیم ، انتظار میرفت شلوغی و سر و صدایی وجود داشته باشد .
دقّ الباب نمودیم درب را شیخ عباس غیاثی باز نمود . بداخل را ه یافتیم  تعداد کمی افراد داخل خانه بودند و اصل کاریها  مادر را به بیمارستان شهید بهشتی قم برده بودند .
بااینکه فوت مادر مسلّم بود امّا فرزندانش شیخ مهدی و سعید بهمراه پدرشان، جهت اطمینان کامل از موضوع ، پیکر بیجان مادر را با اورژانس به بیمارستان انتقال داده بودند .

این امر سبب شد تا جسدی که میتوانست از هنگام فوت (ساعت 18/18 غروب روز چهارشنبه 15 اسفند 1375 شمسی مطابق 25 شوال 1417 قمری )  روی تخت بیماریش ، از شب تا به صبح (قبل از خاکسپاری) شمع محفل تودیع فرزندان و عروسان و نوه‌ها و بستگان وآشنایان باشد و بدورش سوگواری نمایند و اشکی بیفشانند و قرآنی تلاوت نمایند . آنشب به سردخانه بهشت معصومه قم  ، سپرده شود و تا صبح  به‌دور از بازماندگان باشد .

ساعت 21 شب ، پدر و برادرانم  بدون پیکر مادر بازگشتند و کم‌کم فرزندان خواهر بزرگتر که از تهران حرکت کرده بودند به جمع اضافه شدند و خیلی دیرتر  مادرشان به
اتّفاق حاج آقا باقری ، به ما ملحق شدند .
اکنون علاوه بر تمامی خواص چندتن از روحانیون که از دوستان پدر بودند نیز حضور داشتند . رفت و آمد زنان همسایه نیز برای تسلیت گویی و سرسلامتی در حال انجام بود  .            

هرکدام از بازماندگان و جاضرین گوشه ای از کار را گرفته بودند و پدر(حاج آقا) به اتفاق سایر روحانیون حاضر برنامه های بعدی را تنظیم مینمودند در این میان حضور حاج آقا مظاهری کمک فکری بزرگی برای خانواده داغدار بود .  

ازآنجا که مرحومه وصیت کرده بود که در زادگاهش (روستای بینمد ازتوابع فریدونکنارمازندران ) دفن شود  لذا مقرّر گردید تا  از صبح زود پیکرش طی تشریفات خاص  به شمال انتقال یابد .
فردا صبح جنازه ازسردخانه خارج و در غساّلخانه  بهشت معصومه شستشو و سپس با آمبولانس به مسجد آبشار جهت تشییع آورده شد و از آنجا با حضوراهالی محل و بسیاری از  روحانیون تا حرم
حضرت معصومه (ع) تشییع شد .
برجنازه  پس از طواف در حرم ، توسط  شوهرش نماز میّت خوانده شد .  وسپس بوسیله  آمبولانس به سمت آمل حرکت داده شد .
حاج آقا (شوهر مرحومه ) بهمراه یکی از پسرانش که همچون خودش درکسوت روحانیّت بود درکنار راننده آمبولانس نشستند و بقیه منسوبین درجۀ یک و دو مرحومه با مینی بوس ، آمبولانس حامل جسد را مشایعت و همراهی می‌نمودند . 
راکبین مینی بوس چون شب تا صبح را نخوابیده بودند و ضمن عزاداری مشغول انجام امور مربوطه بودند . از فرط خستگی بیشتر مسیر را خواب بودند .    
ساعت چهار بعداز ظهر آمبولانس حامل جنازه  و مینی‌بوس از پی هم ، به 30 کیلومتری آمل رسیدند . همینکه بوی شرجی وطن به مشام  سوگواران رسید ازاینکه تا ساعتی بعد میبایست با عزیزترین کس‌شان وداع کنند و بدنش را به خاک بسپارند ، بغضشان ترکید و از گوشه کنار زمزمه آهستۀ گریه بگوش میرسید و کم کم صدای گریه ها اوج گرفت و ناگهان برادرزادۀ مرحومه (همسر شیخ یزدان سمندری) که دو هفته پیش مادرش را ازدست داده بود  با صدای بلند و بزبان محلّی شروع به مویه وزاری (موری) نمود و پشت‌بند ایشان دختران مرحومه یکی پس از دیگری با او همنوا شدند و بهمراه  اینان بقیه راکبین مینی‌بوس با گریه همراهی‌شان نمودند . 
در اینگونه مواقع زنان به راحتی احساسات خویش را بروز داده و ابائی ندارند که گریه و ضجّة خویش را آشکار و ظاهر نمایند . لیکن مردان برغلیان احساس خویش غلبه نموده و فریاد درون را فروخورده و آنها راسرکوب مینمایند و فقط آهسته و بیصدا به ریختن اشک بسنده مینمایند . 
بگذار بی‌پروا اعتراف کنم  ، که در این میانه چندین بار بی اختیار دهانم برای مویۀ زنانه باز شدند تا من هم چونان ، با نظمی عامیانه در فراق مادر بخوانم  :

 

            " ته بوردی‌ومن بهیمه تینار            پسربمیره "

            "
از  زندگانی   بهیمه 
بیزار           پسربمیره "

در این اثناء که دچارکشمکش‌های درونی‌ شده بودم ، ناگهان حافظه به یاریم آمدند و با نشتری که بر انبان گریه های فروخورده و عقدۀ شدۀ دل ریشم زدند ، موجب شد تا ابیاتی بصورت پراکنده از حنجره ام خارج شوند :
     آه پائیز جدایی جان گرفت               خون‌چکانیهای‌گل پایان گرفت 
     باز ما ماندیم و یادی ازبهار               زخمی پائیزهای انتظار
     نسترن گلبرگ خونین بازکرد            بلبلی خون دلی آغازکرد
     سنبل‌آمدازسیاهی‌جامه‌بافت          ارغوان با گریه قلبش را شکافت
     چشمه‌های‌گریه‌غرق‌غلغل‌اند         بلبلانی مست در خون دل اند
     صد فغان از بلبلان نوحه خوان          که زند آوازشان نشتر به جان
     این‌جسدبرروی‌دست‌آه‌ماست          داغ این گل تا ابد همراه ماست
     حیف،آن‌دشت‌شقایق‌سوز رفت        آن بهار مهربانی زود رفت
     ای غرور گریه‌ها آغاز شو                ای جراحت‌های دیرین باز شو
     ای‌به‌هرحرفت‌هزاران‌شعله‌شور      وز لبت‌جاری‌هزاران چشمه‌نور
     از دل پر درد ، آوازی برآر                  وز دو لب ، آهنگ دمسازی برآر
     ریز در هر پرده موج احتراق             بیشتر کن شعله های اشتیاق
     ای که بند خاک را وا‌کرده ای            کوچ بالا ، کوچ بالا کرده ای
     ای لبالب از تو تر چشمان ما            چشم تو آیینه ای از جان ما
     داغی زخم تو اینک باز شد               مجلس ختم تو هم آغاز شد
     دریغا که رنج تو کامی نداشت          بهار نگاهت دوامی نداشت
     شبنمی ناکرده ،  پژمردی تو            رود  اشک و گریه را بردی تو
     ما ز شرح سوز آهت عاجزیم            ما ز تفسیر فراقت عاجزیم
     ببخشا که وسع کلامم کمست         زبان نارس و واژه نامحرمست
     به‌فرخندگی‌ازجهان‌چشم‌پوش          که بارد به خاک تو نور سروش



لطف الهی بکند کار خویش
نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392
ساعت : 20:30
نویسنده : محمّد غیاثی


http://mshgh1986.persiangig.com/image/lotf%20e%20khoda.jpg


حكايتی از زبان مسيح نقل میكنند كه بسيار شنيدنی است. میگويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت های مختلف آن را بيان میكرد .

حكايت اين است:

مردی بود بسيار متمكن و پولدار روزی به كارگرانی برای كار در باغش نياز داشت.  بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگرانی كه آن ساعت در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. همینگونه به جمع كارگران اضافه می‌شدند. گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه، هنگامی كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی يكسان داد.

بدیهی ست آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتنـد:

« اين بی انصافی است، چه می كنيد آقا؟ ما از صبح كار كردهايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كردهاند. بعضی ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند آن ها كه اصلاً كاری نكرده اند »

مرد ثروتمند خنديد و گفت:

« به ديگران كاری نداشته باشيد آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟ » كارگران يكصدا گفتند: « نه، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد بيش تر از دستمزد معمولی ما نيز بوده است. با وجود اين، انصاف نيست كه اينانی كه دير رسيدند و كاری نكردند، همان دستمزدی را بگيرند كه ما گرفته ايم ». مرد دارا گفت: « من به آنها دادهام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم چيزی از دارایی من كم نمی شود، من از استغنای خويش می بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازای كارشان نيست كه به آنها دستمزد می‌دهم، بلكه می‌دهم چون برای دادن و بخشيدن بسيار دارم. من از سر بی نيازی ست كه می بخشم .»

مسيح گفت:

« بعضیها برای رسيدن به خدا سخت می كوشند، بعضیها درست دم غروب از راه میرسند و بعضی‌ها هم وقتی كار تمام شده است پيدايشـان می شـود، امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهی قرار می‌گيرند.»

شما نمی دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمی‌نگرد، بلكه دارایی خويش را می‌نگرد. او به غنای خود نگاه می‌كند، نه به كار ما.

از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی‌شكفد. بهشت، ظهور بی نيازی و غنای خداوند است.



:: برچسب‌ها: لطف الهی



حدیث نامکرر عشق
نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1392
ساعت : 21:16
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

ای عشق همه بهانه از توست //  من خامشم این ترانه از توست

من می‌گذرم خموش و گمنــام   //  آوازه‌ی جاودانـــــــــه از توست

بیشتر ما روزانه به چندین وبلاگ و سایت (فیس بوک ، توییتر…) سرزده و همه را سر می‌کشیم . اینجا و آنجا اسکایپ می‌زنیم و پای این رادیو یا آن تلویزیون می‌نشینیم و وقایع ایران و جهان را تحلیل می‌کنیم . و بدینوسیله در دهکده جهانی گشت و گذار می‌نمائیم . اما در درون خانه خودمان و خانه دلمان ، صداهایی هست که درست نمی‌شنویم و از درک یار و همدم خویش بازمی‌مانیم و حتی نزد خویشان خویش غریبه می‌مانیم .

انسان علاوه بر « نسی » (به معنای فراموشی) ، با « انس » نیز هم‌ریشه و همنشین است ، یعنی با خوبی‌ها (و بدی‌ها) خو می‌گیرد و مأنوس می‌شود . دوست دارد از لاک خویش بیرون بیاید و انیس و مونس جمع باشد .

چون موجودی اجتماعی است و پر از راز و نیاز ، و از جمله نیازهای عاطفی و جنسی .

آدمی همان « نی »‌ای است که از نیستان‌اش ببریده‌اند ، و به هر جمعیتی نالان شده‌ ، و هر کسی به قول مولوی از ظن خود یارش شده ، اما از درون پرغوغایش خبر ندارد .

وقتی مجرد و تنهاست ، می‌کوشد شریک خودش را پیدا کند تا از تجرد و عذاب به درآید و اهلی و متاهل شود .

القصه ، با ایجاد رابطه، با « او »ی خویش مَچ شده یا بهتر بگویم «علاقه‌مند» شده و دل می‌سپارد . (علاقه در اصل ، رشته نخی است که تابیده شده‌است) .

این تعلق خاطر بسیار زیباست و چنانچه با گسستن از اصل خویش (الیناسیون) همراه نباشد ، رهایی‌بخش است در غیر اینصورت ، غل و زنجیر ارادت (عشق ؟) حاصلی جز بیگانگی نخواهد داشت .

به قول شریعتی «عشق در دیگری نیست ، بلکه در خود ماست. ما آن را در خود بیدار می‌کنیم ، اما برای بیدارکردن آن نیاز به دیگری داریم .

باهم‌بودن و متعلق به‌ کسی بودن ، از نیازهای جسمی انسان هم سرچشمه می‌گیرد. آدمی نیاز دارد سر بر شانه‌ای بگذارد و سری بر شانه‌اش گذاشته شود ، دوست دارد نوازش کند و نوازش شود ، میل دارد دوست بدارد و دوست داشته شود .

هیچ پدیده ای زیباتر از پیوند دو انسان نیست ، پیوند دو انسانی که از خویش و خود محوری می‌گذرند تا به روح مشترک دست یابندو خویشاوند هم گردند .

و همه به تجربه میدانند : آن احساس مقدس و پاکی که این پیوند و خویشاوندی و یکی شدن دو انسان به فراتر از خود رسیده را سامان میدهد ، عشق است . و در حقیقت عشق یک سامانه است .

عشق احساسی عمیق ، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند .

عشق گسترش دایره وجود از خود به غیر خود ، و در واقع توسعه مرزهای وجود خود به موجودات دیگر است .

آتش عشق است کاندر نی فتاد  //   جوشش عشق است کاندر می‌فتاد

آتش عشق و جوشش آن تنها در « نی» و « می » نمی‌افتد و خیلی چیزهای دیگر را هم ( از جمله عشق به فرزند و بعکس عواطف او را نسبت به پدر و مادرش ) در برمی‌گیرد .

عشق به فرزند ، و بعکس نیاز عاطفی و واقعی فرزند به مهر پدر و مادر ، و عشق به آزادی و وطن و آرمان و ایمان ، نشان می‌دهد عشاق تنها شامل کسانی نیست که در عالم خیال یا عالم واقع  ، تشکیل زندگی می‌دهند .

عشق و فداکاری خویشاوند همدیگرند

عشق فداکاری یک جانبه ، داوطلبانه ، تمام عیار و بی‌چشمداشت است . از اجبار و استثمار فاصله دارد و به جای خودخواهی و خودبینی ، همدلی و همدردی به ارمغان می‌آورد .

عشق سینه آدمیان را از کینه تهی می‌کند و به محبت می‌آمیزد. عشق پاک و زیباست و عاشقی‌کردن اساساً کاری خدایی است .

اما هر عشقی و کنش و واکنشی ، عشق نیست .

عشق اگر عشق باشد با رسیدن عاشق به معشوق ، متوقف نمی‌شود بلکه بال در می‌آورد و بر اوج می‌نشیند .

عشق گوهر و جوهر تمامی ادیان و تفکرات است . در متون اوستا و در گاتاها (سرودهای پنجگانه منسوب به زرتشت که کهن‌ترین بخش اوستا است) و در آثار بجای مانده از زبان پارسی میانه ، بارها و بسیار از عشق سخن به میان آمده‌است .

بخشی از داستان‌های شاهنامه ، منطق‌الطیر عطار ، مثنوی ، اشعار نظامی ، خواجوی کرمانی ، جامی ،‌ حکیم سنایی و رودکی و … در باب عشق است .

تاریخ‌ ادبیات ایران‌ چه‌ در اشعار کلاسیک‌ و چه‌ در سروده‌های‌ نیمایی‌ و آزاد ، سرشار از اشعار عاشقانه‌ با نگاه‌ متفاوت‌ شاعران‌ به‌ مقوله‌ عشق است . سهروردی ، حتی غم عشق را نیز می‌ستاید :

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی  //  چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟

شاعران و نویسندگان معاصر نیز از عشق بسیار گفته‌اند .

ملک الشعرای بهار ، نظام وفا ، پروین اعتصامی ، فروغ فرخزاد ، رهی معیری ، هوشنگ ابتهاج ، نادر نادرپور ، فریدون مشیری ، اخوان ثالث ، میم آزرم ، سیمین بهبهانی ، سیاوش کسرائی ،..... ، و شاملو که در کنار آیدا (غزل غزل‌ها را می‌سراید) ، همه و همه مداح آستان عشق‌اند .

بزرگ علوی در رمان چشمهایش (در قالب عشق فرنگیس ) ، احمد محمود در همسایه‌ها ، محمود دولت آبادی در رمان زیبای سلوک و کلیدر (در قالب شخصیت مارال) ، همه به نوعی به عشق گوشه زده‌اند .

داستان‌های ادبیات مدرن مثل بینوایان ویکتورهوگو ، زنبق درّه بالزاک ، دکتر ژیواگو بوریس پاسترناک، جان شیفته رومن رولان ، آنا کارنینا لئون تولستوی ، دختری با گوشواره مروارید تریسی شوالیه، و دهها اثر جاودانه دیگر همه موضوعاتی عاشقانه دارند .

گوئی هنر و ادبیات بدون عشق می‌میرد . حتی اشعار عامیانه و مَتل‌هائی که از گذشتگان باقی مانده ، با این که آفرینشگر بیشتر آنها مشخص نیست و در دورانی سروده شده‌اند که ادبیات مکتوب مرسوم نبوده ، به نوعی بیان و انتقال عشق می‌باشد .

همچنین است فیلم های برتر تاریخ سینما ، اکثر نمایشنامه‌هائی که در صحنه تئاتر و اپرا اجراء شده ، و عالم پر رمز و راز موسیقی و همه ترانه‌های عالم به عشق پرداخته‌اند .

بیشتر ما از آواهای زیر خاطره داریم ، تو گوئی آدمی کوله بار خاطراتش را نمی‌تواند زمین بگذارد و عشق آشکار و نهانش را فراموش کند .

- شبی که آوای نی تو شنیدم ، چو آهوی تشنه پی تو دویدم ، دوان دوان تا لب چشمه رسیدم ، نشانه ای از نی و نغمه ندیدم 

- تا به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو، شرح و دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

- چه بگویم با من ای دل چه‌ها کردی ، تو مرا با عشق او آشنا کردی

- دو تا چشم سیا داری، دو تا موی رها داری

- ای عشق من ای زیبا نیلوفر من، در خواب نازی شبها نیلوفر من

- باز ، ای الهه ناز با دل من بساز کاین غم جانگداز برود از برم

- پرسون پرسون ، یواش یواش ، اومدم در خونه تون . ترسون ترسون لرزون لرزون ، اومدم در خونه تون  یک شاخه گل در دستم 

- از برت دامن کشان ، رفتم ای نامهربان ، از من آزرده دل ، کی دگر بینی نشان رفتم که رفتم

- اگر یک شب ترا در خواب بینم ، به دریا نقشی از مهتاب بینم

نه تنها اشعار و همه ترانه‌های عالم رنگ و بوی عشق دارند ، بلکه کدام دل شوریده ای است که در نی حسن کسائی ، در ضرب حسین تهرانی ، در تار جلیل شهناز و ویلن پرویز یاحقی و پیانوی محجوبی و کمانچه هابیل علی‌اف و سه‌تار سعید هرمزی و آواز مرضیه و تحریرهای بنان و ...... شور عشق نیآبد؟

"الهی به مستان جام شهود" که نادر گلچین می‌خواند ، ترانه‌های عماد رام ، اذان موذن‌زاده اردبیلی و مناجات سید جواد ذبیحی و …....  همه و همه نغمه‌های عشق را ارزانی میدارند .

کدام حماسه و کدام میدان نبرد را شنیده یا دیده‌ایم که انگیزه‌ی عشق و مهر ، آن را نیافریده باشد؟

طفیل هستی عشق اند ، آدمی و پری //   دانی که کیست ‏زنده ؟ آن کو زعشق زآید

هیچ متفّکری را نمی‌شناسیم که در بحر عشق غوطه‌ای نخورده باشد ، حتّی فیلسوف ظاهراً خشکی مانند نیچه ، که در کتاب «چنین گفت زرتشت» از زبان پیرزنی می‌گوید: «سراغ زن‌ها که می‌روی ، شلاقت را فراموش مکن» ، به عشق که میرسد نرم شده و می‌گوید: " درعشق راستین ، جان ، تن را در آغوش می‌کشد و وقتی دوست داشتن دستور می‌دهد محال هم سر تسلیم فرود می‌آورد " .

همه هنرمندان ، فیلسوفان ، نویسندگان و شاعران با پای عشق به میدان آمده‌اند . حافظ عشق را ماندگار‌ترین صدا در همه اعصار می‌داند و خود را «بنده عشق» می‌خواند. گوته و شکسپیر و پوشکین و… خیلی‌های دیگر ، همه با عشق کلنجار رفته‌اند .

هنرمندان بزرگی چون «اگوست رودن»  و «گوستاو کلیمت» در تندیس و نقاشی «بوسه» ، مهر و زیبایی و عشق را به نمایش گذاشته‌اند .

تابلوی تیرباران شهیدان ، در کوه «پرینسیپه پیو» که توسط فرانسیسکو گویا ، نقاش اسپانیایی به تصویر کشیده شده است و در شهر مادرید (اسپانیا) نگهداری می‌شود ، عشق به آزادی را نشان می‌دهد .

گوته در «دیوان غربی- شرقی» عشق انسانی و آسمانی را به نمایش می‌گذارد، و در اثر بیادماندنی‌اش «فاوست» ، عشق را مایه نجات روح سرگشته آدمی معرفی می‌کند .

مولوی همه چیز را با یک سئوال و جواب، روشن می‌کند:

دانی که کیست ‏زنده ؟ آن کو  ز عشق زآید‏

شیخ شهاب‌الدین سُهروردی می‌گوید: محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند.

خواجه نصیرالدین طوسی ، عشق را به «مُشاکَلَه بَینَ النُّفوس» تعبیر می‌کند. می‌خواهد بگوید عشق می‌تواند همسانی و هم آهنگی عاشق و معشوق را نتیجه دهد.

حکیم سنایی در اثر مشهورش «حدیقه الحقیقه» فصلی با عنوان «فی ذکر العشق و فضیله» دارد و می‌گوید:

دلبر جان رُبای عشق آمد

سر بر و سرنمای عشق آمد

عشق با سر بریده گوید راز

زانکه داند که سر بود غماز

خیز و بنمای عشق را قامت

که مؤذن بگفت قدقامت

عشق گوینده نهان سخنست

عشق پوشیده برهنه تنست

بنده عشق باش تا برهی

از بلاها و زشتی و تبهی

عاشقان سر نهند در شب تار

تو برآنی که چون بری دستار…

عطار نیشابوری در منطق الطیر از هفت وادی نام می‌برد و وادی دوم، وادی عشق است

بعد از این وادی عشق آید پدید

غرق آتش شد کسی کانجا رسید

کس در این وادی به جز آتش مباد

و آنکه آتش نیست عیشش خوش مباد

محی‌الدین عربی که محوری بودن فلسفه عشق در تعلیمات او هویداست ، و دختری به نام نظام را دوست می‌داشت ، معشوق حقیقی را در درون انسان می‌دید. در شعر زیبایی که منتسب به اوست می‌گوید :

کَأَنَّ فُؤَادی لَیسَ یُشفی غَلیلُهُ

سِوی اَن یُری الرّوحانِ یَتَّحدانِ

آتش درونی من همچنان زبانه می‌کشد تا جان ما در هم شود و به یکتایی و یکتویی برسیم .

داﻧﺘﻪ در ﭘﺎﻳﺎن ﻛﺘﺎب «ﻛﻤﺪی اﻻهی» به عشق گوشه می‌زند . و دختری به نام «بئاتریس» را دلدار خود می‌داند بی‌آنکه اصلاً با او بوده باشد.

«فرانچسکو پترارک» هم دختری به نام «لورا» را دوست داشت درحالیکه جز یکی دو بار او را بیشتر ندیده بود.

قصّه‌های «روسلان و لودمیلا» ، «اورواس و یوروراس» ، «کوراغلو و نگار» ، «هیر و رانجها» ، «لیلی و مجنون» ، « رستم و تهمینه » ، «بیژن و منیژه» ، «گشتاسب و کتایون» ، «زال و رودابه» ، «امیرارسلان و فرخ لقا» ، «بهرام و گلندام» ، «زهره و منوچهر» ، «فرهادوشیرین» ، «وامق و عذرا» ، « ویس و رامین » ، «همای و همایون» ، «ورقه و گلشاه» ، «سلیم و میترا» ، «رابعه و بکتاش» ، «قیس و لبنی» ، «عروه و عفرا» ، «طاهر و طاهره» ، «سلامان و آبسال» ، « اتللو و دزدمونا » ، «رمئو و ژولیت» ، «الیزا و بتهون» و «کلارا و روبرت شومن» ، «هیتلر و اوا براون» ، «ناپلئون و دزیره» ، «اصلی و کرم» ، «سامسون و دلیله» ، «کلوئوپاترا و ژولیوس سزار» ، « نور جهان و جهانگیر» ، «سلیمان و ملکه سبا» ، «یوسف و زلیخا» و «نفریتتی و ایختاتون» ، «یوگنی‌آنه‌گین» ، «شیخ صنعان و دختر ترسا» ، «محمود و ایاز»، «مولوی و شمس» ، « آفاق و نظامی» ، « حافظ و شاخ نبات» ، «امیرپازواری و گوهر» ، « طالب و زهره » ،  «افسانه و نیما» ، « رکسانا و گلکو» و «آیدا و شاملو» ، « شریعتی و زیباروی که دکتر شریعتی در باغ ابسرواتور پاریس می‌دید و سه سال بی او ، بی او نگذشت» تا «فروغ و ابراهیم گلستان» ، « شهریار و ثریا » همه پر از زیبایی و راز عشق است .

هر کسی در زندگیش « او »یی دارد ، گرچه هر « او »یی، « او » نیست اما هر کسی در زندگیش «او»یی دارد ، و تا عشق این او را تجربه نکند هرگز مانند «منصور حلاج» و «بایزید بسطامی» و «ابو حمزه ثمالی» قادر نخواهند بود تا « هو »یشان ، را در لاهوت بجویند و با خدا و حق یگانه باشند .

عشق عالی‌ترین پدیده حیات زندگی بشر است .

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد    //   عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عشق در تمام ذرات عالم ساری و جاری است . کافی‌ست فقط هیدروژن و اکسیژن با هم لج کنند و به قصد عشقبازی ممزوج نشوند ، ما از تشنگی می‌میریم .

رویارویی با ستمگران هم نوعی عشق ورزیدن است و شمعهای شبانه‌‌ای که خوش و بی‌پروا سوختند تا روشنی‌بخش محفل دیگران باشند عاشق‌ترین عاشقان بودند .

سخن عشق نه آن است که آید به زبان  //   ساقیا می‌ده و کوتاه کن این گفت و شنفت




یادی از پیشوای اسفند
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392
ساعت : 8:51
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

در تاریخ ایرانیان ، ماه اسفندبه دکترمحمدمصدق اختصاص دارد زیرا دو بزنگاه مهم از این ماه یعنی پایان هر نیمه آن به این بزرگمرد تاریخ ساز اختصاص دارد . یکی چهاردهم اسفند سالروز درگذشت مصدق و دیگری 29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت به رهبری مصدق میباشد . دکتر محمد مصدق روز چهاردهم اسفند ۱۳۴۵ در زمانی که سیزده سال از زندانی بودنش ، پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گذشته بود ، چشم از جهان فروبست و نامی نیک و اسطوره‌ای فناناپذیر از خود بجای گذاشت . در یک قرن اخیر از حیات سیاسی و اجتماعی مردم ایران صدها وکیل و وزیر و پادشاه و رهبر سیاسی در صحنه سیاسی این کشور ظهور یافته اند ولی هیچیک نتوانستند جایگاه ملی و مردمی دکتر مصدق را کسب کنند و خورشید فروزان شخصیت بی‌نظیر مصدق همه و همه را تحت‌الشعاع خود قرار داده است . علت این سربلندی کم نظیر تاریخی دکتر مصدق را باید در عملکرد و صفات و عقاید او جستجو نمود که اهم آنها از این قرار است :


۱- مصدق به «آزادی» عمیقاً باور داشت و آزادی را راه اصلی برای سعادت و خوشبختی ملت ایران می‌دانست . اولین بخش‌نامه او در مقام نخست‌وزیری عمق اعتقاد او به آزادی بیان و مطبوعات را نشان می‌دهد. تاکید او بر آزادی احزاب و اجتماعات در طول زندگی سیاسی‌اش همیشه و همه‌جا به چشم می‌خورد.

۲- مصدق به «استقلال» به منزله محور اصلی اعتلا و پیشرفت ایران می‌نگریست و معتقد بود که تا بیگانگان در این کشور نفوذ دارند جز غارت منابع و ثروت‌های ملی و تحمیل حاکمیت‌های دیکتاتوری و فاسد چیزی نصیب ملت ایران نخواهد گردید. به همین جهت در سراسر عمر با عوامل نفوذی و مزدور بیگانه و با استبداد و دیکتاتوری در ستیز بود.

۳- مصدق به «عدالت اجتماعی» به مثابه عامل اصلی شکوفایی و بقای کشور باور داشت و در هر فرصتی از حقوق کارگران و کشاورزان و قشرهای ضعیف جامعه حمایت می‌کرد و از یاد نمی‌رود که تاسیس «سازمان تامین اجتماعی» در ایران تنها یکی از اقدامات او در این راستا است .

۴- مصدق رهبری راستگو و پای‌بند به وعده‌ها و اظهارات خود بود. او هرگز به مردم دروغ نگفت و هرگز در صدد فریب مردم برنیامد .

۵- مصدق شخصیتی پاکدامن و درستکار بود و در تمام زندگی سیاسی‌اش و در تمام مقامات و مناصبی که کسب نمود، در حوزه مدیریت خود اجازه هیچگونه سوءاستفاده و تجاوز به اموال عمومی را به احدی نداد .

۶- مصدق به شایسته‌سالاری اعتقاد داشت. نگاهی به فهرست همکاران و مشاوران او در دوران نخست‌وزیری نشان می‌دهد که او در هر رشته، برجسته‌ترین استادان و کارآمدترین متخصصین و شخصیت‌های مبرز در آن رشته را به همکاری فرا می‌خواند.

۷- مصدق ساده زیستی و زندگی همانند اکثریت مردم را انتخاب کرد. او با اینکه در خانواده اشرافی متولد شده بود به وابستگی‌های خانوادگی پشت کرد و در سلک مردم و همانند آنها زندگی نمود.

۸- مصدق بر سر حفظ منافع ملی چون کوه استوار و مقاوم بود و روی مواضعی که در ارتباط با منافع ملی بود تا پای جان ایستادگی داشت. برخورد او با قدرت‌های استعماری در نهضت ملی کردن نفت و مقاومت او در مقابل کودتای ۲۵ مرداد و ۲۸ مرداد ۳۲ گواه بر این مدعاست .

درسی که ما میبایست درچهل‌وهفتمین سالگرددرگذشت دکتر مصدق ، از این آموزگار آزادی و  برابری و دینداری بگیریم ، اینست که همواره در راستای مطالبه حقوق ملی و آزادی‌ها و حفظ استقلال و منافع ملی درمقابل منافع دیگران و برقراری عدالت اجتماعی و توزیع عادلانه ثروت ، ایستادگی و پایداری نمائیم .

 



برای مادربزرگی که دیگر نیست!!!
نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1392
ساعت : 18:20
نویسنده : خانم هسنا غیاثی (تسنیم)

چه دل نگران و بی تابم !!!

دلم بودنش را میخواهد آنقدر گرم که سرم را روی آن پاهایش بگذارم و مرا نوازش کند

حتی با همان دستانش

دستانی که سالها آرزویم , بوسه ایی بر آن است ...

چه طنین دل انگیزی است نام مادر

مادری بزرگ گه رفت و نماند و نخواست تا ببیند تمام این روزهایی که برای ما چه سخت گذشت...

اسفند نبودنت را بد به رخم میکشد و باورم میشود که اسفند فصل آوارگی ماست...

که حتی اگر من تنها شدن را در نهایت تصورش حس کنم ,

میدانم که تو خوشحالی!!!

اما بدان که دغدغه های نبودنت بد آزارمان میدهد

کاش بودی تا تمام دلتنگی هایم را در اغوشت دانه دانه گریه کنم ...

میدانم که خوشحالی که نیستی

که بارها ارزویت را برایم میگفتی

و ارزویت نبودنت بود

مادربزرگم نبودنت برای دل مهربانت برای قلب خسته ات مبارک ...

مبارک برای تمام روزهایی که دوست نداشتی بمانی...

 




آرامش ابدی - قسمت اوّل
نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1392
ساعت : 5:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
روز چهارشنبه پانزدهم اسفند یکهزاروسیصدو هفتادوپنج هجری شمسی بمناسبت شهادت امام جعفرصادق (ع) تعطیل بود و من فارغ از کار اداره ، مشغول تعمیر موتور گازی در حیاط خانه بودم .

مسافت محل سکونت من(سالاریه) تا محل‌کار (8 متری لوله) بالغ بر شش کیلومتر بود و من وقتی هوا گرمتر بود این فاصله را با موتور گازی تردّد مینمودم . و در فصول سردتر سال بدلیل ابتلاء به سینوزیت و آلرژی فصلی ، از وسایل عمومی استفاده میکردم .

ازآنجا که آن روزها بیماری مادرم حادّ شده بود و ضرورت داشت تا هروز پس از تعطیلی اداره درساعت 16 بهنگام برگشت به خانه ، سر راه نیم ساعتی به عیادت مادر بروم استثنائاً از موتور استفاده مینمودم .

شایان ذکراست هفته گذشته‌اش ، بعلّت فوت زن دایی کوچکترم (مرحومه حاجیه خدیجه غلامی ) از قم به شمال (روستای بینمد فریدونکنار) اعزام شده بودم و پس از خاتمه مراسم هفتم در روز جمعه با مادرم به قم بازگشتیم .

البته مادرم قبل از من به آنجا رفته بود واز ابتدای مراسم حضور داشت .  امّا من بدلیل مشغله کاری ، ترتیبی اتّخاذ نمودم که  ضمن شرکت در مراسم هفت ،  بگونه‌‌ای در روز جمعه دهم اسفند بازگشت نمایم تا بتوانم  روز اول هفته (شنبه) در اداره حضور یابم .

وقتی مادرم را در شمال دیده بودم رنگ به رخسار نداشت و چشمهایش از ضعف دودو میزد . علاوه برآن روی هرکدام از لبهای بالا وپائینش درجهت مخالف تبخالی قابل رؤیت بود .

از او در مورد میزان موجودی دارویش (بویژه داروی مخصوص قهوه‌ای رنگش پرسیدم) ، بهنگام پاسخگویی با خس‌خسی که در صدایش وچود داشت  . دانستم که ریه‌هایش عفونی شده است .

هنگام بازگشت به قم در طول راه ، داخل ماشین شخصی دربستی ، بدلیل ضعف مفرط اغلب خواب بود . همانطور که خواب بود با کف دست حرارت پیشانی اش را آزمودم ، تب داشت ولی خودش متوجّه آن نبود .

وقبی بقم رسیدیم خواستم اورا به خانه خودمان ببرم ، نپذیرفت . دلش برای خانه و نوه‌هایش تنگ شده بود و از طرفی وسائل استراحت در اتاق خودش مهیّاتر بود . او را در اتُاق مخصوصش اسکان دادم  و به خانه رفتم .

روز شنبه به دیدنش نرفتم . امّا روز یکشنبه(سه روزقبل ازفوت) با اینکه هوا سرد بود با موتور به اداره رفتم و پس از اتمام کار در ساعت 16 به عیادتش رفتم . چندان سرحال نبود داروهایش را بررسی کردم . از اینکه دکتر آنتی‌بیوتیک تجویز نموده بود قدری خیالم راحت شده بود چون علّت ضعف و تب همان عفونت ریه‌ها بود و داروهای چرک‌حشک‌کن ، عفونت را میحشکاند . طی یکساعتی که آنجا بودم دستورش را در خصوص بخارپز نمودن جگر داخل شیشه مربّا اطاعت نمودم وبعد از خوراندنش به او خداخافظی کردم .

روز دوشنبه (دو روز قبل از فوت) توفیق حاصل شد تا مثل روز قبل زیارتش کنم . حالش کمی بهتر شده بود . از ویزیت دکتر خانگی در شب قبل و تزریق پنی‌سیلین  خبر داد و از حال راضیه و بچه‌ها جویا شد و اشاره به تعطیلی دو روز بعد نمود و گفت بچه ها را بیاور ببینم ، دلم یرایشان تنگ شده است . 

هنگام برگشت موتور خراب شد و فردا بدون موتور به اداره رفتم . بهمین‌جهت روزسه‌شنبه (یکروزقبل‌ازفوت) عیادت مادر میسّر نگردید. امّا سر راه لوازم و تجهیزات موتور را تهیّه نمودم تا صبح چهارشنبه که اداره بمناسبت شهادت امام جعفر صادق (ع) تعطیل بود ، به تعمیر آن بپردازم . 

روز چهارشنبه (روز آرامش ابدی و مرگ مادر) ازصبح درپارکینگ حیاط خانه مشغول تعمیر موتور شدم به این امّید که تا قبل از ظهر کار تعمیر پایان یابد و بعد از ظهر به اتّفاق خانواده به دیدار وعیادت مادر برویم . ولی متاسّفانه تعمیر موتور تمام نشد و به بعد از ناهار کشید . پس از صرف ناهار بقصد اتمام  تعمیر در مدّت کمتر از یکساعت به سمت موتور رفتم لیکن بهنگام جای‌گذاری رینگهای پیستون دچار مخمصه شدم و کار به درازا کشید و من بدون توجّه به گذشت زمان ، مشغول بودم که ناگهان فریاد غیرطبیعی و جیغ‌مانند همسرم ، از داخل خانۀ زیرزمینی‌مان بگوشم رسید و شنیدم که با گریه تکرار میکرد محمدرضا مادر رفت ، محمدرضا مادرت رفت ، و اینبار صدای توأم با هق‌هق‌اش رساتر و بلندتر بگوشم رسید :

" مگر نمیشنوی "مامان  مُ. ر. د " 

چنددقیقه آچاربدست در بُهت و ناباودی روی دو پا نشستم و منگ و گیج به نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم 

زانوانم طاقت نگهداشتن جسم 63 کیلویی مرا (که بخاطر بیماری لاغر و نحیف شده بودم) ، نداشت .

صدای گریه همسرم را بوضوح میشنیدم . به زحمت خود را از حیاط به داخل خانه کشاندم . با عجله لباس پوشیده و به سمت خانۀ پدری روانه شدیم .




سرزمین زیبای من، استان مازندران
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1392
ساعت : 11:31
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

 



خار حسرت
نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392
ساعت : 20:53
نویسنده : نویسندگان آزاد غیاثکلا

سراینده : ف جالوی نژاد

من همی دانم که سهمم دیده‌ای پرشبنم است

                                                  گونه‌هایی تر ز داغ‌واشک و دردوماتم است

چون ز داغ هـجــر تــو سـر مــی‌دهــم آه و فغــان

                                                  سال‌ هـا با یــاد تو مانــدم در این فصل خزان

در گذشته جــام  دل از مــهر تــو لبــریــز بـــود

                                                   سقف نیلی دلم زین عشق تو سر ریز بود!

آن زمان درد و فـغان در قلـب مـن معنــا نــداشت

                                                  آن نسیم دلنوازی در دلم ، عشق تو کاشت

من نه تنها از غم تـو ، نــالــه از جــان سـر زنــم  

                                                  از شکست عهد معشوقم به جان خنجر زنم!!

رسم عشق این زمان مجنون و سودا کردن است

                                                  عادت معشوق،بی عاشق،پریدن،رفتن است 

ای زمــانــه شاهــد ایــن بـی وفـایی‌ها تـو بــاش

                                                 مــرهــم زخــم دلـــم بر داغ هجــری دلخــراش

این چه رسم اتکا بر عشق و پیمان بستن است

                                                  منتهایش پشت دیــوار جدایـی ، مــردن است

مـن در ایـن دنیـا سراب عشق ، تنهــا دیــده ام!!! 

                                                 اندر این محمل فقط من خارحسرت چیده‌ام!!!


برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com




ساعت : 11:37
نویسنده : بهروز علیپور اسپاهی

با گسترش روز افزون اینترنت و تغییر وضعیت روابط و تقابلات انسانها از سطح محیط حقیقی به محیط مجازی و سایبری ، روشهای مختلفی برای انجام و اجرای این ارتباطات ظاهر شده اند : محیط های چت (نرم افزاری و یا تحت وب) شبکه های اجتماعی ، گروههای اینترنتی ، انجمن ها و اتاقهای گفتگو در سطح وبسایتها و...

در این بین استفاده از انجمن ها و اتاقهای گفتگو در هر سایتی با هر موضوعیتی یک  وجه الزام انکار ناپذیر برای درگیر کردن و ماندگار کردن هر سایتی میباشد.

مدیران وبسایتها همواره در تلاش هستند که به نوعی کاربران خود را به سمت کاربران حقیقی و دائمی تبدیل کنند . ایجاد بخش انجمن گفتگو در یک سایت این خواسته را تحقق بخشیده و موجب میشود که کاربران یک سایت، کاربر تصادفی نباشند و پس از اینکه برای اولین بار به سایت ورود کردند در صورت مورد رضایت بودن محتوای سایت ؛ در انجمن گفتگوی آن ثبت نام و به کاربر دائمی آن مبدل گردند.

و روستای غیاثکلا از چند ماه قبل با راه اندازی سایت دهیاری روستای غیاثکلا فضایی را فراهم کرده تا بین همه غیاثکلایی ها از ساکنان در روستا تا کسانیکه در خارج از روستا ساکن هستند و حتی کسانیکه رگ و ریشه غیاثکلایی دارند این ارتباط و تقابلات را فراهم کند .

از این رو ، امروز غیاثکلا افتخار دارد تا با راه اندازی انجمن روستای غیاثکلا (تالار گفتگوی غیاثکلا) این ارتباط و تقابلات را بین همه غیاثکلایی ها از ساکنان در روستا تا کسانیکه در خارج از روستا ساکن هستند و حتی کسانیکه رگ و ریشه غیاثکلایی دارند فراهم کند و آنها بتوانند مطالب و دانسته ها و علائق و نظرات خودشان را به معرض دید همگان قرار دهند و با یکدیگر درباره آن به بحث و گفتگو بنشینند .

و اکنون سایت دهیاری روستای غیاثکلا افتخار دارد تا از همه غیاثکلایی ها دعوت کند با عضویت در این انجمن دانسته ها و علائق و نظرات خودتان را به معرض دید همگان قرار دهید تا ارتباط و تقابلات بین همه غیاثکلایی ها برقرار شود .

  انجمن روستای غیاثکلا (تالار گفتگوی غیاثکلا)

:: موضوعات مرتبط: اطلاعیه و پیشنهادات
:: برچسب‌ها: انجمن روستای غیاثکلا



نهاد نا آرام - قسمت دوم
نوشته شده در جمعه 9 اسفند1392
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

همزبانی با مادر ، بمنظور نقل بقیه زندگینامه مرحومه سیده صدیقه سخایی

شرائط نامساعدی  که طی سه سال سکونت در نجف بر زندگی مشترک من و همسرم  حاکم بود و ازطرفی وضعیت نامطلوب روحی من که پس از مرگ دوّمین فرزندم به بحرانی‌ترین حالت رسیده بود ، شوهرم را که در حوزه نجف برخوردار از موقعیت ویژه علمی بود ، ناگزیر به ترک نجف نمود .
ازاینکه به قم می‌رفتیم کمی آرامش یافته بودم ، زیرا قم ازهرحیث میتوانست اوضاع را به نفع من وزندگی من ترمیم نماید .
بدون تردید با سکونت درقم از فشار غربت و هجران بدلیل وجود فضای همدلی وهمزبانی بمیزان قابل ملاحظه ای کاسته میشد . 
آب و هوای قم درمقایسه با نجف ، شرائط مساعدتری داشت و جهت مراقبت از فرزند سوّم که سه ماهه باردارش  بودم  این امید را فراهم مینمود تا به سرنوشت قبلی‌ها دچار نشود .
با عنایت به وجود تکیه گاههای مطمئن و فراهم بودن زمینه‌ی تبلیغ و منبر برای شوهرم ، حتماً اوضاع مادّی و معیشتی بهتری میتوانست برای زندگی ما رقم بخورد تا در سایه آن از آسایش ورفاه و آرامش روحی برخوردارشویم .
لذا  با اشتیاق زائدالوصف آخرین زیارت را در حرمهای دور و نزدیک کشورعراق ، بعمل آورده و از آشنایان خداحافظی نموده وراهی قم شدیم .
اوائل  سال 1340 شمسی , به قم ورود یافتیم ، هنوز خوب و کامل استقرار نیافته بودیم که با فوت آیت‌اله بروجردی ضربه‌ی کاری و عمیقی بر جانم نشست .
آنهم درست در زمانی که میتوانست دستیابی به آرامش و آسایش  تاحدودی تامین کننده‌ی نسبی خوشبختی من باشد ،  ناگهان بر اثر آشفتگی روحی ناشی از این ضایعه مؤلمه ، آواری هولناک از درد و حرمان بر جانم فروریخت . و متاسفانه مرا  ( که انتظار میرفت تا  از رنجوری خفیف تن ، با سکونت در قم التیام یابم ) ، مشتری دائم  دردستان روماتیسم نمود .
ابتدا متوجّه بیماری نشده بودم و دردهایی که بر پیکرم می‌نشست را بحساب بارداری و تغییر شرائط جوّی میگذاشتم
با گذاشتن بار بر زمین و بدنیا آمدن دخترم (حمیده ) و از آنجا که قبل از وضع حمل ، همسر برادر و پس از آن مادرم چند ماهی کمک حالم بودند و فشار کار منزل  از من  سلب شده بود ، بیماری آنقدر خفیف و ناچیز شده بود که گویی از وجودم رخت بربسته اند .
امّا اینهاهمه آرامش قبل از طوفان بودند و بهنگام بارداری فرزند چهارم ، درد کذایی مجدداً رخ نمود و چنان بر کتفها و پشتم فشار می‌آورد و بازوانم را به گزگز می‌انداخت که طاقتم را طاق میکرد .
اینبار نیز بارداری را دلیل آن قلمداد نمودیم و به حلّ و رفع  آن پس از زایمان دل بستیم .
هر چند پس از زایمان پسرم محمّدرضا قدری  از آن کاسته شد ولی به تسکین کامل دردها منجر نشد و  به صورت متناوب ،  گاهی شدید وگاهی ضعیف ادامه داشت .
دیگر بیماری بطور جدّی در وجودم لانه کرده بود و ما هم برای مداوای آن ، از مصرف چهارگرد و مسکّن‌های پیش پا افتاده ، پا فراتر نهادیم و با تمسّک به بادکش کردن پشت و کتفها درمان  را آغازنمودیم .
امّا از آنجا که منزل مسکونی ما یک خانه استجاری با دو اتاق ،  بدون امکانات گرمایشی ، بسیار معمولی و سنّتی بود و همچنین آشپزی در محیط سرد بیرون از اتاق و شستشوی البسه و کهنه بچّه‌‌ها در آبهای یخ زده وسرد داخل حوض حیاط انجام میپذیرفت و از طرفی پیشروی بیماری که هنوز ناشناخته باقی مانده بود ، همه موجب میشدند تا از طرفی روز به روز از تاثیر اقدامات درمانی کاسته شود و از سوی دیگر با پیشرفت  زمان ، بیماری بیشتر و بیشتر در وجودم خیز بردارد و خود را نشان بدهد .
اینگونه شد که با مراجعه به پزشکان متخصص بیماری را روماتیسم تشخیص دادند و حسب آن دارو تجویز نمودند . با مصرف داروها ، درد تسکین یافت و رندگی تقریباً عادّی شد .
نظربه‌اینکه بامصرف مستمر دارو ، بتدریج تأثیر پذیری بدن نسبت به داروها کاهش می‌یافت ، لذا بمنظور تسکین کامل درد ، نسخه قویتر برای من می‌پیچیدند .
داروهایی که ضمن تسکین درد ، عارضه‌هایی همچون پوکی استخوان ، نیز بدنبال داشتند .
پیکرم عرصه چالش و میدان نبرد  دو لشکر متخاصم (بیماری و دارو ) شده بود مضافاً اینکه هر از گاهی ، علاوه بر مغلوب شدن داروها ، عوارض جانبی داروها نیز عرصه را برای غلبه بیماری بر من  فراختر  میکرد .
مراجعه به بهترین بیمارستانهای کشور (همچون بیمارستان شوروی ) و تزریق هر 13 روز یکبار آمپول سلستون که قویترین داروی مسکن آن دوران مجسوب میشد . هیچکدام اثر درمانی نداشتند و فقط درد را تا آنجا تسکین میدادند  که بتوانم قدری آرامش یابم و از شدّت درد بیتاب نگردم .
دیگر این مرض ، همدم و مونس من شده بود وبه محدودیتهایی که برایم ایجاد کرده بود عادت کرده بودم
با این اوصاف ، توان رسیدگی به تمام امور منزل از عهده ام خارج بود و لذا حضور برادر زاده‌ام سیّد عیس‍ی که برای تحصیل سطح دبیرستان به قم آمده بود و همچنین حضور سایر محصّلین مانند محمدباقر جالوی و زین العابدین قاسمی کمک بزرگی برای من محسوب میشدند . بخصوص که زین العابدین قاسمی تازه متاهل شده بود  و با همسرش در یکی از اتاقهای خانه سکونت داشت .
پس از رفتن زین العابدین به خانۀ دیگر یکسال نیز آقای مظاهری و همسرش خانم آل‌اسحق مستاجر همان اتاق شدند و وجود آنها نیز برایم بسیار مغتنم بود
پس از اتمام درس محصّلین و رفتن مستأجرین ، بسیار تنها شده بودم و  امکان رسیدگی به امور منزل از من سلب شده بود و لذا دختر‍ی بنام گلبهار از غیاثکلا غم دوری از خانه و کاشانه را بحان خرید و با انجام کارهای منزل هم یاری‌رسان من شده بود و هم کمک‌حال معیشت خانواده خویش گردید .
در همین وضعیت فرزندان بعدی ( جمیله و مهدی) یکی پس از دیگری طی سالهای منتهی به 1345  بدنیا آمده بودند .
هرچند با ازدست شدن جمیله‌ی دوساله ، تلخکامی جانکاهی ، بر روانم عارض شد و لیکن داشتن دو فرزند سالم ، و امید به برخورداری از فرزندان دیگر یأس و پریشان‌حالی را از من زُدُود .
طی سال 50  بیماری به اوج خود رسید  و در آن سال استثنایی ، من صاحب دو فرزند پیاپی شدم . درحقیقت سعید از ابتدای آن سال دوران نوزادی خویش را سپری مینمود و حکیمه در انتهای همان سال قدم به دنیای ما گذاشت .
 سال 50 شرائط سختی در خانه بوجود آمده بود از یکطرف بیماری زمینگیرم کرده بود ، از طرفی دیگر رسیدگی به امور جاریه منزل که محلّ تردّد مهمانان و بستگان بود و ازهمه مهمتر وجود طفل یکساله و نوزاد نو رسیده ، همه موجب شدند تا دختر 12 ساله ام "حمیده" از ادامۀ تحصیل محروم شود و در آن سن کم درگیر کارهایی فراتر از ظرفیت خود شود .
البتّه شوهرم نیز که طی سالهای قبل در حاشیه ، کمکهای خود را از ما دریغ نمینمود اکنون رسماً درگیر کارهای خانه شده بود و این امر که همسر و کودکم وقف وظائف من شوند برایم دردناکتر از درد ناشی از روماتیسم بود
بنابراین مصمّم شدم تا بطور جدّی پیگیر معالجه و درمان این بیماری حادّ و پیشرفته شوم .
مراجعه به پزشکان را از سر گرفتم . انواع داروهای گیاهی وشیمیایی  را مصرف نمودم ، به تمام آبگرمهای معدنی و غیر معدنی سر زدم ، تن در لجنهای دریاچۀ رضائیه(ارومیه فعلی) نمک‌سود نمودم ، حتّی تجویز دعانویسان و رمّالان را نیز آزمودم .
امّا ، ولی و امّا .... دریغ از ذرّه‌ای بهبودی !!!!
حاصل فقط تسکین کوتاه مدّت و موقّتی درد بود و از درمان آن هیچ خبری نبود .
هرچه زمان را بیشتر و بیشتر درنوردیدم  ، در تنور آتش درد و التهاب بیماری ، بیشتر و بیشتر سوختم و بر شرمندگی‌ام به کسان و وابستگان افزونتر وافزونتر شد .
با اینکه دخترم حمیده (بعد از 7 سال کار مداوم و طاقتفرسا ) در سال 1356 ازدواج کرده بود ، نه تنها خودش از کار منزل ما رها نشده بود بلکه شوهرش آقای باقری نیز درگیر معالجه بیماری من شد و یکدوره‌ی طولانی از ویزیت‌های من توسط دکتر دواچی (متخصص مشهور و برجسته روماتیسم ) با همّت و پیگیری او تحقّق یافت .


بعد از انقلاب و کمیاب شدن داروها و اجرای طرح ژنریک ، داروهای مسکّن موجود برای من ، منحصر به  قرصهای استامینوفن و پروفن شد که حتّی از ایجاد اندک تخفیفی بر آلام  جسم  عاچز بود . و  لذا کاملاً زمینگیرشدم .
واگر نبود حضور عروس اوّلم راضیه و سپس حضور عروس دوّمم مریم ، بی‌تردید اوضاع خانه به نابسامانی و انهدام منتهی میشد .
در این رهگذر کم کم دخترم حکیمه نیز از آب وگل درآمد و کدبانوی خانه شد و من دیگر غمی نداشتم جز دردی که برجسمم بی‌محابا میتاخت و چنان  از درد بیتابم مینمود و فریادم به شِکوه تا عرش میبرد  که ناگزیر به صمغ خشخاش پناه جستم تا با آرامشی که  از مصرف آن حاصل میشود ،  هم خداوند  از استغاثه های وقت و بیوقتم  فارغ شود و هم اطرافیان از ناله های جگرسوزم خلاصی یابند .   
و من ده سال دیگر با این شرائط سوختم وساختم و همچون شمع خجل و پرآزرم ( در حلقه طواف عاشقانه‌ی دختران و عروسان و دامادها و فرزندان و نوه هایم که  فداکارانه به من خدمت نمودند) ، ذرّه ذرّه آب شدم تا سرانجام آخرین رمق از شعله‌ی‌ بی‌فروغم به نسیمی که از عبور ناگهانی خدیجه حاصل شده بود ، فرو مرد و خاموش گشت .



كو آنچنان كسي كه نرنجد ز حرف راست
نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392
ساعت : 20:23
نویسنده : ابراهیم غیاثی

                روزي گذشت پادشهي از گذرگهي

                                                       فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست

             پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم


                                                       كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست

             آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست

                                                       پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست

             نزديك رفت پيرزني كوژپشت و گفت

                                                       اين اشك ديده من و خون دل شماست

             ما را به رخت و چوب شباني فريفته است

                                                       اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست

             آن پارسا كه ده خرد و ملك رهزن است 

                                                       آن پادشا كه مال رعيت خورد گداست

             بر قطره سرشك يتيمان نظاره كن

                                                       تا بنگري كه روشني گوهر از كجاست

             پروين به كجروان ، سخن از راستي چه سود

                                                       كو آنچنان كسي كه نرنجد ز حرف راست

                                         

                                                                                               بانو پروین اعتصامی





نهاد نا آرام - قسمت اوّل
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1392
ساعت : 8:0
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

همزبانی با مادر ، بمنظور نقل زندگینامه مرحومه سیده صدیقه سخایی

پانزده ساله بودم و فارغ از بزرگی و گشادگی عالم  ، در دنيای كوچك خود ،  زندگی ساده و بی آلايشی داشتم .

همه دنيای من يك روستا بود و يك خانۀ روستايی كوچك ،  امّا سرشار از صفا و دلدادگی و دلبستگی .

پدری داشتم كه از عمق وجود دوستش ميداشتم و مادری  كه سراسر وجودم مالامال از عشق او بود .

دو برادر برايم باقی مانده بود كه علاقه وافر به آنها ، بيشترين دلخوشی‌ من بودند و هرگاه ياد برادر فلج ازدست‌رفته‌ام ، برخاطرم خلجان می‌كرد ، به شكر حاصل از داشتن‌ این دو برادر صد چندان افزوده ميشد .

برادر بزرگترم همسری داشت ، كه وجودش احياء كنندۀ خاطرات همشيرۀ محروقه‌ ام  بود .

وی سراسر مهربانی و سوز بود ، آن‌سان كه هرگز در كنارش ، فقدان خواهرسوخته‌جانم ، احساس نمی‌شد .

بهمين جهت هيچگاه به اسم نمی‌خوانديمش و فاطمه صدايش نمی‌كرديم  .

از همان كودكی كه عمويم دچار مرگ زودرس شد و  داغ يتيمی بر پيشانی تنها فرزندش نشست او را دده ناميدم و اين اسم چنان فراگير شد كه حتّی فرزندان و سپس همگان  دده  صدايش ميزدند .

چند ماهی بود كه برادرم سيّدرضا و دده صاحب اولاد شده بودند . نوزاد پسر بود و نامش را عيسی نهادند .

همينكه سيّدعيسی چشم به جهان گشود گويي دريچه ای جديد به قسمت نورانی‌تر فضای لايتناهی اين دنيای كوچك برايم گشوده شد .

چنان به برادرزاده خويش انس والفت گرفته بودم كه بدون او حتّي لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم .

من كه تا قبل از تولّدش ، دوشادوش پدر و برادرانم در مزارع برنج و پنبه كار ميكردم ، اكنون حاصر نبودم  ، بهشت با او بودن را به بهای پرستاریش از دست بدهم و به مزرعه بروم . 

روزها از پی هم به خوشی و شادی طی ميشد و  زيبايي اين دنيای به ظاهر كوچك افزون و افزون‌تر ميگرديد .

ديگر دنيای بظاهر كوچك من ، به وسعت عالم وعالميان شده بود و عظمتش  با جلال و جبروت كبريای عالم آرا  برابری ميكرد . 

ولی افسوس كه بحبوحۀ محبّت و دلدادگی من ديرپايی نارسی داشت و عمرش به درازا  نپائيد . و موجب گشت تا شيرينی زندگی‌ام هزينۀ شيرين‌كامی "عمّه شيرين" شود و مرا  برای پسرش كه روحانی بود خواستگاری كند .

اينگونه شد كه در اوج غافلگيری و ناباوری ، بی آنكه پرسشی بشنوم و پاسخ‍ی بگويم به طرفة‌العينی از يك روستای كوچك كه همه‌اش مهر بود و صميميت ، همسفر مردی بزرگ و همراه عالِمی بزرگتر ، رهسپار دياری شدم غريب و بيگانه در آنسوی مرزهای كشور ، كه نه سمت و سويش بوی آشنايي ميداد و نه زبان و خوی مردمش ، شور همنوايی . 

و چقدر سخت و طاقت‌فرسا بود تحمّل هجران همنشينان هميشگی ، و غربت همنشينی بيگانگان فرمايشی .

خدا را هزار سپاس ، كه در اين شهر غريب ، مأوايی بود كه به او التجاء برُد و سر بر آستانش سائيد .

 اغلب كه درخانه تنها بودم ،  بدور از نظر شوهر ، با ديدگان پر آب و جگركباب ، حال و روز خويش را به نظاره می‌نشستم  و چون از ناله و گريه خسته و مغموم  می‌گشتم  در بارگاه مظلومترين تاريخ پناه ميگرفتم  و در غمخانۀ وجود ذيجودش با غربت او همناله ميشدم  و ازحلقوم خراشيده به استخوان لای زخم كوفيان‌ ، فرياد دوباره‌اش را پژواك ميكردم . 

بدين‌سان سه‌سال سراسر آميخته با رنج و تعب در نجف عراق زيست نمودم  . بطوری كه استيلای حزن و اندوه بر روح و جانم ، فرسايش جسم بدنبال آورد و در عنفوان جوانی ، رنجوری جسم ، ارمغانم داد .

و اينها همه در چشم من بود و  كُنه دلم آكنده‌تر از آن ، و مصيبت‌های مرگ فرزندانم در طفوليت ، لطماتی مضاعف بر همۀ آنها .

و امّا درچشم ديگران كه حسرت لحظه‌ای از تقدير مرا  آه ميكشيدند ،  بختيار زنی بودم  كه نه‌تنها  مدال افتخار كنيزی يكی از شاگردان مكتب صادق آل مصطفی (ص) ، طوق گردنم بود بلكه سرشار از مباهات همسریِ عالمی برجسته و وارسته بودم كه اقبال بلندم  محلّ تحصيل او را عراق قرار داد تا پيوسته زوّار دائمی بارگاه امامان ‌ همام باشم .

پر واضح‌است ، اگر اينهمه مواهب ارزانی وجودم نبود ، بی‌ترديد صد بار جلوتر قالب تهی ميكردم و  فرصتی نمی‌يافتم تا پس از سه سال در سن 20 سالگی فاصله غربت را كمتر نموده و نجف را بقصد قم ترك نمايم .




ساعت : 21:52
نویسنده : محمّدرضاغیاثی
من سالهاست از زمان رهسپاری مادرم به دنیای باقی در اسفند ماه سال 1375 ، به این ماه و اموری که در این ماه واقع میشود ناخودآگاه توجه و حساسیت بیشتری از خود بروز میدهم تا آنجا که به این باور رسیده‌ام که ماه اسفند ، ماه رویدادهای ریز و درشتی است که مقرر بود طی یکسال انجام پذیرد ولی چون فرصت حاصل نشده ، با شتاب و عجله در این آخرین ماه سال به وقوع می‌پیوندد . اگر تاریخ فوت درگذشتگان غیاثکلا که روی سنگ قبر آنها حک شده است را ملاحظه فرمائید ، تقریباً بر این باور صحه خواهید گذاشت :

1- مرحومه معصومه حسین زاده (1359/12/1)
2- مرحوم سیف‌اله سیفی ( 1365/12/29)
3- مرحومه بتول جالی (1372/12/18)
4- مرحومه سیده آسیه هاشمی (1374/12/26)
5- مرحومه سیده صدیقه سخایی (1375/12/15)
6-مرحوم اصغر تقی‌پور (1387/12/9)
7- مرحوم محمدباقرجالوی نژاد (1388/12/7)
8- مرحوم هادی خرسندی (1388/12/7)
9-مرحومه آمنه رمضانی (1388/12/23)
10-مرحوم عبدالرحمان خرسندی (1390/12/10)
11-مرحومه فاطمه رمضانی (1391/12/10)
12-مرحومه زبیده تبخال  (1391/12/11)
13-مرحومه فاطمه زهرا غیاثی (1391/12/26)



مرحومه حاجیه سیده صدیقه سخایی

بر حسب همین باور ، هر ساله از شروع اسفند ماه ، دچار یک "پوست‌اندازی عقلانی احساسی " میشوم . همان پوست اندازی که که در کلام مولای عرفاء و آزادگان حضرت علی (ع) با تعبیر " الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا " به تفسیر در آمده است . بدین معنی که من هر ساله طی ماه اسفند ، تحت تأثیر فوت مادر ، هر جمعه دچار " احتضار بیداری از خواب " شده و دلنوشته‌هایی بر جریده دل می‌نگارم . و این امر تا غروب جمعه‌ی پایانی اسفند ادامه دارد و در آن روز فرآیند پوست‌اندازی خاتمه یافته ، تا اینکه یکسال دیگر دوباره پوست کلفت کنم و باز پوست اندازی دیگر در اسفندی دیگر .

امسال از آنجا که تا قبل از چهارشنبه سوری ، چهار جمعه در پیش است ، قصد دارم اگر خداوند اجابت فرماید ، چهار قطعه از دلنوشته‌هایم که در اسفند سال 88 به یاد مادرم تحریر شده بود را ، در هر جمعه‌ی اسفند امسال به شما خوانندگان عزیز و گرامی تقدیم نمایم . و متعاقب آن همراه با مناسک چهارشنبه سوری ایرانیان ، اینجانب نیز کماکان در تنهایی و خلوت خویش مراسم "چهارشنبه سوگی" بر پا نموده و پنجمین نوشته را عرضه نمایم . و پیشاپیش از حوصله شما جهت خواندن این نوشته‌ها کمال سپاس و امتنان را دارم . 

عناوین چهار نوشته عبارتند از :

1- نهاد ناآرام (قسمت اول) شامل بخشی از زندگینامه مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

2- نهاد ناآرام (قسمت دوم) شامل بخشی دیگر از زندگینامه مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

3- آرامش ابدی (قسمت اول) روایتی از هنگامه فوت مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

4- آرامش ابدی (قسمت دوم) روایتی از هنگامه فوت مرحومه‌حاجیه‌سیده‌صدیقه‌سخایی

***********
اینک سروده‌ای که در اثر همین پوست‌اندازی‌ها مرتکب آن شده‌ام ذیلاً تقدیم می‌نمایم .

دردی کش میخانه من خانه بدوشم               سرمست می و بی خبر از باده فروشم    

پایم همه جا ، دردسر شاه و گدايان               پای كه خورَد نوبت من ،  برسر و دوشم

دم  زنم از ما و منی ، كمتر  ز غبارم               هر جا كه برَد باد ،  چو موجی  بخروشم

از طفلی شباب آمد و پيری ، ز پی آن              با مرگ چه آيد بسرم ، خرقه چه پوشم

من بی خبر از گردش ايّام ،  ز  تقدير               دائم  چو  خُم باده ، ندانسته  به‌جوشم

نقشی به‌رخ خاك ، ولی نقش بر آبم              سرگشته در اين وادی پُر جوش‌وخروشم

خاكی به كف  كوزه‌گر  و   كوزه‌گرانم               ميسوزم و لب‌بسته و مبهوت و خموشم

بازار قيامت همه‌شب گرم قيام است              من بی‌خبر از گرمی و از نقش و نقوشم

اين‌نوبتِ چندم ،ز من و گردش‌چرخست           اين‌مسئله سرّی‌است ، به گفتار سروشم

از خاك بر آری سر و در خاك نهی سر              ساقی چو داد باده ، چنين خواند بگوشم  




ساعت : 21:2
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

امروز دقیقاً  39 سال از سخنرانی سید موسی صدر ( مشهور به امام موسی صدر ) با موضوع " ادیان در خدمت انسان " که در تاریخ ۱۹ فوریه ۱۹۷۵ مطابق با ۳۰ بهمن ۱۳۵۳ در کلیسای لبنان ایراد نموده است می‌گذرد . در این نوشتار بخشی از سخنان این روحانی برخاسته از حوزه علمیه قم و شاگرد دانشگاه تهران تقدیم می‌گردد . شما در این سخنان خواهید دید که وی ، نه از حق بودن خود دم می‌زند و نه از باطل بودن دیگران . او تنها یک پیام دارد و آن هم این است که ادیان یکی بودند و یکی هستند . 


امام موسی صدر :

((خداوند به واسطه این ادیان ، مردم را از تاریکیها به سوی نور بیرون کشید و آنان را از اختلافات ویرانگر نجات داد و پیمودن راه صلح و مسالمت آموخت.))

((ادیان یکی هستند ، زیرا در خدمت هدفی واحد هستند و آن دعوت به خدا و خدمت به انسان است . و این هر دو نمودهای حقیقتی یگانه اند.))

((توجه به دو نماد (خدا و انسان - خدا و خلق - خدا و خانواده ) به حکم الناس عیال الله ، در تمام ادیان بعنوان یک هدف همواره دنبال شده است .))

(( در حقیقت انسان سوژه تمامی تاریخ ، و خدا گمشده تمامی انسانهای تاریخ است .))

((ادیان یکی بودند و هدفی مشترک را پی می‌گرفتند . جنگیدن در برابر خدایان زمینی و طاغوتها و یاری مستضعفان و رنج دیدگان ، و این نیز نمودهای حقیقتی یگانه‌اند.))

((اگر دینی ماند در میان خلائق به جهت مبارزه اش برای آزادی و برابری انسان بود.))

((ادیان یکی بودند، زیرا نقطه آغاز همه آنها ، یعنی خدا یکی است. و هدف آنها یعنی انسان ، یکی است . و بستر تحولات آنها یعنی جهان هستی یکی است.))

((سوژه مشترک تمامی ادیان ، دعوت به خدا و خدمت به انسان و جنگیدن در برابر خدایان زمینی و طاغوتها و یاری مستضعفان و رنج دیدگان است .))

((اگر به ادیان بازگردیم و در برابر کبر و غرور و منیت و دنیاطلبی مدعیان رسمی ادیان مقاومت کنیم ، دستاوردمان برابری و آزادی تمامی انسانها خواهد بود.))





یادی از بهمن در آخرین روز بهمن
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1392
ساعت : 20:26
نویسنده : محمّدرضاغیاثی

یادتان هست ساده دل بودیم

شهرها را به عشق پیمودیم

 

در زمستان بهار میجستیم

سینهها را زکینه میشستیم

 

کار لبها فقط تبســــــم بود

آرزو مست در ترنــم بود

 

چشــم رویایمان تماشایی

باز می‌شد به هر تمنـایی

 

پشت دروازه‌های آن شادی

برد ما را به شهر آزادی

 

همصدایی مرام هستی شد

مهر انسان پیام هستی شد

 

کـُرد و ترک و بلوچ و گیلانی

جمله با هـم ، به نام ایرانی

 

شیعه،سنی و ارمنی یکسان

اهل زرتشت‌وبابیان به امان

 

سهم هستی، بهار و زیبایی

شادمانی و جشن و شیدایی

 

کار هستی به اوج  بالیدن

از غمـی هم دمـی ننالیدن


یادتان هست هم صدایی‌مان

آن چه می‌بُرد تا رهایی‌مان

  

بر حریـر عـروج  تا میلاد

بررسیدن به‌اوج چون فرهاد

 

یادمان رفت گوییا هستــــی

ره‌سپردن به‌ژرف سرمستی

 

شوکران شد شراب وشیرینی

تلخ آن‌سان که هست ومی‌بینی

 

باورت نیست برخودت بنگر

بر من و بـر هـزار یار دگـر

 

باورم کن چنان که می‌بودیم

همرهم شو چنان که پیمودیم

 

همرهانه رسد سپیــده ز ره

همدلانـه شود غمـت کوتــه

vida farhoodi

 




اشعار طالبا
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1392
ساعت : 17:52
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

اشعار طالبا

مه طالب گم بیه فصل جوانی

ونه قسمت دیبیه ته خانمانی

ندارمه مار مه سه هاکنه مادری

خردمه مار هاکرده لاغلی سری

دله ره دکرده بیهوشه داری

مه طالب بخرده وا بهیه راهی

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

انده بورده طالب میونه هندی

هندی یه کنار داشته جفته انجیلی

ونه بالا نیشبیه کوتر چمپلی

ونه زیر نیشبیه آدم آبی

آدم آبی تو مه طالب ره ندی؟

طالب ره بخرده دریوی ماهی

بزنم سالیک و بیرم طلاجی

گردم ره دکنم رز رز شاهی

طالب مه طالب و طالب فرامرز

هر کجه دری خدا بیامرز

***

 



گسل همیشه بیدار
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1392
ساعت : 19:11
نویسنده : نویسندگان آزاد غیاثکلا

نویسنده : "حدیثه قاسمی"

من یک مادرم...

مادر طفلی که سنش هنوز به سال نرسیده است...

و تو نمیدانی مادر یعنی چه؟

چه آنکه هیچگاه لذت تیپا خوردن از جنین بطن خود را درک نخواهی کرد...!

تو بابا میشوی...

اما نمیتوانی با من مادر همذات پنداری کنی!

و تو چه میدانی که مادرانه یعنی چه؟

من مشتاق بوسیدن روی ماه کودکی هستم که تکانه های او،

دنیای مرا زیر و رو کرده است...

همچون زلزله ای زیبا!

و من یک گسل همیشه بیدار در اشتیاق پس لرزه های دیگرش هستم!

برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com




صد چو لیلا کشته در راهت کنم...
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1392
ساعت : 19:1
نویسنده : محمّدباقر غیاثی
شعری برای دوستان اهل دلــــ...


شعر در ادامه مطلب

:: موضوعات مرتبط: ليلای مجنون شعر
 



گذر عمر به روایت زمان
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1392
ساعت : 15:48
نویسنده : حمید حسین‌زاده

 




طالب و زهره
نوشته شده در جمعه 25 بهمن1392
ساعت : 12:9
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

افسانه ها ، داستانها و منظومه هایی که از گذشتگان به ما رسیده ؛ بخشی از زیبایی های هرمنطقه است که طی شعر و یا نثری نسل به نسل و تا به امروز توسط قدیمی ترها روایت می شود.روستاييان مازندراني، در شب نشيني هاي سنتي يا هنگام كار برروي شاليزارها، گاه مثنوي هايي را زمزمه مي كنند كه برلوح دلشان حك شده است. یکی از قدیمی ترین منظومه های مازندران مثنوي محلي طالبا، میباشد. محمدآملي متخلص به «طالب» مشهور به ملك الشعرا طالب آملي، از شاعران و گويندگان بنام قرن يازدهم هجري و از اركان اربعه شعر سبك هندي است. طالب در سال ۹۹۴ هجري در آمل متولدشد و در سال ۱۰۳۶ هجري در هند وفات يافت. مقبره او در شهر فتح پور سيكري در شمال هند، در جوار مقبره دوست بزرگوارش اعتمادالدوله تهراني، صدراعظم مشهور هند قراردارد. طالب در هند به اوج قله شعر رسيد و به مقام ملك الشعرايي دربار دست يافت و در ۴۲سالگي در اوج شرف و اعتبار درگذشت. داستان عشق طالب آملي و مهاجرتش به هند، عرصه زمان را درنورديده و به يكي از داستانهاي ماندگار در پهنه فرهنگ مازندران تبديل شده است. مثنوي طالب و زهره (طالبا)، داستان عشق او به دختري به نام زهره است كه از كودكي در مدرسه همدرس او بود. اما ثروت و شهرت خانواده طالب نتوانست خاندان معشوق را راضي به ازدواج آنان كند. در این بین بی مهری های نامادری طالب و نامادری زهره نیز بی تاثیر نبود.http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/07/28/13920728111251599_PhotoL.jpg

در سال 991 هجری قمری ، عبدالله نامی در شهر آمل زندگی می کرد که تنها یک فرزند پسر داشت بنام محمد . از همان اوان کودکی علاوه بر تندرستی و سلامت ،  نشانه های فراست و ذکاوت در محمد به چشم می آمد .

 هنوز محمد کودک بود که مادرش از دنیا رفت و پدر محمد ازدواج مجدد کرد ، محمد که به سن مکتب رفتن رسید پدر او را به مکتب فرستاد تا در محضر ملا ، که کربلایی قربان نامی بود تلمذ کند . این ملا میرزا دامنه علومش وسیع بود و از شعر و حکمت گرفته تا هندسه و سیاق و عروض را درس می داد . از آنجائیکه محمد بچه تیزهوشی بود و درس ملا را خوب و زود به گوش می گرفت ، لذا از همان سنین ، معروف شد به ملا طالبا ( در لفظ عامه به معنی طالب درس ملا ).

 






 



آخرین مطالب
فهرست تمامی مطالب
جهت دسترسی به فهرست و عناوین مطالب وبلاگ اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
عناوین تمامی مطالب وبلاگ