پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سایت دلنوشته‌های آزاد غیاثکلا دابو خوش آمدید . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
نیمای غزل ایران
نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393
ساعت : 19:9
نویسنده : مدیر وبلاگ

با نگاهی به تاريخ ادبيات ايران ، درخواهيم يافت که شعر ايران در زيبا‌ترين و درخشان‌ترين و شکوه‌مند‌ترين لحظه‌های خود ، درغزل فارسی تبلور يافته است و بزرگ‌ترين نوابغ تاريخ ادب ما ، زيبا‌ترين شعر‌های خودشان را در اين فرم بيان کرده‌اند و گفتن ندارد که سعدی و مولوی و حافظ که بی‌ترديد از بزرگ‌ترين شاعران در ادبيات جهان هستند ، غزلسرايان بزرگ شعر فارسی محسوب می‌شوند و فراموش نکنيم که شعر ، اصولاً مهم‌ترين و پايه‌ای‌ترين عنصر فرهنگ ايران است . و برهمين مبنا خانم سيمين بهبهانی ، به عنوان بزرگ‌ترين غزلسرای ايران امروز ، نماينده‌ی اصيل‌ترين و ريشه دار‌ترين و غنی‌ترين بخش شعر فارسی در ادبيات شاعرانه‌ی معاصر محسوب است .

سيمين بهبهانی بامداد روز سه‌شنبه ۲۸ مردادماه در سن ۸۷ سالگی بر اثر ايست قلبی و تنفسی در بيمارستان پارس تهران درگذشت . سيمين خليلی و فرزند عباس خليلی (شاعر ، نويسنده و مدير روزنامه اقدام ) در ۲۸ تيرماه ۱۳۰۶ در تهران زاده شد و به اعتبار ازدواجش با حسن بهبهانی به این نام مشهور شد . وی در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد و سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبيری کار کرد.

سيمين در فرم غزل و به خصوص در وزن غزل يک تحول بی‌سابقه ايجاد کرد و همراه با کشف و بهره گيری از وزن‌های جديد، تنوع ريتميک و تنوع زبانی و تنوع مضمونی در غزل فارسی به وجود آورد و بنياد غزل معاصر را ديگرگون ساخت!

اين تحول در آثار او بسيار جدی و آگاهانه مشهود است . تا جايی که متحول شدن شعر فارسی در حوزهء غزل به نو آوری‌های نيمايوشيج مقايسه شده است و شاعر بزرگ و اديب نيما‌شناس معتبری مثل اخوان ثالث ، سيمين بهبهانی را «نيمای غزل» ناميد.

غزل‌های سيمين از نظر مضمون کاملاً نو و امروزی و متأثر از اوضاع اجتماعی و سياسی ايران معاصر است. شکايت از اختناق ، آرزوی آزادی و عدالت ، برابری حقوقی آحاد جامعه  و نقد فرهنگی اجتماعی جامعه‌ی امروز از مضمون‌های اصلی کار اوست .

سيمين از شاعران آزادی خواهی است که مقاومت فرهنگی و فکری و هنری در برابر استبداد و تحجّر و تک صدايی ، اساس و بُن مايه‌ی شعر اوست . و اينهمه را با احساسی بسيار رقيق ، توأم با رأفت و مِهر مادرانه ، بسيار ظريف و هنرمندانه بيان می‌دارد.

سيمين با نگاه زنانه از آزادی و از مظلوميت انسان‌ها در دوران اختناق سخن می‌گويد و شعر او سرشار از مهر به فرهنگ و عشق به ايران است . غزل او صدای درد و دريغ و حسرت و اعتراض انسان‌هايی ست که آرزوی آزادی و دموکراسی ، آن‌ها را به ميدان آورده بود تا جهان استبداد زده‌ی پيشين را دگرگون کنند، اما با موقعيت و روزگار دهشتناکی روبرو شدند که نه تنها به آزادی و آرزوهای ديرين خود دست نيافتند ، بلکه دستاورد‌های تاريخی و ملی گذشته‌ و نیز ارزش‌های متعالی انسانی و اخلاقی و فرهنگی جامعه‌ی خود را هم در معرض اضمحلال و نابودی يافتند .

تا ايرانيان و فارسی زبانان در اين جهان هستند و تا آزادگی والاترين ارزش است و آزادی عزيز ترين و دوست داشتنی ترين آرمان انسانی ست و تا جستجوی عدالت برترين انگيزه انسان های بيدار دل و تا انساندوستی و وطن‌خواهی و آرزوی برابری برای تمامی آحاد جامعه (اعم از زن و مرد و پير و جوان و فقیر و غنی و کافر و مسلمان) ، از اصول پايه ای و گريزناپذير انديشه های والا و شريف است، سيمين زنده است زيرا همه اين ارزش های متعالی را در غزل های جاندار و تپنده و پر طنين و زيبای خود سروده و به زمزمه دلهای آزادگان و به طنين فرياد دادخواهان ايران زمين ارمغان داشته است.

شعر تو آتش می زند بر انجماد گفتگو
اکنون چرا لب بسته ای؟ شعری بر اين ماتم بگو

چون پيش تر ای نازنين، اندوه هستی را ببين
در رفتنت تا بغض مان اين سان نماند در گلو

ای شير زن حرفی بزن، تا بگذرد درد وطن
بر عشق سوگندت دهَم، بر زندگی، بر آرزو

در غربت سنگين ما، شعرت بود تسکين ما
بينم مدامت هم صدا، ای جاودان در جستجو

از عاشقی گفتی بسی، درغايت دلواپسی
ای با غزل شوريده وش بگذشته از هر های وهو

وقت دگر زخم ستم، کردی نشان با هر قلم
بنيان کــَنی با واژه ها، تا فتنه ها را کو به کو

با دختران شهر غم، همره شدی در هر قدم
بر دفترت بنوشته ای، عصيان شان را مو به مو

اينک اگر چه نيستی، مغرور و زيبا زيستی
با شورتو تا بشکند سدهای شهر گفتگو

vida farhoodi

ایران دلش گرفته
روح و روان ندارد
مام غزل سرایش
«دیگر بیان ندارد»

بانوی صلح و احساس
چشمان خود فروبست
دیدار جنگ و خون را
تاب و توان ندارد

از ظلم و جهل خسته
غم بر دلش نشسته
اما تمام عمرش
خامُش زبان ندارد

هر ظالم زمانه
در هر مقام و جامه
از نقد تیز شعرش
جان در امان ندارد

سیمین نمیرد هرگز
با جاودان غزلهاش
خوابیده نرم و آرام
از بس که جان ندارد

بانو «دوباره» برخیز
«میسازمت وطن» خوان
روزی که دیگر ایران
مطلقْ عِنان ندارد

عمار ملکی (ناصر)




نسل سوخته
نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393
ساعت : 16:30
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ

شاید بپرسید این نا آشنای سوخته دل کیست که این پست را گذاشته است . خیلی پرت نیندیشید ، او پیرنویسنده‌ی همین وبلاگ است ، که سالها در کنار شما جوانان ، جوانی کرده است . و با اینکه به نسل قبل تر تعلق دارد ، اما بیشتر از آن ، هرگز خود را از نسل شما جدا ندانسته و همواره افتخار همراهی با نسلهای پس از خود را داشته است .   

متولدین دهه‌ی پنجاه خود را نسل سوخته می‌دانند ، و متولدین دهه‌ی شصت خود را نیز . و فردا که متولدین دهه‌ی هفتاد دهان باز کنند و در قفایشان دهه‌ی هشتادی‌ها و دهه‌های زاده و نزاده‌ی دیگر ، همه خود را نسل سوخته خواهند نامید . اما آیا همه‌ی کسانی که در روزگار سختی و عسرت زاده و بالیده‌اند نسل سوخته‌اند؟ اگر چنین باشد ، پس به درازای تاریخ و به تعداد هر نسلی از نسل‌های این سرزمین نسل سوخته داشته‌ایم و گمان نمی‌رود که به این زودی زایش و افزایش نسل‌های سوخته پایان پذیرد . و اگر همه‌ی نسل‌های این مُلک سوخته باشند ، دیگر نسل سوخته معنایی ندارد .

به راستی «نسل سوخته» صفت کدام واگن از این قطار انسانی است که از ابتدای حافظه‌ی کتبی و شفاهی این مُلک بر ریلی که یادگار گریزناپذیر نیاکان بوده است رانده است و باز می‌رانَد .

نسل سوخته نسل یا نسل‌هایی نیستند که روزگار بی‌ثباتی و اضطراب و تنگ‌دستی را از دیگران به میراث برده باشند . نسل سوخته نسلی است که خود سنگ و تفنگ برداشت و خودکامه‌ی خودبین را به زیر کشید . نسل سوخته نسلی است که نه اینترنت داشت ، نه موبایل ، نه ماهواره ، ولی چماق و تیر ‌خورد و گاز اشک‌آور ریه‌هایش را ‌سوزاند ، تا روزی که با «مرگ» و «درود» تخته‌سنگ را از این رو به آن رو گرداند و هنوز پشت تخته‌ سنگ را نخوانده بود .

نسل سوخته نسلی است که شادی پیروزی بر خودکامه‌اش دیری نپایید و با آتش جنگِ دیوانه‌ای ، چکمه در پا کرد و به جبهه رفت و یا بی‌دست و بی‌پا برگشت و یا سال‌ها بعد با موهای ریخته یا برف‌ گرفته برگشت و یا در پوستر و تابلوی نام خیابانها برگشت .

نسل سوخته نسلی است که گروهی از فرزندان آن ، به تقدیر صف‌بندی‌های ناگزیر هر انقلاب ، جانب تندروی را برگزیدند و بسیاری از یاران دیروزش بر چوبه‌ی دار ایستادند و برخی دیگر تا همین امروز ، در سرزمین دشمن دیروز ، در تبعید مالیخولیایی خودخواسته‌ای‌ می‌سوزند که نتیجه‌ی رفتار هیستریک مدیران کشورش بود .

نسل سوخته متولدین نیمه‌ی دوم دهه‌ی سی تا اواخر دهه‌ی چهل‌اند ، نسلی که جوانی‌اش را با اضطراب جان‌کاهِ هر روزه‌ی بگیر و ببندهای گشت‌ها و موتورسوارهایی گذراند که به خیابان‌ها و پارک‌ها می‌آمدند تا با رفتاری فرویدی ، دشنام‌گویان و تحقیرکنان ، حجاب دختران را پایین‌تر بکشند و دست پسرانی که آستین کوتاه پوشیده‌اند رنگ کنند . 

نسل سوخته نسلی بود که منتهای خوش‌بختی را در فرار از کشور و پناهندگی می‌دید و منتهای ثروتمندشدن را در رفتن به ژاپن و کار شبانه‌روزی . گویی به‌دنبال جوانی‌ِ ناکرده‌ی خویش می‌گشت .

نسل سوخته نسلی است که شاعرانش نه «می‌کنممم» گفتند و نه شعرهای اروتیک تمایلات انسانی‌شان را آرام می‌کرد . اگر زنی در شعر نسل سوخته است ، از جنس خاک است و تجاوز و گوگرد.

آیا نسل سوخته همان کسانی نبودند که امید داشتند و تلاش کردند و به این نتیجه رسیدند؟ معنای نسل سوخته را کسانی می‌دانند که همچون من ، این یکی هم‌شاگردی بغل‌دستی‌‌‌شان شهید شد و آن یکی هم‌شاگردی بغل‌دستی‌شان اعدام شد ، و این من در مرگ هر دو گریست . معنای نسل سوخته را کسانی می‌فهمند که با هزار آرزو ، خودشان این تقویم را ورق زدند و امروز ، با دیده‌ی حسرت بر خاطراتشان ،‌ چشم امید بر نوباوگان دارند و دست در دست جوانان .

اشکال از این‌جاست که برای «نسل» فقط صفت «سوخته» را می‌شناسیم و انگار فقط همین قبا را بر تن کلمه‌ی «نسل» دوخته‌اند ، در حالیکه می‌توان ، برای نسل‌های دهه‌های پنجاه و شصت ، صفت‌های مناسب دیگری را ، چون «نسل مظلوم» یا «نسل بدآورده» یا «نسل درگیر»، به‌کار برد ، ولی «سوخته» معنای مشخص خود را دارد ، و مختص جوانانی است که از غیرت و غرور و همت و رشادت و خلوصش استفاده کردند و بعد دورش انداختند ، یعنی آن که همه کار کرد و دودش اول به چشم خودش رفت!

باری ، از همه‌ی کسانی که خود را نسل سوخته می‌دانند عذر می‌خواهم که نسلی را از میان مدعیان این عنوان محق‌تر می‌شمرم . و می‌دانم که همه مستحق صفتِ "سوخته"‌ایم . اما کلاهمان را قاضی کنیم و حق بدهیم نسلی که هم انقلاب کرد و هم شهید داد و هم اعدامی و هم پناهنده و هم آرمان‌های صمیمانه‌اش را ازدست‌رفته دید از نسل‌های بعد از خود ، برای آن که خود را نسل سوخته بنامد، شایسته‌تر می‌نماید.

[والدین بالای 50 سال] :
نسل من چه فصل هایی که ندید
بی سبب چه آه ها که نکشید
نسل تو چه روز هایی که نمُرد
سفره اش چه زخم هایی که نخورد

[فرزند زیر 35 سال] :
نسل من چه فکر هایی که نریخت
پرده ها یکسره در هم آمیخت
نسل تو چه ساز هایی که نساخت
شاخه اش چه برگ هایی که نباخت

[والدین بالای 50 سال] :
آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو ؟
سهم ما قسمت ما کو ؟ حرمت خلوت ما کو؟

[فرزند زیر 35 سال] :
بیرق ما تو نگو رخت عزا شد
سهم نسل من و تو باد ِ هوا شد

[والدین بالای 50 سال] :
نسل من بغض ترانه می چکید
نسل تو خاطره ای سر نبُرید
نسل من به فکر گم کردن ِ من
نسل تو به فکر همسایه شدن

[فرزند زیر 35 سال] :
پشت سر حریق یاس و مرگ رنگ
مشق شب صد خط ِ ریز از شعر جنگ
پیش رو نفرین تلخ مادران
اشک خواهر جای تیری در تفنگ

[والدین بالای 50 سال] :
آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو ؟
سهم ما قسمت ما کو ؟ حرمت خلوت ما کو؟

[فرزند زیر 35 سال] :
بیرق ما تو نگو رخت عزا شد
سهم نسل من و تو باد ِ هوا شد

نسل سوخته




چه باید کرد ؟
نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393
ساعت : 23:20
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ

بچه که بودم  یه روز به مادرم گفتم : مامان ! کفشام داره پاره میشه‌ ؛ با این کفشا خجالتم میاد برم مدرسه ؛  نمیشه یه کفش تازه برام بخرین ؟ گفت : کفشات سالمه ! گفتم : ببین مامان ! اگه برام کفش نخرین از فردا دیگه مدرسه نمیرم !! گوشام رو  کشید و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !! *-

به بابام گفتم : بابا ، نمیشه ما دیگه روزه نگیریم ؟ چپ چپ نگاهم کرد و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*-

توی مدرسه ؛ یه جوک در باره اون بالا بالایی ها گفتم . مدیر مدرسه مون گوشام رو کشید و کوبید توی ملاجم و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*---

عاشق یه دختری شده بودم . یه نامه عاشقونه براش نوشتم و پرتش کردم تو خونه شون . فرداش باباش تو کوچه جلوی راهم سبز شد و یه کشیده خوابوند بیخ گوشم و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*--

تو دانشگاه ؛ به یکی از استادام گفتم : آقا ! شما چرا اینقدر بیسوادی ؟ از کدوم دانشگاه مدرک گرفتی ؟ منو از کلاس انداخت بیرون و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*-- 

تو سربازخونه ؛  سر پست کشیک چرتم گرفته بود . جناب سروان از راه رسید و یه لگد زد تو ساق پام و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*---

تو اداره مون ؛ به رئیسم  گفتم : آقا ! چطوریه که فلانی نه سر و کله ش تو اداره پیدا میشه ؛ نه دست به سیاه و سفید میزنه ؛ اما حقوقش سه برابر حقوق منه ؟ گفت : این گه خوری‌ها به شما نیومده ! دیگه هم از این غلط ها نکنی‌ها !*--

شب خوابیدم صبح بیدار شدم دیدم میگن باید عضو حزب رستاخیز بشوی ! گفتم : رخت آویز ؟  رخت آویز دیگه چیه ؟ عمراً اگه عضو بشم . فرداش منو بردن دوستاق خونه همایونی و چوب توی آستینم چپاندن و گفتند : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!* --

انقلاب کرده بودیم . دیدم همه دارن می‌چاپند و میخورند و می‌کشند . گفتم : عجب ؟ این انقلاب ابوذری است یا ابو زری ؟ کشان کشان  بردندمان  دانشگاه اوین و کم مانده بود سرمان را هم بباد بدهیم . خلاصه اینکه یک روز یکی آمد و یک برگ کاغذ جلوم گذاشت و گفت : امضاش کن ! اما دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !*--

به پیشنماز محله مون گفتم : آقا ! مگه آدمکشی افتخاره ؟ گفت : چطور مگه ؟ گفتم : شما میگین حضرت علی  یه روز هفتصد نفر رو با اون ذوالفقارش سر بریده ! چپ چپ نگاهم کرد و گفت : بابی شدی ؟ دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!* --

حالا ما مونده ایم که ما توی این دنیا چه غلطی باید بکنیم ؟!!




نگاره‌ها و انگاره‌ها
نوشته شده در یکشنبه 19 مرداد1393
ساعت : 22:44
نویسنده : مدیر وبلاگ

اسکندر آبادی : این نگاره‌ها به این هوا کشیده شده‌اند که حرفی بزنند و این انگاره‌ها به این خاطر نوشته شده‌اند که تصویری بسازند .

علی چکاو  : تصویرسازم و تصویرباز ؛ معنی ؛ یعنی ، نه درمتن تنیده شوم! که بر تن متن ، تنی دیگر بِتنم ؛ تنی از کلمات ، کَنده! در شکل ، زنده مانده . شیوه‌ام رفتار با متن است و نه حتی در پیِ کمال متن ؛ که بازی‌ای ست موازی با متن ، تا بسازد ذهن شما تصویر سوم از این هر دو را. همین است که نمادِ ملتی‌‌ست جعبه‌ای مکعبی و مقوایی و  رَنده‌ مطبخی نماد حاکمِ خودکامه. تا تو در پیچ وتابِ ذهنِ زیبایت ، چه بخوانی‌اش . 

 




انتظار
نوشته شده در جمعه 17 مرداد1393
ساعت : 20:0
نویسنده : محمّد غیاثی

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/imam-zaman_0.jpg

از بس نیامدی

من پای پنجره یک خانه ساختم

در انتظار تو،

آویختم نگاه خودم را ز چشم خیس

از بَر شدم تمام خشت و گِل کوچه تو را

از بس که من شمرده ام این لحظه‌های سخت

 

باور تو می کنی

من هر چه آن دعا، که بلد بوده خوانده‌ام؟

نذری نبوده نکردم برای تو

من خسته نیستم

من عهد انتظار تو بستم، به جان و دل

زیبا ترین دقایق من، انتظار توست

اما عزیز دل

تو خسته نیستی

از بس نیامدی؟

 

شاعر: کیوان شاهبداغ خان

 

 اللّهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِيّكَ الْفـَـرَجْ

 

:: موضوعات مرتبط: انتظار / غروب جمعه
:: برچسب‌ها: انتظار, امام زمان



شعری از بانوی بلند آوازه ایران
نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393
ساعت : 21:46
نویسنده : مدیر وبلاگ

ای دیار روشنم ، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت
ماه کو، خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا
چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت

                            ***

آبرویت را چه پیش آمد که این بی‌آبرویان

می‌گشایند آب در گنجینه‌های افتخارت

شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن

کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

              ***

می‌فروشند آنچه داری ، کوه ساکن ، رود جاری
می‌ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج‌های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت

              ***

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز و ساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی ، آهوی سر در کمندم
بند بگشا ای خدا ، تاشکر بگذارد شکارت

              ***

مدعی را گو چه سازی مُهر از گل در نمازت
سجده
بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت
این
زن ،ای من ، بر کمر دستی بزن ، برخیز از جا
جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت

سیمین بهبهانی

 *********************************

دوباره می سازمت وطن ، اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم ، اگر چه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گل ، به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون ، به سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز آشنا ، سیاهی از خانه می رود

به شعر خود رنگ می زنم  ، ز آبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام ، به گور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهرمن ، ز نعره ی آن چنان خویش

کسی که «عظم رمیم» را ، دوباره انشا کند به لطف

چو کوه می بخشدم شکوه ، به عرصه ی امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز ، مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز می کنم ، کنار نوباوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق ، بدان روش ساز می کنم

که جان شود هر کلام دل ، چو بر گشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی ، بجاست کز تاب شعله اش

گمان ندارم به کاهشی ، ز گرمی دمان خویش

دوباره می بخشی ام توان ، اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره می سازمت به جان  ، اگر چه پیش از توان خویش

 سیمین بهبهانی




هلول(حلول) ماه شوال از سه روز قبل مبارک
نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد1393
ساعت : 19:6
نویسنده : مدیر وبلاگ
رئیس ستاد استهلال گفت :

احتمال رویت هلال ماه شوال در غروب یکشنبه نزدیک به صفر است، بنابراین به احتمال قوی روز سه‌شنبه عید فطر خواهد بود .

      کد خبر :  ۴۱۹۷۰۴        تاریخ انتشار :  ۰۴ مرداد ۱۳۹۳ - ۱۰:۴۶

شرط «رؤیت هلال ماه» با چشم عادی و یا با تلسکوپ؟! در این‌باره بین مراجع دینی اختلاف‌نظر وجود دارد. برای همین یک «ستاد استهلال» راه‌اندازی شده که به اندازه‌ی یک وزارتخانه بودجه و نیرو و امکانات دارد . طی سالهای قبل بعضی مراجع دینی بدون داشتن امکانات و تشکیلات عریض و طویل ، قبل از ستاد به اعلام عید فطر مبادرت می نمودند و ستاد با تآخیر یا همان روز و یا روز بعد را بعنوان عید فطر اعلام مینمود . و بعدها مشخص میشد که غالباً ستاد استهلال اشتباه عمل کرده است . امسال رئیس ستاد پیش دستی کرده و از «سه روز قبل!» به مطبوعات گفته : روز سه‌شنبه عید فطر است تا این فرصت و جرأت را از سایر مراجع برای اعلام فطر سلب نماید و متاسفانه همین هم شد و آیات سبعه نیز پیشاپیش دیدن هلال در غروب یکشنبه را منتفی نموده و آب پاکی را روی دست همه ریختند . اکنون سئوال این است ، وقتی که رئیس ستاد استهلال از شنبه می‌گوید که عید فطر سه‌شنبه است ، اعزام ۱۵۰ گروه و تجهیزات به اقصی نقاط کشور برای دیدن هلال ماه نو برای چیست؟ آیا اینهمه کاوش در آسمان ، واقعی است؟ یا آنکه این ستاد عریض و طویل پوششی است برای ........؟ 

اگر سرانگشتی هم حساب کنیم هزینه اعزام و استقرار و تغذیه و دستمزد ۱۵۰ گروه، سر از ارقام چند میلیارد تومانی در می‌آورد . اگر هر گروه پنج نفر باشند و فقط سه روز دستمزد بگیرند و از ارزان‌ترین وسایل نقلیه هم استفاده کنند، فقط برای دو اعزام در اول و آخر ماه رمضان به بودجه‌ای چند میلیاردی نیاز است . در صورتی که عکس‌های منتشره از استهلال نشان می‌دهد تعداد نفرات یک گروه بیش از پنج نفر است و تجهیزات و تلسکوپ‌ها و ... چندین برابر .

آری نکته اینجاست که وقتی این ستاد تصمیم قبلی گرفته که روز سه‌شنبه را عید فطر اعلام کند ، صرف این بودجه‌های هنگفت برای چیست؟  در حالیکه چندین قرن است که بدون دوربین و تلسکوپ و گروههای رؤیت و ریخت و پاش‌های میلیاردی ، مردم مسلمان هم روزه گرفته‌اند و هم هلال ماه نو را دیده‌اند.

این سئوال هم برود کنار صدها پرسش از سیستمی که دین می‌فروشد و بهشت و جهنم را هم به دلخواه خود، بین مردم پیش‌فروش می‌کند!   

عید فطر مبارکباد

 

در رساله عشق آمده است :

کسانی که قوت غالب آنها غم حسین (ع) است ، نانخور زهرا (س) محسوب میشوند و فطریه آنها با علی (ع) است .




نگاه
نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393
ساعت : 22:10
نویسنده : ابراهیم غیاثی

هرچند یاد و خاطرات ِ با تو شیرین است
فنجان خالی هم به برگشت ِ تو بد بین است

این روزهـــا از داغ تو رگ می زند هر کس
هر گوشه ای از قلب تو گرمابه ی فین است

سر می کنم با خاطراتــت درد دوری را
اما عـذاب طعنه ها بعد از تو سنگین است

 

 

وقـــتی که میرفتی نگاهت هـِی تکانم داد
سنگین ترین لحظه برای مرده تــلقین است

بــی تو نه من... هر کس که با من نسبتی دارد
هـمپای من از دوریت دلگیر و غمگین است

 

 

 




شب نشینی محفل عرفان 2
نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393
ساعت : 11:1
نویسنده : عرفان غیاثکلایی

دراین نوشتار ، از مفهوم بعضی اصطلاحات عرفانی رمزگشایی خواهد شد .

روزه = قطع توجّهات وامساک التفات ازهرچه غیرحضرت حق باشد را گویند.خواه طاعت و خواه عصیان ، خواه لذت و خواه الم باشد .

ای روی تو عید و روبروی تو نماز        پرهیز زجز تو روزه وین لفظ مجاز

می و شراب = همان باده و عبارت از عشق و فیض است ، و مراد از آن غالب شدن عشق است . یعنی ذوق و وجد و حالی که از جلوه محبوب در اوج غلبه محبت بر دل سالک وارد میشود و سالک را مست و بیخود می کند .

من خواستار جام و می از دست دلبرم       این راز با که گویم و این غم کجا برم

پس می ، باده ، شراب ، کنایت از سکر محبت و جذبه حق دارد و همان فیض الهی است که شامل سالک میشود و سکرمعرفت است که اهل طریق را حاصل میشود و در واقع تجلیات الهی است .      

جام = مظاهر انوار نامتناهی و مجلای تجلیات الهی را گویند .

ساقیا برخیز و درده جام را           خاک بر سر کن غم ایام را

جرعه = اسرارمقامات ومناسبت و احوال را گویند که در سلوک برسالک آشکارمیشود و یا خصوصیات وجودی را گویند که در جمیع ذرات به ظهورمی رسد .

بفریادم رس ای پیرخرابات        به یک جرعه جوانم کن که پیرم

خم زلف = اسرار الهی و لطایف غیبی است . لذات انس به حق را هم گویند.

درخم زلف توآویخت دل ازچاه زنخ      آه کزچاه برون آمد و دردام افتاد

بوسه = فیض و جذبه باطن را گویند . استعداد قبول کیفیت کلام به طریقی که قبول کند.

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود          وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

خال سیاه = عالم غیب است و در عرفان وحدت ذاتیه را اطلاق کنند . نقطه سودای دل آدم که مرکز دور فلک وجود است ، مظهر و محل تجلّی این خال میباشد . 

بر آن رخ نقطه‌ی خالش بسیط است        که اصل مرکز دور محیط است

لب شیرین = ادراکی که ازکلام بی واسطه‌ی خداوند حاصل شود را ( لب ، لب لعل و لب‌ شیرین ) گویند. مانند واردات غیبی و حدیث قدسی

حکایت لب شیرین کلام فرهادست          که گنج طرّه لیلی مقام مجنون است 

قدح = عبارت از قلب است . دل عارف است که موطن تجلّیات میباشد .

بیار باده که بفتوای حافظ از دل پاک         غبارزرق بفیض قدح فرو شویم

گیسو = رشته ای که درطریق طلب ، سالک را به حق می‌رساند .معضلات و مشکلات الهی را نیزمی‌گویند .

بسته ام درخم گیسوی توامید دراز          آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

زلف = غیبت هویّت حق که هیچکس را بر راز آن وقوف نیست ، میباشد . صفات جلالی و تجلّیات جمالی که موجت استتار جمال مطلق ربوبی است نیز میباشد . همچنین به صفات قهری و سلبیه الهی مثل قابض و قهّاراطلاق میشود .

سرزلف به کناری زن ورخسار گشا           تا جهان محو شود خرقه کشد سوی فنا 

خرقه = درلغت جبّه و جامه ضخیم درویشان است و درعرفان ظاهروجود و بدن آدمی را گویند و همچنین برافناء رسوم بشری هم اطلاق می‌شود .

حافظ این خرقه بیندازمگرجان ببری        کاتش ازخرقه سالوس و کرامت برخاست

کنار = دریافتن اسرار الهی است . آغوش و وصال حق را گویند .دریافت اسرار و دوام مراقبت در سیر و سلوک است . 

مائیم و آستانه عشق و سر نیاز         تا خواب خوش کرا برد اندرکناردوست

رخ ، رخسار ، روی = ظاهر شدن هویت ، مرآت تجلی ، آگاه شدن سالک به کیفیت تجلیات الهی ، مظهرحسن ذاتی و تجلیات جمالی ، تجلی جمال حضرت حق است به صفات مثل لطیف رئوف هادی وهّاب توّاب ، بطورخلاصه مقصود از رخ ، لطف الهی است .

با عاقلان بگو که رخ یار ظاهر است     کاوش بس‌است این همه درجستجوی دوست

رخ اینجا مظهـــر حســن خدایی است     مـراد از خـــــط حجاب کبـریایــــــــی است

روی‌ خوبت آیتی ازلطف برما کشف کــــرد                    

زان زمان برلطف وخوبی نیست درتفسیرما                     




من
نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393
ساعت : 23:46
نویسنده : ابراهیم غیاثی



نشنو از نی "من" حکایت می کنم

از خدای "خود" شکایت می کنم
از خدایی که گنه در من نهاد
سیب داد و اذن خوردن را نداد
از خدایی که مرا بازنده کرد
از همان انی که زادم، بنده کرد
حوریان را سجده بر من یاد داد
و از همان لحظه مرا بر باد داد
چونکه شیطان را به خونم تشنه کرد
دست "من" با خونه "من" آغشته کرد
آری، او شیطان به دنبالم گمارد
هر گنه را پای من اما شمارد* * *
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "منه من" من شکایت می کنم
از "من ی" که بد تر از شیطان شده است
بس غریبه با "من ه" انسان شده است
از "من ی" که مملو از رنگ و ریاست
از "من ی" که با دغل دیر آشناست* *
ای "من" ای انسان چون شیطان شده!
ای درنده تر ز هر حیوان شده!
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "تو" و "من" من شکایت می کنم.
                   
                                                    "شاعر: مهدی خسروی"




یتیمان بی پدر
نوشته شده در شنبه 28 تیر1393
ساعت : 22:0
نویسنده : محمّد غیاثی
 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali-2.jpg

 

آن یتیمان که به خرمای علی سیر شدند

پای گودال رسیدند همگی شیر شدند

 

 




سحر بود و غم و درد
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393
ساعت : 23:40
نویسنده : محمّد غیاثی

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali.jpg

سحر بود و غم و درد

سحر بود و صدای نفس خستۀ یک مرد

که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می کرد

غریب و تک و تنها

در آن شهر، در آن وادی غم ها

دلی خسته و پر غم وَ شیدا

دلی زخم و ترک خورده پر از روضۀ زهرا

شبِ راحتیِ شیر خدا از همۀ مردمِ دنیا

عجب شام عجیبی ست

روان بود سوی مسجد کوفه

قدم می زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب

و لرزید به هر گام، دلِ حضرت زهرا

دلِ حضرت زینب

غریب و تک و تنها

نه دیگر رمقی مانده در آن پا

نه دیگر نفسی در بدن خستۀ مولا

به چشمان پر از اشک و قدی تا

پُر از وصله، عبایش

پُر از پینه دو دستان عطایش

رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش

علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیران صدایش

گُلِ خلقتِ حق رفت روی منبر گلدسته و تکبیر زنان

ساکت خاموش، زمین

رام، زمان

محو تماشا، همه ذرات جهان

باز در آن بذمِ اذان

نالۀ آهستۀ یک مادرِ محزونِ کمان

گفت عجب شام غریبی شده امشب

امان از دل زینب

 

و گلبانگ اذان گشت تمام و شده بی تاب

 دل خاکیِ محراب

 بُوَد منتظر مَقدَم ارباب

 علی آمد و مشغول مناجات

 زمین گرم مباهات

 در آن جلوۀ میقات

 عجب راز و نیازی

 عجب سوز و گدازی

 عجب مسجد و محراب و عجب پیش نمازی

 علی بود و خدا بود

 خدا بود و علی بود

 علی گرم دعا بود

 خدا گرم صفا بود

 علی بود به محراب عبادت

 علی رکن هدایت

 همان مرد غریبی که به تاریکیِ شب ها

 به یک دوش خودش نان و یکی کیسۀ خرما

 بَرَد شامِ یتیمان عرب را  

 علی بود

 همان خانه نشین، شاهِ عرب، همسر زهرا

 علی بود و نماز و دل محراب، پر از عطر گل یاس

 در آن لحظۀ حساس

 قیامی که تجلاّش بُوَد روز قیامت

 رکوعی پُرِ از بارش انگشتر خیرات و کرامت

 چه زیباست کلامش

 قعودش و قیامش

 ولی لحظۀ زیبای علی با شرری یک دفعه پاشید

 از آن سجده که در آن بدن فاطمه لرزید

 لب تیغ ستم بر سر خورشید درخشید

 فرود آمد و شیرازۀ توحید فرو ریخت

 علی ناله زد و آهِ علی با نفس فاطمه آمیخت:

 که ای وای خدا،

 جانِ علی آمده بر لب

 امان از دل زینب

 

همان سجدۀ آخر

 که در آن فرق علی با لب شمشیر دو تا شد

 همان سجدۀ آخر

 که علی از غم بی فاطمه گی رست و رها شد

 همان سجدۀ آخر که حسن آمد

 و یک بار دگر بر پدر خسته عصا شد

 تن غرق به خون پدرش را

 به درِ خانه رساند و به دعا گفت خدایا

 کمک کن نرود جان ز تَن زینب کبری

 به این حال، چو بیند پدرم را

 دوباره حسن و یاد شب کوچۀ غم ها

 دوباره حسن و قِصۀ پُر غُصۀ بابا

 بمانَد ...

 که چه آمد سر زینب

 سَرِ شیرِ خدا، زخمی و مجروح، نشد باور زینب

 دوباره بدنی خونی و رخسارۀ زرد و غم و بی تابیِ دختر

 دوباره نفسی سوخته و غربت و بستر

 دوباره به دل زینب کبری

 شده تازه غم و غصۀ مادر

 کنار بدنِ خستۀ حیدر

 فضای در و دیوار پُر از درد و مَحَن بود

 نه صبری، نه قراری، به دل زینب و کلثوم و حسن بود

 در آن سوی دگر باز به جوش آمده غیرت به رگ غیرت دادار

 چه طوفانِ عجیبی شده بر پا به دلِ پاک علمدار

 در آن سوی دگر مرد غریبی، غریبانه پر از غم

 فقط ناله زد و گفت که بابای غریبم

 علی چشم گشود و به هر آن چه که رمق بود،

 سوی صاحب آن ناله نظر کرد و بفرمود :

 عزیزم! اگر چه که رسیده ست چنین جان به لب من

 کنارم تو دگر گریه نکن، تشنه لب من

 و رو کرد به عباس و صدا زد که بیا نور دو عینم

 اباالفضل، عزیز دل من، جانِ تو و جانِ حسینم

 و با دختر غمدیدۀ خود گفت که ای محرم بابا

 هنوز اول راهی

 بیا همدم بابا

 تو باید که تحمل کنی این رنج و مَحَن را

 پس از من غم پرپر زدن و اوج غریبیِ حسن را

 تو هستی و بلا، دختر بابا

 تو و کرب و بلا، دختر بابا

 تویی و بدن بی سر دلدار

 نه عباس و حسین اند کنارت

 تو و کوچه و بازار

 علی اشک شد و گفت، نگهدار همه طاقت خود را

 برای غم فردا

 علی رفت و صفا رفت ز خانه

 دوباره غم تشییع شبانه

 حسین و حسن و زینب و کلثوم

 همه خسته و مغموم

 و اندازه ی یک کوه، غم و درد به سینه

 دوباره همه رفتند مدینه

 گذشت آن همه درد و پس از آن زینب کبری

 به خود دید غم مرگ حسن را

 پس از آن سفر کرب و بلا دید

 غم رأس جدا دید

 نه عباس علمداری و یاری وَ نه صبر و قراری

 نه شاهی و امیری

 به تن جامۀ تاریک اسیری

 از آن شهرِ پُر از غربتِ کوفه گذر کرد

 ولی آه وجودش همه لبریز شد از درد

 همان طفل یتیمی که علی بال و پَرَش بود

 و از روز یتیمی پدرش بود

 به همراه یتیمانِ دگر غرق تماشا

 و در یاد ندارند دگر حرمت  آن نان و نمک را

 همه گرم تماشا، همه گرم تماشا

 و انگار نه انگار که این طائفۀ حضرت زهراست

 و انگار نه انگار که این خانم غم دیده همان زینب کبراست

 به روی لبشان طعنه و دشنام

 همه بر لبۀ بام

 پَرانند همه سنگ به روی سر زینب

 که ناگاه سری رفته به نیزه

 صدا زد که عجب شام غریبی شده امشب

 امان از دل زهرا

 امان از دل زینب

 

 شاعر: محمد ناصری

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali-1.jpg




شاعرانه
نوشته شده در پنجشنبه 19 تیر1393
ساعت : 17:23
نویسنده : مدیر وبلاگ




عارفانه
نوشته شده در سه شنبه 17 تیر1393
ساعت : 11:2
نویسنده : مدیر وبلاگ

ابراهیم ادهم :

«هيچکس در نيافت پايگاه مردان، به نماز و روزه و زکوة و حج. مگر آنکه بدانست که در حلق خويش چه در مي آورد».

*****

چندين حج پياده بکرد، که از چاه زمزم آب برنکشيد. زيرا که دلو آن از مال سلطان خريده بودند.

**********************

رابعه عدویه :

مردي چهل دينار براي رابعه فرستاد تا آن را در امورات زندگيش صرف كند. هنگامي كه پول به دستش رسيد به گريه افتاد و مي گفت: من شرم دارم كه از خداوند چيزي بخواهم كه تمام دنيا در اختيارش است... چگونه اين پول را از كسي قبول كنم كه هيچ چيزي ندارد.

**********************

عین القضات همدانی :

میگویندچون درپایان دوازدهمین سال بعثت ، مانی ، ارژنگ رابه پایان برد و به خداداد ، خدادرآن نگریست وسه شب وسه روزازآن چشم برنداشت وچون به فصل"اشک ودرد و انتظار" رسید ، ناگهان سربرداشت ، نفسی راکه از آغاز خلقت در سینه نگه داشته بود برکشید و درحالیکه اشک شوق درچشمش حلقه می‌بست گفت :

"شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرابشناسند، مانی راآفریدم و اکنون به کام دل خویش رسیدم" وسپس به اندیشه فرورفت و شبی را تا سحربیدار ماند ، دراندیشه‌ی انسان ، وسحرگاه ازشوق فریاد زد که :

                     ( تبارک الله احسن الخالقین )

 

********************

 جنیدبغدادی : 

جنید با مریدان ازمیدان بغدادمیگذشت ، سارق مشهوری که کوهستان‌های حومه شهر را در زیر شمشیرخویش گرفته بود ، برسردار بالا برده بودند ، عبرت خلق را ، جنید پیش آمد و بر پای اوبوسه زد! مریدان خروش کردند ، گفت : بر پای آن مرد باید بوسه داد که در راه خویش تا بدین جا بالا آمده است !

********************

 منصور حلاج

حلاج را بر دارش میبردندو پرسیدند که عشق چیست ؟

گفت : امروزبینی و فردابینی و پس فردا بینی؛

آن روزش بکشتند! فردایش بسوختند! وپس فردایش خاکستربرآب دجله دادند!!!

*******************

بایزید بسطامی :

یک روز صبح زود بایزید بسطامی عارف مشهور از حمام بیرون می‌آمد. طبیعتا پاکیزه شده بود و چون روز عید بود لباس نو پوشیده بود. همین طور که از کوچه‌ای رد می‌شد یک نفر که حواسش نبود تشتی پر از خاکستر را بر سر بایزید خالی کرد. همراهان انتظار داشتند بایزید که حسابی سر و دستارش آشفته و آلوده شده بود به آن شخص اعتراض کنند اما دیدند که بایزید مشغول شکرگزاری به درگاه خداست. پرسیدند: حالا اگر اعتراض نمی‌کنی چرا دیگر شکرگزاری می‌کنی؟ بایزید گفت: من آنقدر بدی و نافرمانی کرده‌ام که سزاوار شعله‌های داغ آتش دوزخ هستم چرا باید به خاطر یک مشت خاکستر سرد که بالاتر از لیاقت من است عصبانی شوم؟

شنیدم که روزی سحرگاه عید       ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر     فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت ژولیده دستار و موی    کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم      به خاکستری روی درهم کشم؟

****

بایزید از پس امامی نماز می‌کرد ، امام جماعت به بایزید گفت : یا شیخ ! تو کسبی نمی‌کنی و از کسی چیزی نمی‌خواهی ، از کجا می‌خوری؟  شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم ، که نماز از پی کسی که روزی‌دهنده را نداند ، روا نبود .

***************************

ابوالحسن خرقانی :

شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر كس كه درين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.چه آن كس كه به درگاه باريتعالي به جان ارزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد. »

*******

خدا نه این است که ما می پرستیم، این خدایی است که ما آن را خلق کرده ایم؛ نه خدایی که ما را خلق کرده است! پس، راه نه این است که ما می رویم. راه، راهی دیگر است و رهرو، رهروی دیگر."

*******

خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم .

*******

الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند . من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست .

*******

هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.

******

چون نیستی خویش به وی دهی
او نیز هستی خویش به تو دهد .

******

چون خویشتن را با خدا بینی، وفا بود و چون خدا را با خویشتن بینی، فنا بود

******

آن کس که نماز کند و روزه دارد ، به خلق نزدیک بود ، و آن کسی که فکرت کند به خدای.

******

آنکس که حق او را خواهد، راه را به او نشان خواهد داد و راه برای وی کوتاه خواهد شد…

******

این خلق مامورند که آن گویند که کنند، یا آن باشند که نمایند. زبان را با دل آشنا کنند تا زبان آن املا کند که در دل بود، و دل جز راست نگوید. این خلق مامورند به گذاشتن آنچه ایشان را از حق بازدارد، و برداشتن آنچه ایشان را به حق رساند. تا آنچه انداختی است نیندازی، آن چه برداشتنی است نتوانی.

******

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.

******

آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت. شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.

*****************************

ابوسعید ابوالخیر :

روزی شیخ را گفتند: «یا شیخ! فلان مریدت بر فلان راه افتادست، مست خراب».

فرمود:« بحمدالله که بر راه افتاده است از راه نیفتاده است».

******

شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».

گفت: «سهل است . وزغی و صعوه‌ای نیز بروی آب می‌رود ».

گفتند که: « فلان کس در هوا می‌پرد

گفت: «زغنی و مگسی در هوا بپرد».

گفتند: « فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود ».

شیخ گفت : «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود ، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست . مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد .




۸ سال بدون حضورت اما با نواهایت گذشت ...
نوشته شده در یکشنبه 15 تیر1393
ساعت : 9:0
نویسنده : محمّد غیاثی
طعنه بر من میزند واعظ به کفر و ارتداد

خنده بر این طعنه ها با یاد زینب میزنم

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/11-1.JPG

یار بود اما برش یاری نبود

مثل او در عشق سرداری نبود

در مسیر رود چون جاری نبود

جرم او این بود درباری نبود

 

(( ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟ ))

 من همانم که شدم سخت نمک گیر از او

آمدم تا بنویسم دو سه خط سیر از او

 بنویسم که چه خوب است رهایی سید

دلم از شهر گرفته ست کجایی سید؟

(( مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشسته ما غیر تورا ذاکر نیست))

سالها رفتی ولی نام تو برجاست هنوز

شور زیبای تو در خاطره ماست هنوز

رجز غرق غرورت چقدر زیبا بود

 شور لبریز شعورت چقدر زیبا بود

 خار در چشم حسودان شدی و گل کردی

زخمها بر جگرت بود و تحمل کردی

رفتی و از تو نگفتند، غمی نیست برو

غربت ذاکریت چیز کمی نیست برو

دردم این است شده دشمن مرموز رفیق

هرکه سوزانده دلت را شده امروز رفیق

دل من سوخته از حیله و بازی هاشان

دل من سوخته از خاطره سازی هاشان

این همان بازی پرپیچ و خم تقدیر است

دشمنت سخت پشیمان شده اما دیر است

نقش بر روی عقیق تو حسین است حسین

نام آن یکه رفیق تو حسین است حسین

چقدر ساده به تو تهمت مرتد زده اند

و شنیدم که تو را در خود مشهد زده اند

کفر این نیست که از فرط جنون داغ کنی

کفر این نیست که در منقبت اغراق کنی

کفر این است که انسان خود شیطان باشد

این که نان دانی ما خون شهیدان باشد

کفر این است همین سبک عزاداری من

بشود مجلس من سنگر بدکاری من

کفر این است که از شهرت خود کور شوم

بعد از آنی که شدم بت ز ادب دور شوم

بعد از آن خدمت بسیار به دشمن بکنم

بعد از آن هر غلطی خواست دل من بکنم!

 پیر میخانه غریب و تک وتنها چه کند؟!

با ریاکاری این دوست نماها چه کند؟

 خوب گفتی که محک پینه پیشانی نیست

ریش و تسبیح و دوتا ذکر، مسلمانی نیست

 خوب گفتی که شده ملعبه بی دینان

جهل صفینی و تکراری ظاهربینان

 نکند روضه شود جای دهان هرزی ها

نکند روضه شود جای غرض ورزی ها

 و قسم میخورم اصلا به "لواء الزینب"

اولین درس اباالفضل  ادب بود ادب

 بی ادب باشم و هی روضه بخوانم، بازیست

شهرت مجلس ارباب به "طیب" سازیست

 من جگر دارم و از رفتن سر هیچ مگو

(( من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو))

 تیغ خون خورده ی سرخ وسط میدانم

پای آن حرف خودم مانده ام و میمانم

 هرکسی گفت که مداح حسینم تک نیست

هر کسی گشته علی گو که علی مسلک نیست

 اسم مداح بزرگ است جسارت کردند

عده ای پشت همین اسم تجارت کردند

 اصلاً از دیده من نوکر دلخواه تویی

معنی واقعی ذاکر و مداح تویی

 غرق ناپاکی و یک سیر نزولی نشدی

آه مداح علی (ع)؛ حاجی پولی نشدی

 میشوی زنده تر از پیش تو در فردامان

میخورد عکس تو بر سینه خیلی‌هامان

 شک ندارم به خدا روز جزایی هم هست

دلم از شهر گرفته ست خدایی هم هست

 دلم از شهر گرفته ست کجایی سید؟

خوش به حالت که پریدی و رهایی سید!

 

شاعر: محسن کاویانی

 

الفاتحه مع الصلوات

 

 

یکی از خونده‌های سیّد رو در ادامه مطلب گذاشتم لطفاً قدم رنجه نمایید

 


:: برچسب‌ها: سید ذاکر
 



ای وای از هجر زبان مادری
نوشته شده در شنبه 14 تیر1393
ساعت : 8:58
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

نوبسنده : سرکار خانم حدیثه قاسمی   برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com

به نامش که ما را به تکلّم توانا ساخت 

دِماونــــده تِ تنِ ترمــــه بومه             تِ سنگ سر چِش سِرمه بومه

صدا رِ سر هده دشتِ بسوزم            تِ بشکسه دِتارِ برمــــــه بومه

با شنیدن نوای حزینی که این دوبیتی زیبای مازنی را می‌خوانْد، به فکر فرو رفتم که امروزه چند نفر از مازنی‌ها به زبان مادری خویش سخن میگویند ، چند نفر از متولدین مازندرانی دهه‌های هشتاد و نود با زبان مادری خویش آشنایی دارند و اصلا آیا چیزی از آن میفهمند و یا جمله ای به مازنی میتوانند بگویند ؟ فاجعه در آنجا عمیق‌تر میشود  که حتی اندک افراد هم سن و سال من که به مازنی سخن میگویند نام زبان خود را نمیدانند چیست و میگویند گیلکی حرف میزنیم!!! و چرا ما مردم مازندران اینقدر خودباخته‌ایم که هیچ تعلقی نسبت به فرهنگ و زبان خود نداریم تا آنجا که موضوع تحقیق یکی از دوستانم که علوم اجتماعی میخواند و خودش اهل تبریز بود این شد : چرا مازندرانی ها از فرهنگ خود گریزانند!!!؟ بعد ازین که من و هم اتاقی‌هایم که بهشهری بودند ازین موضوع باخبر شدیم تصمیم گرفتیم با هم مازنی حرف بزنیم اما جای بسی تاسف داشت که وقتی دو کلمه‌ی اصیل مازندرانی را استفاده میکردیم خودمان از خنده ریسه می‌رفتیم!!!

حتی نگارنده که با این آب و تاب از زبان مادریش دفاع می‌کند با یگانه فرزندش به فارسی حرف می‌زند ، حتی وقتی مشغول خواندن اطلاعاتی پیرامون کوروش کبیر در ویکی پدیا بودم و متوجه شدم که می توان مطلب را به مازنی برگرداند و مطالعه کرد از خودم خجالت کشیدم که خواندن مطلب برگردانده شده به مازندرانی برایم سخت و در بعضی از جاها غیرممکن بود!  این بود که ترجیح دادم فارسی متن را بخوانم. اما من به نوبه‌ی خود سعی کردم در مواردی با این فرهنگ زشت که صحبت به مازنی را خجالت آور میدانند مبارزه کنم و با همسرم در منزل مازنی گپ می‌زنیم اما  نتوانستم همسرم را قانع کنم که با پسرمان به مازنی حرف بزنیم . او معتقد بود که این کار شنا کردن خلاف جریان آب است و باعث میشود که بعدها پسرمان در اجتماع مورد تمسخر واقع شود و اعتماد به نفسش را ازدست بدهد!  البته او بد نمیگفت واقعیت تلخی را واگو میکرد که من از باور آن بیزارم و اینکه زبان مازندرانی نفس‌های آخرش را میکشد و در حال احتضارست!  و دیری نیست که کسی نفهمد که

سـر صوایـــی و نم‌نم وارش            تِ بوردن بوردن و مِ هارش هارش

کَوو آسمون رِ کمه سفارش            مِ دلبــــــر را دره نییـــــــره وارش

یعنی چه؟ و برای فهمیدن معنی لغاتی چون ونگ ، اشکار ، دریو ، هِمن و هِدار و ... باید به معدود فرهنگ لغات مازنی رجوع کنند. بسیار متاسفم که به اینجا رسیده‌ایم و فرزندان ما باید از آهنگ‌های گروه رستاک بفهمند که زبان مادریشان چه بوده است!!!  کاش کسی از ما مازندرانی‌ها برای احیای زبانمان و اصلاح این فرهنگ غلط کاری بکند. کاش!!!




عشق یعنی از فراقش سوختن
نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393
ساعت : 20:45
نویسنده : مدیر وبلاگ

زمانی که ملا محسن فیض کاشانی (داماد بزرگتر ملاصدرا) در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش  ملاصدرا ، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.

در همان ایام در قمصر ، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار ، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو ، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می‌خواستند همدیگر را ببینند ، به فکر چاره‌ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند .

لذا عروس حیله‌ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا ، همدیگر را ببینیم .

در آن وقت مقرر ، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:

اومدی به پشت بوندی

اومدی فرش و تکوندی

اومدی گردی نبوندی

اومدی خودت و نشوندی

در این حال، عارف بزرگوار ، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد ، و یک شبانه روز بلند گریه می‌کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟

ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می‌دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم . لذا به حال خود گریه می کنم .

ساقیا از سر بنه این خواب را
آب ده این سینه‌ی پر تاب را

جام می را آب ِ آتش بار کن
از صُراحی دیده‌ی خون بار کن

مطربا یک‌دم به کف نِه بربطی
زورق تن را بیفکن در شطی

از دف و نی زُهره را در رقص آر
وز نوای چنگ و بربط اشک بار

بشکن اندر کف عُطارِد را قلم
وز نی ِ ناخن بزن چنگی رقم

مشتری را طِیلَسان از سر بکَن
وآنگهی در آتش ساغر فکن

سجه و سجاده‌اش را می‌ستان
می‌کشانش تا بَر ِ این مِی‌ کشان

مطربا چنگ و چغانه سازده
زادگان زهره را آواز ده

لشکر غم کرده در دل رستخیز
فتنه‌ها دارد جهان پر ستیز

کینه‌ساز است این جهان فتنه‌گر
بر دل دانا کمین سازد دگر

خیز و بگریز از جهان پر ستیز
زین قیامت در پناه مِی گریز

ابلهی بی‌آفت و عقل آفت است
عقلْ بند ِ پا و دام کلفت‌ست

غُلّ ِ عقل از گردن من دور کن
آن گران را زین سبک کم‌زور کن

عقل بنشست آنگهی که عشق خاست
عقل را با عشق وصلت از کجاست؟

عقل رفت و عشق بر جایش نشست
وارث عقل‌ست عشق ای خودپرست

عقل با دیوانگی آورد بار
بندگی را با خداوندی چه‌کار؟

کار من بی‌کاری‌ست ای مرد دین
تو برو تدبیر خود کن بعد از این

مصلحت را با دل ِ من کار نیست
اندرین ویرانه کس را یار نیست

عیش من تلخی گرفت از چون تویی
طعن‌ها بر من فتاد از هر سویی

دین و دنیا هر دو آوردی به کف
من نه دین دارم نه دنیا ای خلف

دین و دنیا هر دو باعقل‌اند و هوش
من ندارم زین دو یک نامی به گوش

جمله یاران کاموَر گشتند و من
مانده‌ام نه دین نه دنیا پر حزن

کار من زین گونه شد ای همدمان
از سر من پای ننهد این زمان

اَندُه من دم‌به‌دم افزون شود
بعد مردن حال آیا چون شود؟

با چنین عمری به غفلت کاسته
چون شود انجام کار آراسته؟

با چنین عمری بدین بی‌حاصلی
چون بود انجام این ناقابلی؟

یاریئی از کس نخواهم یک نفس
می‌نخواهم غیر حق فریادرس

من سلامت دیده‌ام در ترک عقل
عاقلان گر می‌کنند از عقل نَقل




سی و هفتمین سالگرد شریعتی
نوشته شده در پنجشنبه 29 خرداد1393
ساعت : 7:39
نویسنده : مدیر وبلاگ

اگرقادرنیستی خود را بالا ببری پس همانند سیبی باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببرد




زن می خوام یا نمی خوام؟ (تراوشات یک پسربچه7ساله)
نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393
ساعت : 18:4
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

 

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.
http://shahriha.ir/wp-content/uploads/2013/08/shahriha.ir-eshghe-cartoni-34.jpg
ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!

چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد.

البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!

اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.

ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.

آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با ازدواج مرد بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!

این بود انشای من ...




بی وفایی دنیا
نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393
ساعت : 17:39
نویسنده : فخرالدّین قاسمی

 وصیت نامه الکساندر

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.http://i.alalam.ir/news/Image/original/2014/01/18/alalam_635256705817200590_25f_4x3.jpg


 



عبادت بجز خدمت خلق نیست
نوشته شده در شنبه 24 خرداد1393
ساعت : 21:25
نویسنده : مدیر وبلاگ




رفتی و بی تو .......
نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد1393
ساعت : 4:20
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

نوبسنده : سرکار خانم حدیثه قاسمی   برگرفته از http://www.fati-mati.blogfa.com

به نامش که همه از اوئیم و به سویش باز میگردیم

رفتی و ندیدی که چه محشــــر کردم         با اشک تمام کوچه را تر کردم

آن شب که سکوت خانه دق‌مرگم کرد        وابستگی‌ام را به تو باور کـردم

تمام خانه بوی ترا میدهد. اصلاً خانه با هوای خوش تو پر شده. اینجا ، زادگاه من ، غیاثکلا عجین شده با نام تو ، با یاد تو و با خاطرات تو ای مادر مهربان و تو چه شایسته‌ای  این کلمه‌ی مقدس را ، مادر را .

ای مهربان پیر خسته‌ی من ، اکنون که در بستر سرد خاک آرمیده‌ای لختی بیآسای تا سنگینی آن همه تنهایی را که سال‌ها بر دوش می‌کشیدی از جسم خسته‌ات بدر کنی .

ای باغبان پیر مهربان من! چگونه راضی به ترک من تنها شدی؟ باغچه ترا بهانه می‌کند و درست بعد از رفتنت بغضی  شکوفه کرده میان درختان پشت خانه‌ات و خاک باغچه‌ی کوچکت افسرده است. بیا ، بیا و به لبخندی همه را مهمان کن . بیا که داغ تو هر روز در سینه‌ام  داغ‌تر می‌شود. همه‌ی پنجره‌ها بیتاب تو اند! بی‌تابند و منتظر که تو با دستان پینه‌ بسته‌ی  مهربانت پنجره‌ها را باز کنی و سایه‌ی نگاهت را بر تمام وسعت خانه بگسترانی . بیا که دستانم سخت محتاج دستان مهربان توست . دستان مهربانت پر از دعا بود . پر از دعا و آرزوهای زیبا که بدرقه‌ی راهمان می‌کردی.

 تمام خانه بعد از رفتن تو به گوش ایستاده تا شاید زبان بگشایی و دلتنگی‌هایت را با آن ها درددل کنی مثل شب‌های سرد زمستانی که طبیعت سرد خود را از تو دریغ می‌داشت درست مثل تمام همسفرانت ، طبیعت خود را دریغ می‌کرد و تو تنهایی‌ات را با در و دیوار اتاق کوچکت قسمت می‌کردی.

اینجا همه سوگوار تواند. آسمان خانه ، بوته‌های قدکشیده ، درختان باغ ، گل نار ها و شالی‌هایی که نیستی تا قدکشیدن و خوشه کردندنشان را شاهد باشی .

و من...

من نمیدانم  که چند غروب بی تو را باید نفس بکشم اما می‌دانم هرگز! هرگز انسانی به عطوفت و مهربانی و آشتی طلبی تو نخواهم دید.

آسوده بخواب که تن خسته‌ات سال‌ها داغدار تنهایی تمام ناشدنیت بود ای مهربان مادر من!

پ.ن.1: سه شنبه بیستم خردادماه پنجمین سالگرد  پرکشیدن مادربزرگ عزیزم است. لطفا برای شادی روحش یک فاتحه بخونید.

البته بجا و شایسته است که از پدر بزرگ عزیز و دوست داشتنی‌ام نیز یادی نموده و برای شادی روح او و عمه سکینه نیز فاتحه ای نثار کنم .

 پ.ن.2: این پست رو زودتر گذاشتم چون فردا به خواست خدا راهی غیاثکلا میشم و اونجا دسترسی به اینترنت ندارم.




شب‌نشینی محفل عرفان 1
نوشته شده در جمعه 16 خرداد1393
ساعت : 23:23
نویسنده : عرفان غیاثکلایی

عارفان چون نتوانستند حالات ومشاهدات ویافته ها و واردات قلبی وحقایق و معانی سترگ آنها را به بیان آورند ، ناگزیر آنها را بصورت رمز و استعاره  درقالب شعر ارائه نموده‌اند . و به همین جهت هرگز نبایست  به ظاهرحرف عارفان شاعر وشاعران عارف تکیه کرد . بلکه می باید کنه اشعارشان را کاوید و ازاین راه به عمق معانی باورشان دست یافت . قصد براین است که هر از گاهی درمحضرعارفان نکته بین  زانو زده و با مفهوم تعابیرعرفانی  آشنا شویم .

اگر بینی  درون شعر و اشعار   //          سبو خمخانه خم میخانه خمّار   

تب و زنّار و تسبیح و چلیپا         //        مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا

شراب و شاهد و شمع و شبستان   //   خروش بربط و آواز مستان

می و میخانه و رند و خرابات          //     حریف و ساقی و شهد و مناجات

نوای ارغنون و ناله‌ی نی              //      صبوح و مجلس و جام پیاپی

خط و خال و قد و بالا و ابرو        //         عذار و عارض و رخسار و گیسو

مشو زنهار از این گفتاردر تاب      //        برو مقصد از این گفتار دریاب

مپیچ اندر سر و پای عبارت          //        اگر هستی ز ارباب اشارت

نظر در نغز کن تا نغز بینی           //        گذر از پوست کن تا مغز بینی

نظر گر بر نداری از ظواهر            //       کجا گردی ز ارباب شواهد

چوهریک را ازاین الفاظ جانیست     //    به زیر هریک از اینها جهانیست

تو جانش را طلب از جسم بگذر     //     مسمی جوی  باش از اسم بگذر

فرو نگذار چیزی از دقائق           //       که تا باشی ز اصحاب حقایق

****************************

دراین قسمت از مفهوم خرابات رمزگشایی و بدنبال آن مفهوم سایراصطلاحات عرفانی یکی پس از دیگری  بصورت سریالی در اشعار عرفاء  پیگیری خواهد شد .

خرابات = همان میخانه ، میکده است ، در عرفان به <مکان مطلق وجود و ذات احدیت> ، اطلاق میگردد .

میکده = مقام مناجات ، عالم جبروت ، همانجا که سرمستی عاشقان در آنجا به ظهورمیرسد .

میخانه = محل عبادت سالک ، عالم و مقام لاهوت ، باطن انسان کامل (عارف) که در آن شوق و ذوق و معارف الهی درآن مالامال است .

جبروت = عالم هستی قدرت و عظمت الهی است . فاصله جهان ملک و ملکوت را نیز گویند . به عالم اسما و صفات نیز تعبیر میشود .

مقام = جایگاه ، جای اقامت ، منزلت ، رتبه ،  یعنی منزلت و مرتبتی  که بنده به واسطه‌ی آداب خاص و تحمل سختی بدان نائل می‌آید .

مناجات = رازگویی وعرض نیاز به درگاه خدا ، برگرداندن و متمایل نمودن دل به جانب عالم واحدیت و ظهور صفات الوهیت  جهت تکمیل نفس سالک .  

سالک = رونده ، کسی که پیوسته رو به سوی خدا دارد .

عاشق = سالک و جوینده ای که جز محبوب حقیقی ، هیچکس را نخواهد و نجوید .

ظهور= بروز و نمود چیزی را ظهور گویند و مراد تجلی حق در عالم هستی است .

عبادت = اجتهاد و انقیاد سالک جهت طلب درجات جنت .

شوق = حرکت دل به جانب معشوق - ونشاط شوق برخلاف عشق ،بهنگام وصل به مطلوب زائل میشود. شوق فقط بهنگام فراق مطرح است .

ذوق = ثمره تجلّی و نتیجه ی شهود است . درحالت محبت اول شهود و ظهور حق بر سالک وارد میشود و سپس به حسب قابلیت شاهد و مذاق و مشرب او ذوق وصل حاصل میگردد .

معارف = شناخت خداوند به نور باطن و به استمداد حق را معرفت گویند .  

حق = وجود مطلق الهی را حق گویند .




بخشی از اندیشه‌های معمار انقلاب اسلامی
نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد1393
ساعت : 22:57
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

مرقومه معمار انقلاب اسلامی در سال ۱۳۴۱ برای شاه ایران :

<<حضور مبارک اعليحضرت همايونی>>
پس از اهدای تحيت و دعا ، به طوری که در روزنامه ‏ها منتشر است ، دولت درانجمنهای ايالتی و ولايتی ، «اسلام» را در رأی دهندگان و منتخبين شرط نکرده ؛ و به زنها حق رأی داده است . بر خاطر همايونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دين مبين اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرماييد مطالبی را که مخالف ديانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه‏ های دولتی و حزبی ‏حذف شود. وظيفه دينی همه ماست که بگوييم و بخواهيم که قانون شرکت نسوان در انتخابات، انجام نشود. اگر تمام دنيا- يکطرفه- بگويند: بايد بشود! من يکی می‏گويم: نبايد بشود. اين کشور، قانون اسمی ‏اش قانون امام جعفر صادق است و بايد تا موقع ظهور امام زمان، اين قانون باقی بماند.

*******

فرازهایی ازسخنان معمار انقلاب در پاريس :

«بشر در اظهار نظر خودش آزاد است.»
«اولين چيزی که برای انسان هست آزادی بيان است.»
«مطبوعات در نشر همه‌ی حقايق و واقعيات آزادند.»
«اسلام يک دين مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است.»
رژيم ايران به يک نظام دمکراسی‌ای تبديل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد.»
«اختيارات شاه را نخواهم داشت.»
«حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور می‌گذارد.»
«اسلام، هم حقوق بشر را محترم می‏شمارد و هم عمل می‏کند. حقّی را از هيچ‌کس نمی‏گيرد. حق آزادی را از هيچ‌کس نمی‏گيرد. اجازه نمی‏دهد که کسانی بر او سلطه پيدا کنند که حقّ آزادی را به اسم آزادی از آنها سلب کند.»
«اقليت‌های مذهبی به بهترين وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود.»
«اسلام جواب همۀ عقايد را به‌عهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق‌ها را با منطق جواب خواهد داد.»
«در حکومت اسلامی همۀ افراد دارای آزادی در بيان هرگونه عقيده‌ای هستند.»
«جامعۀ آيندۀ ما جامعۀ آزادی خواهد بود. همۀ نهادهای فشار و اختناق و همچنين استثمار از ميان خواهد رفت.»
«اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پايه گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است.»
«زن‌ها در حکومتِ اسلامی آزادند حقوق آنان مثل حقوق مردها. اسلام زن را از اسارت مردها بيرون آورد و آنها را هم رديف مردها قرار داده است، تبليغاتی که عليه ما می‌شود برای انحراف مردم است. اسلام همۀ حقوق و امور بشر را تضمين کرده است.»




هشت دقیقه
نوشته شده در چهارشنبه 7 خرداد1393
ساعت : 20:13
نویسنده : فخرالدّین قاسمی
نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.http://parvaz.tabaar.net/files/2011/05/image.jpg

اکران فیلم شروع شد،

شروع فیلم سقف یک اتاق دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق, سه, چهار, پنج, ...,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!

صدای همه در آمد.

اغلب حاضران سینما را ترک کردند

ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.

زیرنویس فیلم

 این تنها ۸ دقیقه از زندگی این جانباز بود و ما طاقت نداشتیم ...




تولدانه دوقلوهای رضا قاسمی
نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393
ساعت : 20:46
نویسنده : مدیر وبلاگ

چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس ، و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن ! و چه اندازه شيرين است  روز ميلاد کودکان و روزي که دو قلوهای نویسنده این وبلاگ (آقای رضا قاسمی)  آغاز شدند .

بدینوسیله مدیریت وبلاگ تولد این دو گل نورسیده را به نویسندگان آقای رضا قاسمی (پدر) - آقای فخرالدین قاسمی (عمو) - دکتر غلام غیاثی(خان دایی)-آقای ابراهیم غیاثی (دایی) - آقای محمود غیاثی (دایی) - خانمها مهدیه و مطهره غیاثی (دختر دایی ها) تبریک عرض نموده و امیدوارم حلاوت و شیرینی وجود این دو قلوهای دوست داشتنی سالهای سال به درازای بیش از یک قرن برای خانواده های قاسمی و غیاثی برقرار و مستدام باشد .

 




حکیمانه از کارل هیلتی
نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393
ساعت : 19:50
نویسنده : مدیر وبلاگ

حکیمانه از کارل هیلتی حقوقدان برجسته سوئیسی




انتظار
نوشته شده در جمعه 2 خرداد1393
ساعت : 20:15
نویسنده : محمّد غیاثی

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/entezar-3.jpg

 

یکی از عشـق لیـلی در جنـون است

به شیرین، عشق فرهادش فزون است

زلــیــخـا هستــم و دنـبــال یــوســف

دلم از درد هجران، غـرق خون است

 

شاعر: زرناز(نسیم سحر)

 

 

اللّهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِيّكَ الْفـَـرَجْ

 

 

:: موضوعات مرتبط: انتظار - شعر
:: برچسب‌ها: انتظار



تولد ابراهیم
نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد1393
ساعت : 12:0
نویسنده : محمّد غیاثی

 

انسانها دو دسته هستند:

1) آنهایی که متولد خرداد هستند

2) آنهایی که دوست داشتند متولد خرداد باشند

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Tavallod.jpg

 

ابراهیم 1 خرداد

.

.

.

شمس الدّین 31 خرداد

 

 


:: برچسب‌ها: تولد, خرداد



حکیمانه از ولتر
نوشته شده در چهارشنبه 31 اردیبهشت1393
ساعت : 18:17
نویسنده : مدیر وبلاگ







 



آخرین مطالب
فهرست تمامی مطالب
جهت دسترسی به فهرست و عناوین مطالب وبلاگ اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
عناوین تمامی مطالب وبلاگ