پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سایت دلنوشته‌های آزاد غیاثکلا دابو خوش آمدید . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
من
نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393
ساعت : 23:46
نویسنده : ابراهیم غیاثی



نشنو از نی "من" حکایت می کنم

از خدای "خود" شکایت می کنم
از خدایی که گنه در من نهاد
سیب داد و اذن خوردن را نداد
از خدایی که مرا بازنده کرد
از همان انی که زادم، بنده کرد
حوریان را سجده بر من یاد داد
و از همان لحظه مرا بر باد داد
چونکه شیطان را به خونم تشنه کرد
دست "من" با خونه "من" آغشته کرد
آری، او شیطان به دنبالم گمارد
هر گنه را پای من اما شمارد* * *
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "منه من" من شکایت می کنم
از "من ی" که بد تر از شیطان شده است
بس غریبه با "من ه" انسان شده است
از "من ی" که مملو از رنگ و ریاست
از "من ی" که با دغل دیر آشناست* *
ای "من" ای انسان چون شیطان شده!
ای درنده تر ز هر حیوان شده!
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "تو" و "من" من شکایت می کنم.
                   
                                                    "شاعر: مهدی خسروی"




یتیمان بی پدر
نوشته شده در شنبه 28 تیر1393
ساعت : 22:0
نویسنده : محمّد غیاثی
 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali-2.jpg

 

آن یتیمان که به خرمای علی سیر شدند

پای گودال رسیدند همگی شیر شدند

 

 




سحر بود و غم و درد
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393
ساعت : 23:40
نویسنده : محمّد غیاثی

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali.jpg

سحر بود و غم و درد

سحر بود و صدای نفس خستۀ یک مرد

که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می کرد

غریب و تک و تنها

در آن شهر، در آن وادی غم ها

دلی خسته و پر غم وَ شیدا

دلی زخم و ترک خورده پر از روضۀ زهرا

شبِ راحتیِ شیر خدا از همۀ مردمِ دنیا

عجب شام عجیبی ست

روان بود سوی مسجد کوفه

قدم می زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب

و لرزید به هر گام، دلِ حضرت زهرا

دلِ حضرت زینب

غریب و تک و تنها

نه دیگر رمقی مانده در آن پا

نه دیگر نفسی در بدن خستۀ مولا

به چشمان پر از اشک و قدی تا

پُر از وصله، عبایش

پُر از پینه دو دستان عطایش

رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش

علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیران صدایش

گُلِ خلقتِ حق رفت روی منبر گلدسته و تکبیر زنان

ساکت خاموش، زمین

رام، زمان

محو تماشا، همه ذرات جهان

باز در آن بذمِ اذان

نالۀ آهستۀ یک مادرِ محزونِ کمان

گفت عجب شام غریبی شده امشب

امان از دل زینب

 

و گلبانگ اذان گشت تمام و شده بی تاب

 دل خاکیِ محراب

 بُوَد منتظر مَقدَم ارباب

 علی آمد و مشغول مناجات

 زمین گرم مباهات

 در آن جلوۀ میقات

 عجب راز و نیازی

 عجب سوز و گدازی

 عجب مسجد و محراب و عجب پیش نمازی

 علی بود و خدا بود

 خدا بود و علی بود

 علی گرم دعا بود

 خدا گرم صفا بود

 علی بود به محراب عبادت

 علی رکن هدایت

 همان مرد غریبی که به تاریکیِ شب ها

 به یک دوش خودش نان و یکی کیسۀ خرما

 بَرَد شامِ یتیمان عرب را  

 علی بود

 همان خانه نشین، شاهِ عرب، همسر زهرا

 علی بود و نماز و دل محراب، پر از عطر گل یاس

 در آن لحظۀ حساس

 قیامی که تجلاّش بُوَد روز قیامت

 رکوعی پُرِ از بارش انگشتر خیرات و کرامت

 چه زیباست کلامش

 قعودش و قیامش

 ولی لحظۀ زیبای علی با شرری یک دفعه پاشید

 از آن سجده که در آن بدن فاطمه لرزید

 لب تیغ ستم بر سر خورشید درخشید

 فرود آمد و شیرازۀ توحید فرو ریخت

 علی ناله زد و آهِ علی با نفس فاطمه آمیخت:

 که ای وای خدا،

 جانِ علی آمده بر لب

 امان از دل زینب

 

همان سجدۀ آخر

 که در آن فرق علی با لب شمشیر دو تا شد

 همان سجدۀ آخر

 که علی از غم بی فاطمه گی رست و رها شد

 همان سجدۀ آخر که حسن آمد

 و یک بار دگر بر پدر خسته عصا شد

 تن غرق به خون پدرش را

 به درِ خانه رساند و به دعا گفت خدایا

 کمک کن نرود جان ز تَن زینب کبری

 به این حال، چو بیند پدرم را

 دوباره حسن و یاد شب کوچۀ غم ها

 دوباره حسن و قِصۀ پُر غُصۀ بابا

 بمانَد ...

 که چه آمد سر زینب

 سَرِ شیرِ خدا، زخمی و مجروح، نشد باور زینب

 دوباره بدنی خونی و رخسارۀ زرد و غم و بی تابیِ دختر

 دوباره نفسی سوخته و غربت و بستر

 دوباره به دل زینب کبری

 شده تازه غم و غصۀ مادر

 کنار بدنِ خستۀ حیدر

 فضای در و دیوار پُر از درد و مَحَن بود

 نه صبری، نه قراری، به دل زینب و کلثوم و حسن بود

 در آن سوی دگر باز به جوش آمده غیرت به رگ غیرت دادار

 چه طوفانِ عجیبی شده بر پا به دلِ پاک علمدار

 در آن سوی دگر مرد غریبی، غریبانه پر از غم

 فقط ناله زد و گفت که بابای غریبم

 علی چشم گشود و به هر آن چه که رمق بود،

 سوی صاحب آن ناله نظر کرد و بفرمود :

 عزیزم! اگر چه که رسیده ست چنین جان به لب من

 کنارم تو دگر گریه نکن، تشنه لب من

 و رو کرد به عباس و صدا زد که بیا نور دو عینم

 اباالفضل، عزیز دل من، جانِ تو و جانِ حسینم

 و با دختر غمدیدۀ خود گفت که ای محرم بابا

 هنوز اول راهی

 بیا همدم بابا

 تو باید که تحمل کنی این رنج و مَحَن را

 پس از من غم پرپر زدن و اوج غریبیِ حسن را

 تو هستی و بلا، دختر بابا

 تو و کرب و بلا، دختر بابا

 تویی و بدن بی سر دلدار

 نه عباس و حسین اند کنارت

 تو و کوچه و بازار

 علی اشک شد و گفت، نگهدار همه طاقت خود را

 برای غم فردا

 علی رفت و صفا رفت ز خانه

 دوباره غم تشییع شبانه

 حسین و حسن و زینب و کلثوم

 همه خسته و مغموم

 و اندازه ی یک کوه، غم و درد به سینه

 دوباره همه رفتند مدینه

 گذشت آن همه درد و پس از آن زینب کبری

 به خود دید غم مرگ حسن را

 پس از آن سفر کرب و بلا دید

 غم رأس جدا دید

 نه عباس علمداری و یاری وَ نه صبر و قراری

 نه شاهی و امیری

 به تن جامۀ تاریک اسیری

 از آن شهرِ پُر از غربتِ کوفه گذر کرد

 ولی آه وجودش همه لبریز شد از درد

 همان طفل یتیمی که علی بال و پَرَش بود

 و از روز یتیمی پدرش بود

 به همراه یتیمانِ دگر غرق تماشا

 و در یاد ندارند دگر حرمت  آن نان و نمک را

 همه گرم تماشا، همه گرم تماشا

 و انگار نه انگار که این طائفۀ حضرت زهراست

 و انگار نه انگار که این خانم غم دیده همان زینب کبراست

 به روی لبشان طعنه و دشنام

 همه بر لبۀ بام

 پَرانند همه سنگ به روی سر زینب

 که ناگاه سری رفته به نیزه

 صدا زد که عجب شام غریبی شده امشب

 امان از دل زهرا

 امان از دل زینب

 

 شاعر: محمد ناصری

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali-1.jpg




شاعرانه
نوشته شده در پنجشنبه 19 تیر1393
ساعت : 17:23
نویسنده : مدیر وبلاگ




عارفانه
نوشته شده در سه شنبه 17 تیر1393
ساعت : 11:2
نویسنده : مدیر وبلاگ

ابراهیم ادهم :

«هيچکس در نيافت پايگاه مردان، به نماز و روزه و زکوة و حج. مگر آنکه بدانست که در حلق خويش چه در مي آورد».

*****

چندين حج پياده بکرد، که از چاه زمزم آب برنکشيد. زيرا که دلو آن از مال سلطان خريده بودند.

**********************

رابعه عدویه :

مردي چهل دينار براي رابعه فرستاد تا آن را در امورات زندگيش صرف كند. هنگامي كه پول به دستش رسيد به گريه افتاد و مي گفت: من شرم دارم كه از خداوند چيزي بخواهم كه تمام دنيا در اختيارش است... چگونه اين پول را از كسي قبول كنم كه هيچ چيزي ندارد.

**********************

عین القضات همدانی :

میگویندچون درپایان دوازدهمین سال بعثت ، مانی ، ارژنگ رابه پایان برد و به خداداد ، خدادرآن نگریست وسه شب وسه روزازآن چشم برنداشت وچون به فصل"اشک ودرد و انتظار" رسید ، ناگهان سربرداشت ، نفسی راکه از آغاز خلقت در سینه نگه داشته بود برکشید و درحالیکه اشک شوق درچشمش حلقه می‌بست گفت :

"شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرابشناسند، مانی راآفریدم و اکنون به کام دل خویش رسیدم" وسپس به اندیشه فرورفت و شبی را تا سحربیدار ماند ، دراندیشه‌ی انسان ، وسحرگاه ازشوق فریاد زد که :

                     ( تبارک الله احسن الخالقین )

 

********************

 جنیدبغدادی : 

جنید با مریدان ازمیدان بغدادمیگذشت ، سارق مشهوری که کوهستان‌های حومه شهر را در زیر شمشیرخویش گرفته بود ، برسردار بالا برده بودند ، عبرت خلق را ، جنید پیش آمد و بر پای اوبوسه زد! مریدان خروش کردند ، گفت : بر پای آن مرد باید بوسه داد که در راه خویش تا بدین جا بالا آمده است !

********************

 منصور حلاج

حلاج را بر دارش میبردندو پرسیدند که عشق چیست ؟

گفت : امروزبینی و فردابینی و پس فردا بینی؛

آن روزش بکشتند! فردایش بسوختند! وپس فردایش خاکستربرآب دجله دادند!!!

*******************

بایزید بسطامی :

یک روز صبح زود بایزید بسطامی عارف مشهور از حمام بیرون می‌آمد. طبیعتا پاکیزه شده بود و چون روز عید بود لباس نو پوشیده بود. همین طور که از کوچه‌ای رد می‌شد یک نفر که حواسش نبود تشتی پر از خاکستر را بر سر بایزید خالی کرد. همراهان انتظار داشتند بایزید که حسابی سر و دستارش آشفته و آلوده شده بود به آن شخص اعتراض کنند اما دیدند که بایزید مشغول شکرگزاری به درگاه خداست. پرسیدند: حالا اگر اعتراض نمی‌کنی چرا دیگر شکرگزاری می‌کنی؟ بایزید گفت: من آنقدر بدی و نافرمانی کرده‌ام که سزاوار شعله‌های داغ آتش دوزخ هستم چرا باید به خاطر یک مشت خاکستر سرد که بالاتر از لیاقت من است عصبانی شوم؟

شنیدم که روزی سحرگاه عید       ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر     فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت ژولیده دستار و موی    کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم      به خاکستری روی درهم کشم؟

****

بایزید از پس امامی نماز می‌کرد ، امام جماعت به بایزید گفت : یا شیخ ! تو کسبی نمی‌کنی و از کسی چیزی نمی‌خواهی ، از کجا می‌خوری؟  شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم ، که نماز از پی کسی که روزی‌دهنده را نداند ، روا نبود .

***************************

ابوالحسن خرقانی :

شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر كس كه درين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.چه آن كس كه به درگاه باريتعالي به جان ارزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد. »

*******

خدا نه این است که ما می پرستیم، این خدایی است که ما آن را خلق کرده ایم؛ نه خدایی که ما را خلق کرده است! پس، راه نه این است که ما می رویم. راه، راهی دیگر است و رهرو، رهروی دیگر."

*******

خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم .

*******

الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند . من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست .

*******

هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.

******

چون نیستی خویش به وی دهی
او نیز هستی خویش به تو دهد .

******

چون خویشتن را با خدا بینی، وفا بود و چون خدا را با خویشتن بینی، فنا بود

******

آن کس که نماز کند و روزه دارد ، به خلق نزدیک بود ، و آن کسی که فکرت کند به خدای.

******

آنکس که حق او را خواهد، راه را به او نشان خواهد داد و راه برای وی کوتاه خواهد شد…

******

این خلق مامورند که آن گویند که کنند، یا آن باشند که نمایند. زبان را با دل آشنا کنند تا زبان آن املا کند که در دل بود، و دل جز راست نگوید. این خلق مامورند به گذاشتن آنچه ایشان را از حق بازدارد، و برداشتن آنچه ایشان را به حق رساند. تا آنچه انداختی است نیندازی، آن چه برداشتنی است نتوانی.

******

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.

******

آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت. شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.

*****************************

ابوسعید ابوالخیر :

روزی شیخ را گفتند: «یا شیخ! فلان مریدت بر فلان راه افتادست، مست خراب».

فرمود:« بحمدالله که بر راه افتاده است از راه نیفتاده است».

******

شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».

گفت: «سهل است . وزغی و صعوه‌ای نیز بروی آب می‌رود ».

گفتند که: « فلان کس در هوا می‌پرد

گفت: «زغنی و مگسی در هوا بپرد».

گفتند: « فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود ».

شیخ گفت : «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود ، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست . مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد .




۸ سال بدون حضورت اما با نواهایت گذشت ...
نوشته شده در یکشنبه 15 تیر1393
ساعت : 9:0
نویسنده : محمّد غیاثی
طعنه بر من میزند واعظ به کفر و ارتداد

خنده بر این طعنه ها با یاد زینب میزنم

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/11-1.JPG

یار بود اما برش یاری نبود

مثل او در عشق سرداری نبود

در مسیر رود چون جاری نبود

جرم او این بود درباری نبود

 

(( ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟ ))

 من همانم که شدم سخت نمک گیر از او

آمدم تا بنویسم دو سه خط سیر از او

 بنویسم که چه خوب است رهایی سید

دلم از شهر گرفته ست کجایی سید؟

(( مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشسته ما غیر تورا ذاکر نیست))

سالها رفتی ولی نام تو برجاست هنوز

شور زیبای تو در خاطره ماست هنوز

رجز غرق غرورت چقدر زیبا بود

 شور لبریز شعورت چقدر زیبا بود

 خار در چشم حسودان شدی و گل کردی

زخمها بر جگرت بود و تحمل کردی

رفتی و از تو نگفتند، غمی نیست برو

غربت ذاکریت چیز کمی نیست برو

دردم این است شده دشمن مرموز رفیق

هرکه سوزانده دلت را شده امروز رفیق

دل من سوخته از حیله و بازی هاشان

دل من سوخته از خاطره سازی هاشان

این همان بازی پرپیچ و خم تقدیر است

دشمنت سخت پشیمان شده اما دیر است

نقش بر روی عقیق تو حسین است حسین

نام آن یکه رفیق تو حسین است حسین

چقدر ساده به تو تهمت مرتد زده اند

و شنیدم که تو را در خود مشهد زده اند

کفر این نیست که از فرط جنون داغ کنی

کفر این نیست که در منقبت اغراق کنی

کفر این است که انسان خود شیطان باشد

این که نان دانی ما خون شهیدان باشد

کفر این است همین سبک عزاداری من

بشود مجلس من سنگر بدکاری من

کفر این است که از شهرت خود کور شوم

بعد از آنی که شدم بت ز ادب دور شوم

بعد از آن خدمت بسیار به دشمن بکنم

بعد از آن هر غلطی خواست دل من بکنم!

 پیر میخانه غریب و تک وتنها چه کند؟!

با ریاکاری این دوست نماها چه کند؟

 خوب گفتی که محک پینه پیشانی نیست

ریش و تسبیح و دوتا ذکر، مسلمانی نیست

 خوب گفتی که شده ملعبه بی دینان

جهل صفینی و تکراری ظاهربینان

 نکند روضه شود جای دهان هرزی ها

نکند روضه شود جای غرض ورزی ها

 و قسم میخورم اصلا به "لواء الزینب"

اولین درس اباالفضل  ادب بود ادب

 بی ادب باشم و هی روضه بخوانم، بازیست

شهرت مجلس ارباب به "طیب" سازیست

 من جگر دارم و از رفتن سر هیچ مگو

(( من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو))

 تیغ خون خورده ی سرخ وسط میدانم

پای آن حرف خودم مانده ام و میمانم

 هرکسی گفت که مداح حسینم تک نیست

هر کسی گشته علی گو که علی مسلک نیست

 اسم مداح بزرگ است جسارت کردند

عده ای پشت همین اسم تجارت کردند

 اصلاً از دیده من نوکر دلخواه تویی

معنی واقعی ذاکر و مداح تویی

 غرق ناپاکی و یک سیر نزولی نشدی

آه مداح علی (ع)؛ حاجی پولی نشدی

 میشوی زنده تر از پیش تو در فردامان

میخورد عکس تو بر سینه خیلی‌هامان

 شک ندارم به خدا روز جزایی هم هست

دلم از شهر گرفته ست خدایی هم هست

 دلم از شهر گرفته ست کجایی سید؟

خوش به حالت که پریدی و رهایی سید!

 

شاعر: محسن کاویانی

 

الفاتحه مع الصلوات

 

 

یکی از خونده‌های سیّد رو در ادامه مطلب گذاشتم لطفاً قدم رنجه نمایید

 


:: برچسب‌ها: سید ذاکر
 



ای وای از هجر زبان مادری
نوشته شده در شنبه 14 تیر1393
ساعت : 8:58
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

نوبسنده : سرکار خانم حدیثه قاسمی   برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com

به نامش که ما را به تکلّم توانا ساخت 

دِماونــــده تِ تنِ ترمــــه بومه             تِ سنگ سر چِش سِرمه بومه

صدا رِ سر هده دشتِ بسوزم            تِ بشکسه دِتارِ برمــــــه بومه

با شنیدن نوای حزینی که این دوبیتی زیبای مازنی را می‌خوانْد، به فکر فرو رفتم که امروزه چند نفر از مازنی‌ها به زبان مادری خویش سخن میگویند ، چند نفر از متولدین مازندرانی دهه‌های هشتاد و نود با زبان مادری خویش آشنایی دارند و اصلا آیا چیزی از آن میفهمند و یا جمله ای به مازنی میتوانند بگویند ؟ فاجعه در آنجا عمیق‌تر میشود  که حتی اندک افراد هم سن و سال من که به مازنی سخن میگویند نام زبان خود را نمیدانند چیست و میگویند گیلکی حرف میزنیم!!! و چرا ما مردم مازندران اینقدر خودباخته‌ایم که هیچ تعلقی نسبت به فرهنگ و زبان خود نداریم تا آنجا که موضوع تحقیق یکی از دوستانم که علوم اجتماعی میخواند و خودش اهل تبریز بود این شد : چرا مازندرانی ها از فرهنگ خود گریزانند!!!؟ بعد ازین که من و هم اتاقی‌هایم که بهشهری بودند ازین موضوع باخبر شدیم تصمیم گرفتیم با هم مازنی حرف بزنیم اما جای بسی تاسف داشت که وقتی دو کلمه‌ی اصیل مازندرانی را استفاده میکردیم خودمان از خنده ریسه می‌رفتیم!!!

حتی نگارنده که با این آب و تاب از زبان مادریش دفاع می‌کند با یگانه فرزندش به فارسی حرف می‌زند ، حتی وقتی مشغول خواندن اطلاعاتی پیرامون کوروش کبیر در ویکی پدیا بودم و متوجه شدم که می توان مطلب را به مازنی برگرداند و مطالعه کرد از خودم خجالت کشیدم که خواندن مطلب برگردانده شده به مازندرانی برایم سخت و در بعضی از جاها غیرممکن بود!  این بود که ترجیح دادم فارسی متن را بخوانم. اما من به نوبه‌ی خود سعی کردم در مواردی با این فرهنگ زشت که صحبت به مازنی را خجالت آور میدانند مبارزه کنم و با همسرم در منزل مازنی گپ می‌زنیم اما  نتوانستم همسرم را قانع کنم که با پسرمان به مازنی حرف بزنیم . او معتقد بود که این کار شنا کردن خلاف جریان آب است و باعث میشود که بعدها پسرمان در اجتماع مورد تمسخر واقع شود و اعتماد به نفسش را ازدست بدهد!  البته او بد نمیگفت واقعیت تلخی را واگو میکرد که من از باور آن بیزارم و اینکه زبان مازندرانی نفس‌های آخرش را میکشد و در حال احتضارست!  و دیری نیست که کسی نفهمد که

سـر صوایـــی و نم‌نم وارش            تِ بوردن بوردن و مِ هارش هارش

کَوو آسمون رِ کمه سفارش            مِ دلبــــــر را دره نییـــــــره وارش

یعنی چه؟ و برای فهمیدن معنی لغاتی چون ونگ ، اشکار ، دریو ، هِمن و هِدار و ... باید به معدود فرهنگ لغات مازنی رجوع کنند. بسیار متاسفم که به اینجا رسیده‌ایم و فرزندان ما باید از آهنگ‌های گروه رستاک بفهمند که زبان مادریشان چه بوده است!!!  کاش کسی از ما مازندرانی‌ها برای احیای زبانمان و اصلاح این فرهنگ غلط کاری بکند. کاش!!!




عشق یعنی از فراقش سوختن
نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393
ساعت : 20:45
نویسنده : مدیر وبلاگ

زمانی که ملا محسن فیض کاشانی (داماد بزرگتر ملاصدرا) در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش  ملاصدرا ، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.

در همان ایام در قمصر ، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار ، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو ، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می‌خواستند همدیگر را ببینند ، به فکر چاره‌ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند .

لذا عروس حیله‌ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا ، همدیگر را ببینیم .

در آن وقت مقرر ، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:

اومدی به پشت بوندی

اومدی فرش و تکوندی

اومدی گردی نبوندی

اومدی خودت و نشوندی

در این حال، عارف بزرگوار ، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد ، و یک شبانه روز بلند گریه می‌کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟

ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می‌دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم . لذا به حال خود گریه می کنم .

ساقیا از سر بنه این خواب را
آب ده این سینه‌ی پر تاب را

جام می را آب ِ آتش بار کن
از صُراحی دیده‌ی خون بار کن

مطربا یک‌دم به کف نِه بربطی
زورق تن را بیفکن در شطی

از دف و نی زُهره را در رقص آر
وز نوای چنگ و بربط اشک بار

بشکن اندر کف عُطارِد را قلم
وز نی ِ ناخن بزن چنگی رقم

مشتری را طِیلَسان از سر بکَن
وآنگهی در آتش ساغر فکن

سجه و سجاده‌اش را می‌ستان
می‌کشانش تا بَر ِ این مِی‌ کشان

مطربا چنگ و چغانه سازده
زادگان زهره را آواز ده

لشکر غم کرده در دل رستخیز
فتنه‌ها دارد جهان پر ستیز

کینه‌ساز است این جهان فتنه‌گر
بر دل دانا کمین سازد دگر

خیز و بگریز از جهان پر ستیز
زین قیامت در پناه مِی گریز

ابلهی بی‌آفت و عقل آفت است
عقلْ بند ِ پا و دام کلفت‌ست

غُلّ ِ عقل از گردن من دور کن
آن گران را زین سبک کم‌زور کن

عقل بنشست آنگهی که عشق خاست
عقل را با عشق وصلت از کجاست؟

عقل رفت و عشق بر جایش نشست
وارث عقل‌ست عشق ای خودپرست

عقل با دیوانگی آورد بار
بندگی را با خداوندی چه‌کار؟

کار من بی‌کاری‌ست ای مرد دین
تو برو تدبیر خود کن بعد از این

مصلحت را با دل ِ من کار نیست
اندرین ویرانه کس را یار نیست

عیش من تلخی گرفت از چون تویی
طعن‌ها بر من فتاد از هر سویی

دین و دنیا هر دو آوردی به کف
من نه دین دارم نه دنیا ای خلف

دین و دنیا هر دو باعقل‌اند و هوش
من ندارم زین دو یک نامی به گوش

جمله یاران کاموَر گشتند و من
مانده‌ام نه دین نه دنیا پر حزن

کار من زین گونه شد ای همدمان
از سر من پای ننهد این زمان

اَندُه من دم‌به‌دم افزون شود
بعد مردن حال آیا چون شود؟

با چنین عمری به غفلت کاسته
چون شود انجام کار آراسته؟

با چنین عمری بدین بی‌حاصلی
چون بود انجام این ناقابلی؟

یاریئی از کس نخواهم یک نفس
می‌نخواهم غیر حق فریادرس

من سلامت دیده‌ام در ترک عقل
عاقلان گر می‌کنند از عقل نَقل




سی و هفتمین سالگرد شریعتی
نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393
ساعت : 7:39
نویسنده : مدیر وبلاگ

اگرقادرنیستی خود را بالا ببری پس همانند سیبی باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببرد




زن می خوام یا نمی خوام؟ (تراوشات یک پسربچه7ساله)
نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393
ساعت : 18:4
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

 

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.
http://shahriha.ir/wp-content/uploads/2013/08/shahriha.ir-eshghe-cartoni-34.jpg
ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!

چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد.

البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!

اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.

ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.

آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با ازدواج مرد بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!

این بود انشای من ...




بی وفایی دنیا
نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393
ساعت : 17:39
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

 وصیت نامه الکساندر

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.http://i.alalam.ir/news/Image/original/2014/01/18/alalam_635256705817200590_25f_4x3.jpg


 



عبادت بجز خدمت خلق نیست
نوشته شده در شنبه 24 خرداد1393
ساعت : 21:25
نویسنده : مدیر وبلاگ




رفتی و بی تو .......
نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد1393
ساعت : 4:20
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

نوبسنده : سرکار خانم حدیثه قاسمی   برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com

به نامش که همه از اوئیم و به سویش باز میگردیم

رفتی و ندیدی که چه محشــــر کردم         با اشک تمام کوچه را تر کردم

آن شب که سکوت خانه دق‌مرگم کرد        وابستگی‌ام را به تو باور کـردم

تمام خانه بوی ترا میدهد. اصلاً خانه با هوای خوش تو پر شده. اینجا ، زادگاه من ، غیاثکلا عجین شده با نام تو ، با یاد تو و با خاطرات تو ای مادر مهربان و تو چه شایسته‌ای  این کلمه‌ی مقدس را ، مادر را .

ای مهربان پیر خسته‌ی من ، اکنون که در بستر سرد خاک آرمیده‌ای لختی بیآسای تا سنگینی آن همه تنهایی را که سال‌ها بر دوش می‌کشیدی از جسم خسته‌ات بدر کنی .

ای باغبان پیر مهربان من! چگونه راضی به ترک من تنها شدی؟ باغچه ترا بهانه می‌کند و درست بعد از رفتنت بغضی  شکوفه کرده میان درختان پشت خانه‌ات و خاک باغچه‌ی کوچکت افسرده است. بیا ، بیا و به لبخندی همه را مهمان کن . بیا که داغ تو هر روز در سینه‌ام  داغ‌تر می‌شود. همه‌ی پنجره‌ها بیتاب تو اند! بی‌تابند و منتظر که تو با دستان پینه‌ بسته‌ی  مهربانت پنجره‌ها را باز کنی و سایه‌ی نگاهت را بر تمام وسعت خانه بگسترانی . بیا که دستانم سخت محتاج دستان مهربان توست . دستان مهربانت پر از دعا بود . پر از دعا و آرزوهای زیبا که بدرقه‌ی راهمان می‌کردی.

 تمام خانه بعد از رفتن تو به گوش ایستاده تا شاید زبان بگشایی و دلتنگی‌هایت را با آن ها درددل کنی مثل شب‌های سرد زمستانی که طبیعت سرد خود را از تو دریغ می‌داشت درست مثل تمام همسفرانت ، طبیعت خود را دریغ می‌کرد و تو تنهایی‌ات را با در و دیوار اتاق کوچکت قسمت می‌کردی.

اینجا همه سوگوار تواند. آسمان خانه ، بوته‌های قدکشیده ، درختان باغ ، گل نار ها و شالی‌هایی که نیستی تا قدکشیدن و خوشه کردندنشان را شاهد باشی .

و من...

من نمیدانم  که چند غروب بی تو را باید نفس بکشم اما می‌دانم هرگز! هرگز انسانی به عطوفت و مهربانی و آشتی طلبی تو نخواهم دید.

آسوده بخواب که تن خسته‌ات سال‌ها داغدار تنهایی تمام ناشدنیت بود ای مهربان مادر من!

پ.ن.1: سه شنبه بیستم خردادماه پنجمین سالگرد  پرکشیدن مادربزرگ عزیزم است. لطفا برای شادی روحش یک فاتحه بخونید.

البته بجا و شایسته است که از پدر بزرگ عزیز و دوست داشتنی‌ام نیز یادی نموده و برای شادی روح او و عمه سکینه نیز فاتحه ای نثار کنم .

 پ.ن.2: این پست رو زودتر گذاشتم چون فردا به خواست خدا راهی غیاثکلا میشم و اونجا دسترسی به اینترنت ندارم.




شب‌نشینی محفل عرفان 1
نوشته شده در جمعه 16 خرداد1393
ساعت : 23:23
نویسنده : عرفان غیاثکلایی

عارفان چون نتوانستند حالات ومشاهدات ویافته ها و واردات قلبی وحقایق و معانی سترگ آنها را به بیان آورند ، ناگزیر آنها را بصورت رمز و استعاره  درقالب شعر ارائه نموده‌اند . و به همین جهت هرگز نبایست  به ظاهرحرف عارفان شاعر وشاعران عارف تکیه کرد . بلکه می باید کنه اشعارشان را کاوید و ازاین راه به عمق معانی باورشان دست یافت . قصد براین است که هر از گاهی درمحضرعارفان نکته بین  زانو زده و با مفهوم تعابیرعرفانی  آشنا شویم .

اگر بینی  درون شعر و اشعار   //          سبو خمخانه خم میخانه خمّار   

تب و زنّار و تسبیح و چلیپا         //        مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا

شراب و شاهد و شمع و شبستان   //   خروش بربط و آواز مستان

می و میخانه و رند و خرابات          //     حریف و ساقی و شهد و مناجات

نوای ارغنون و ناله‌ی نی              //      صبوح و مجلس و جام پیاپی

خط و خال و قد و بالا و ابرو        //         عذار و عارض و رخسار و گیسو

مشو زنهار از این گفتاردر تاب      //        برو مقصد از این گفتار دریاب

مپیچ اندر سر و پای عبارت          //        اگر هستی ز ارباب اشارت

نظر در نغز کن تا نغز بینی           //        گذر از پوست کن تا مغز بینی

نظر گر بر نداری از ظواهر            //       کجا گردی ز ارباب شواهد

چوهریک را ازاین الفاظ جانیست     //    به زیر هریک از اینها جهانیست

تو جانش را طلب از جسم بگذر     //     مسمی جوی  باش از اسم بگذر

فرو نگذار چیزی از دقائق           //       که تا باشی ز اصحاب حقایق

****************************

دراین قسمت از مفهوم خرابات رمزگشایی و بدنبال آن مفهوم سایراصطلاحات عرفانی یکی پس از دیگری  بصورت سریالی در اشعار عرفاء  پیگیری خواهد شد .

خرابات = همان میخانه ، میکده است ، در عرفان به <مکان مطلق وجود و ذات احدیت> ، اطلاق میگردد .

میکده = مقام مناجات ، عالم جبروت ، همانجا که سرمستی عاشقان در آنجا به ظهورمیرسد .

میخانه = محل عبادت سالک ، عالم و مقام لاهوت ، باطن انسان کامل (عارف) که در آن شوق و ذوق و معارف الهی درآن مالامال است .

جبروت = عالم هستی قدرت و عظمت الهی است . فاصله جهان ملک و ملکوت را نیز گویند . به عالم اسما و صفات نیز تعبیر میشود .

مقام = جایگاه ، جای اقامت ، منزلت ، رتبه ،  یعنی منزلت و مرتبتی  که بنده به واسطه‌ی آداب خاص و تحمل سختی بدان نائل می‌آید .

مناجات = رازگویی وعرض نیاز به درگاه خدا ، برگرداندن و متمایل نمودن دل به جانب عالم واحدیت و ظهور صفات الوهیت  جهت تکمیل نفس سالک .  

سالک = رونده ، کسی که پیوسته رو به سوی خدا دارد .

عاشق = سالک و جوینده ای که جز محبوب حقیقی ، هیچکس را نخواهد و نجوید .

ظهور= بروز و نمود چیزی را ظهور گویند و مراد تجلی حق در عالم هستی است .

عبادت = اجتهاد و انقیاد سالک جهت طلب درجات جنت .

شوق = حرکت دل به جانب معشوق - ونشاط شوق برخلاف عشق ،بهنگام وصل به مطلوب زائل میشود. شوق فقط بهنگام فراق مطرح است .

ذوق = ثمره تجلّی و نتیجه ی شهود است . درحالت محبت اول شهود و ظهور حق بر سالک وارد میشود و سپس به حسب قابلیت شاهد و مذاق و مشرب او ذوق وصل حاصل میگردد .

معارف = شناخت خداوند به نور باطن و به استمداد حق را معرفت گویند .  

حق = وجود مطلق الهی را حق گویند .




بخشی از اندیشه‌های معمار انقلاب اسلامی
نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد1393
ساعت : 22:57
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

مرقومه معمار انقلاب اسلامی در سال ۱۳۴۱ برای شاه ایران :

<<حضور مبارک اعليحضرت همايونی>>
پس از اهدای تحيت و دعا ، به طوری که در روزنامه ‏ها منتشر است ، دولت درانجمنهای ايالتی و ولايتی ، «اسلام» را در رأی دهندگان و منتخبين شرط نکرده ؛ و به زنها حق رأی داده است . بر خاطر همايونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دين مبين اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرماييد مطالبی را که مخالف ديانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه‏ های دولتی و حزبی ‏حذف شود. وظيفه دينی همه ماست که بگوييم و بخواهيم که قانون شرکت نسوان در انتخابات، انجام نشود. اگر تمام دنيا- يکطرفه- بگويند: بايد بشود! من يکی می‏گويم: نبايد بشود. اين کشور، قانون اسمی ‏اش قانون امام جعفر صادق است و بايد تا موقع ظهور امام زمان، اين قانون باقی بماند.

*******

فرازهایی ازسخنان معمار انقلاب در پاريس :

«بشر در اظهار نظر خودش آزاد است.»
«اولين چيزی که برای انسان هست آزادی بيان است.»
«مطبوعات در نشر همه‌ی حقايق و واقعيات آزادند.»
«اسلام يک دين مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است.»
رژيم ايران به يک نظام دمکراسی‌ای تبديل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد.»
«اختيارات شاه را نخواهم داشت.»
«حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور می‌گذارد.»
«اسلام، هم حقوق بشر را محترم می‏شمارد و هم عمل می‏کند. حقّی را از هيچ‌کس نمی‏گيرد. حق آزادی را از هيچ‌کس نمی‏گيرد. اجازه نمی‏دهد که کسانی بر او سلطه پيدا کنند که حقّ آزادی را به اسم آزادی از آنها سلب کند.»
«اقليت‌های مذهبی به بهترين وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود.»
«اسلام جواب همۀ عقايد را به‌عهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق‌ها را با منطق جواب خواهد داد.»
«در حکومت اسلامی همۀ افراد دارای آزادی در بيان هرگونه عقيده‌ای هستند.»
«جامعۀ آيندۀ ما جامعۀ آزادی خواهد بود. همۀ نهادهای فشار و اختناق و همچنين استثمار از ميان خواهد رفت.»
«اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پايه گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است.»
«زن‌ها در حکومتِ اسلامی آزادند حقوق آنان مثل حقوق مردها. اسلام زن را از اسارت مردها بيرون آورد و آنها را هم رديف مردها قرار داده است، تبليغاتی که عليه ما می‌شود برای انحراف مردم است. اسلام همۀ حقوق و امور بشر را تضمين کرده است.»




هشت دقیقه
نوشته شده در چهارشنبه 7 خرداد1393
ساعت : 20:13
نویسنده : فخرالدّین قاسمی
نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.http://parvaz.tabaar.net/files/2011/05/image.jpg

اکران فیلم شروع شد،

شروع فیلم سقف یک اتاق دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق, سه, چهار, پنج, ...,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!

صدای همه در آمد.

اغلب حاضران سینما را ترک کردند

ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.

زیرنویس فیلم

 این تنها ۸ دقیقه از زندگی این جانباز بود و ما طاقت نداشتیم ...




تولدانه دوقلوهای رضا قاسمی
نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393
ساعت : 20:46
نویسنده : مدیر وبلاگ

چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس ، و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن ! و چه اندازه شيرين است  روز ميلاد کودکان و روزي که دو قلوهای نویسنده این وبلاگ (آقای رضا قاسمی)  آغاز شدند .

بدینوسیله مدیریت وبلاگ تولد این دو گل نورسیده را به نویسندگان آقای رضا قاسمی (پدر) - آقای فخرالدین قاسمی (عمو) - دکتر غلام غیاثی(خان دایی)-آقای ابراهیم غیاثی (دایی) - آقای محمود غیاثی (دایی) - خانمها مهدیه و مطهره غیاثی (دختر دایی ها) تبریک عرض نموده و امیدوارم حلاوت و شیرینی وجود این دو قلوهای دوست داشتنی سالهای سال به درازای بیش از یک قرن برای خانواده های قاسمی و غیاثی برقرار و مستدام باشد .

 




حکیمانه از کارل هیلتی
نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393
ساعت : 19:50
نویسنده : مدیر وبلاگ

حکیمانه از کارل هیلتی حقوقدان برجسته سوئیسی




انتظار
نوشته شده در جمعه 2 خرداد1393
ساعت : 20:15
نویسنده : محمّد غیاثی

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/entezar-3.jpg

 

یکی از عشـق لیـلی در جنـون است

به شیرین، عشق فرهادش فزون است

زلــیــخـا هستــم و دنـبــال یــوســف

دلم از درد هجران، غـرق خون است

 

شاعر: زرناز(نسیم سحر)

 

 

اللّهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِيّكَ الْفـَـرَجْ

 

 

:: موضوعات مرتبط: انتظار - شعر
:: برچسب‌ها: انتظار



تولد ابراهیم
نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد1393
ساعت : 12:0
نویسنده : محمّد غیاثی

 

انسانها دو دسته هستند:

1) آنهایی که متولد خرداد هستند

2) آنهایی که دوست داشتند متولد خرداد باشند

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Tavallod.jpg

 

ابراهیم 1 خرداد

.

.

.

شمس الدّین 31 خرداد

 

 


:: برچسب‌ها: تولد, خرداد



حکیمانه از ولتر
نوشته شده در چهارشنبه 31 اردیبهشت1393
ساعت : 18:17
نویسنده : مدیر وبلاگ




نگاه به آینده ....
نوشته شده در سه شنبه 30 اردیبهشت1393
ساعت : 14:57
نویسنده : ابراهیم غیاثی

تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!
نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…

بهش گفتم اسمت چیه…؟
فاطمه…بخر دیگه…!

کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم..

می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم

مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم

دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…

از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم

فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم !

فاطمههههههههههههههههه…
دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…

وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه...فقط نگاه...

 

 

حسن ریوندی

 



حکیمانه از کریشنامورتی
نوشته شده در یکشنبه 28 اردیبهشت1393
ساعت : 20:28
نویسنده : مدیر وبلاگ




دعا
نوشته شده در یکشنبه 28 اردیبهشت1393
ساعت : 20:9
نویسنده : محمّد غیاثی

 

سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم

فرِّجْ هَمّی و یَسِّرْ امری وارحَمْ ضعفی و قِلةَ حیلتی

و ارزُقنی من حیثَ لا اَحتَسِبُ

یا ربّ العالمین

منزه است خداوندی که بر طرف کننده غم ها است.

غم و مشکل من را برطرف کن، بر ضعف و کمی چاره ام رحم کن

و مرا از جایی که گمان نمی کنم روزی ده

ای پروردگار جهانیان.

حضرت محمد (ص) فرمودند: هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا می کند.

 


:: برچسب‌ها: دعا



برای پدرم
نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393
ساعت : 9:16
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ
نویسنده : حدیثه قاسمی

به نامش

بهانه‌های نوشتنم بسیار است اما وقتی که تبریک روزت بهانه میشود برای قلم فرسایی من حالی دیگر دارم . پدرعزیزم! برای من تکیه‌گاهی هستی که حتی خواب بی تو بودن کابوسی است که مرا به اعماق بی کسی‌ها می‌کشاند! تمام کودکی‌هایم با خنده‌ها، اخم‌ها و دختر‌نوازی‌های توعجین شده است.

بابا ! می‌دانم اگر نبودی و حرف‌های دلنشینت راهنمایم نبود در دور باطل دنیا می‌ماندم و زندگی جزهجمه‌ای ازغصه‌ها نبود.

بابا ! تو خودت نمی‌دانی و نمی‌توانی درک کنی دختر پدری چون تو بودن چه لذتی دارد! وقتی با چشمان درخشانت برایم شعر می‌خوانی تمام قندهای دنیا در دلم آب می‌شود و من سرشار از حس خوش زندگی میشوم

بابا ! دروغ چرا!؟ راستش را بخواهی همیشه میخواستم مثل تو باشم . مثل تو متین ، شکیب ، عاقل و البته مهربان ! اما خودت که بهتر میدانی تو دیگر تکرار نمی‌شوی حداقل برای من!

بابا ! همیشه دوست داشتم هدیه‌ای درخورت بیابم اما میدانم تو دوست داری تا روزی بر فراز قله‌ی زندگی کتاب تلاش و  کوشش خود را تقدیم وجود سربلندت بنمایم .

بابا ! اینک که بانوی خانه‌ی خویشم دلتنگ روزهایی هستم که دختر خانه‌ی تو بودم . دلتنگ سال‌هایی که با تو گذشت.

پی نوشت : پدر عزیزم! دوستت دارم . روزت مبارک!


برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com




هرگز نمیرد آن که دلش با ساز آشناست
نوشته شده در سه شنبه 16 اردیبهشت1393
ساعت : 9:32
نویسنده : ابراهیم غیاثی
مضراب را انداختم من با_
بغضی شکسته، چشم هایی تَر
امشب خودم را خاک خواهم کرد
" لطفی" ندارد زندگی دیگر... !



( سازم چرا از کوک افتاده ؟ )

من مثل رِنگ اصفهان...خوشحال !
شاگرد لطفی بودم و مغرور ...
یکدفعه لطفی رفت و من را بُرد_
در گوشه های دستگاه شور ...
( دنیا !!! تو شورش را در آوردی !!! )

از بغض "سایه " میشود فهمید ...
آتش گرفته استخوان او ...
حس یتیمی می کند دیگر
شعر قشنگ " ارغوان " او ...
( ای ارغوان !!! خُب این چه رازی بود ؟ )

از تار دنیا دل بکن استاد
غصه نخور چون ساز آنجا هست ...
قطعا تو تنها نیستی ... قطعا ،
چون دوستت " شهناز " آنجا هست ...
( در آسمان کُنسرت بر پا کن )

استاد جان از من خداحافظ
حَک میکنم در سینه نامت را ...
آماده کن آری ... " کسایی " تو
آهنگ زیبای " سلامَ "ت را ...
( سازم چرا از کوک افتاده ؟ )


محسن مرادی




عشق عرفانی عراقی
نوشته شده در دوشنبه 15 اردیبهشت1393
ساعت : 19:45
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

ملهم از پست انتظار و کامنت سرکارخانم حدیثه قاسمی

فخرالدين عراقي در غزل عاشقانة شورانگيز قطعاً يكي از بزرگان زبان فارسي است و بيان بسيار شيرين و روان و طرب انگيز دارد كه او را با سرايندگان بزرگ برابر مي كند . قطعاً در غزل و پس از آن در ترجيع بند و رباعي از اقسام ديگر شعر تواناتر بوده است و پس از آن در قصيده و در مرحلة آخر در مثنوي مهارت داشته است . هميشه او را در غزل به استادي مسلم داشته اند .

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهبست این؟ به کدام ملتست این؟

که کشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

غزل فوق یکی از غزليات اوست که درمنتهاي شهرت بوده وموجب شده است تا برخي شعرای مشهور و صاجب نام آنرا تضمین نمایند که از جمله ی آن تضمین ها ، مخمس هاتف اصفهانی است که در ذیل می آید :

مه من نقاب بگشا زجمال كبريايي                 كه بتان فرو گذارند اساس خودنمايي

شده انتظارم ازحد ، چه شود زدر درآيي                زدو ديده خون فشانم زغمت شب جدايي

                               چه كنم ؟ كه هست اينها گل باغ آشنايي

چه كنم چه كاره‌ام من كه رسم به عاشقانت            شرفست آنكه بوسم قدم ملازمانت

به كمينه استخواني كه برد هما ز خوانت              همه شب نهاده ام سر چوسگان بر آستانت

                                كه رقيب در نيايد به بهانة گدايي

چو كمال حسن مطلق كه عشق بي نيازست          دل مبتلاي محمود به طرة اياز است

كه مدار شوخ چشمان به كرشمه‌ست و نازست       در گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است

                                باميد آنكه شايد تو به چشم من در آيي
حدیث لعل گاهی زندم ره دل و دین     کشدم به ناز گاهی به کمند زلف پرچین

زندم به تیرمژگان کُشدم به خنجرکین           به کدام مذهبست این ، به کدام ملتست این

که کشند عاشقی را که توعاشقم چرایی

چوبه سیر باغ سرو قد خود عیان نماید         زعذار لاله گونش چمن ارغوان نمايد

رخ خود ، پي نظاره چو به گلستان نمايد       مژه ها و چشم شوخش بنظر چنان نمايد

                                   كه ميان سنبلستان چرد آهوي ختايي

چه شود كه مطرب آيد بسماع ذكر ياحي        كند التفات ساقي سوي بزم ما پياپي

غم عشق را دوايي نبود به جز ني و مي        فراق چون ننالم ؟ دل من شكسته چون ني

                                   كه بسوخت بند بندم ز حرارت جدايي

نگشود عقدة دل ، نه زشيخ و نزبرهمن          نه زدير طرف بستم ، نه زكعبه و نه زايمن

چو نصيب عاشق آمد زازل فضاي گلخن       سر و برگ گل ندارم ، به چه رو روم بگلشن

                                    كه شنيده ام ز گلها همه بوي بيوفايي

چو بناي كار عاشق همه سوز و ساز ديدم            ره حسن و عشق يكسر به نياز و ناز ديدم

زجهانيان گروهي به ره مجاز ديدم                به قمارخانه رفتم ، همه پاكباز ديدم

                                چو به صومعه رسيدم همه زاهد و ريايي

زحدوث پاك گشتم ، به قدم رهم ندادند            زوجود هم گذشتم ، به عدم رهم ندادند

به كنشت سجده بردم ، به صنم رهم ندادند       بطواف كعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند

                     كه تو در برون چه كردي  كه درون خانه آيي

به حرم صلاي هاتف بحكايت اندر آمد             كه نسيم وصل گويا ز ديار دلبر آمد

بتو مژده باد اي دل كه شب غمت سرآمد          در دير مي زدم من كه ندا ز در در آمد

                             كه درآ درآ عراقي ، كه تو هم از آن مايي



انتظار
نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393
ساعت : 20:0
نویسنده : محمّد غیاثی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

دل و دین و عقل و هوشم، همه را به آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی


اجرا شده توسط: مرحوم سیّد جواد ذاکر

شاعران:

فصیح الزمان رضوانی شیرازی

فخرالدین عراقی

فیض کاشانی

اللّهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِيّكَ الْفـَـرَجْ


:: موضوعات مرتبط: انتظار - شعر
:: برچسب‌ها: انتظار



حکیمانه از شوپنهاور
نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393
ساعت : 15:22
نویسنده : مدیر وبلاگ


توسط مدیر جدید ناشناس



کلام امیر
نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393
ساعت : 17:6
نویسنده : محمّد غیاثی
http://mshgh1986.persiangig.com/image/kalam-e-%20amir-2.jpg


:: برچسب‌ها: کلام امیر






 



آخرین مطالب
فهرست تمامی مطالب
جهت دسترسی به فهرست و عناوین مطالب وبلاگ اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
عناوین تمامی مطالب وبلاگ