پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سایت دلنوشته‌های آزاد غیاثکلا دابو خوش آمدید . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393
ساعت : 20:46
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ
مطلب ذیل برگرفته از وبلاگ جدید مخموران غیاثکلایی جام عشق حسین (ع) میباشد. با آدرس
http://ghiaskolaaasheq.blogsky.com


شب عاشورا توی مسجد احرار غیاثکلا

جواد نیکپور مرثیه جانسوزی تلاوت میکرد

و عزاداران حسین با کوفتن برسینه

دل را به گواهی میگرفتند تا عشق نهانی‌اش آشکار 

 و بیعتی هرساله با خداوندگار عشق ، بنا کند 

ما مخموران جام عشق حسین نیز

همره قافله بودیم و به صد شور و نوا

دل به حسین داشتیم و سر به زیر پایش  

 یکی ، که اهل دل نبود و با عشق بیگانه

چون این جذبه بدید ، متحیر پرسید

اینان اهل کجایند و شغلشان چیست؟؟

جواب شنید: شیدا کلایی‌اند و خریدار رنج عشق

 و اگر لازم باشد در بهای آن ، جان فدا میکنند

گفت: دادن جان دور از عقل و آداب آدمیّت نیست؟

و آیه " لاتُلقُوا بِاَیدیکُم الَی التَهلُکه " را خواند

جواب شنید: از انسان عاشق ، فنا شدن بعید نیست

و روایت " فَاِنَّ اللهَ قَد شاءَ أَن یَراکَ قَتیلا " از پی آن

گفت: اگر نمونه اش سراغ دارید ، بنمایانید آنرا

ناگهان صدای جمع عزادار بانگ برداشت 

حسین حسین حسین حسین 

شهید دشت کربلا

حسین حسین حسین حسین 

پرسید: ز چه رو دلالت عشق بر حسین کنید؟

او ادای تکلیف به حفظ دین کرد و ناگزیر کشته شد

در پاسخ شنید: چه امتیازی بر ناگزیرهاست و  

آیا عشق و دیوانگی عالَم به حسین

بهر کشته‌ای بی اختیار و بی اراده است؟  

گفت: گیرم که حسین شهید ره عشق باشد ولی

عشق حسین به چه کار عالَم آید؟

شنید: برآستـان جانان گر سـر توان نهادن

           گلبانک سربلندی بر آسمان توان زد

 عالَم بدین جنون ، صد جان شیرین 

به جان خویش بیفزایند

گفت: با تکیه بر عقل ، عالَم توان گرفتن

پاسخ شنید

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد





آنچه باید از حسین آموخت
نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393
ساعت : 17:26
نویسنده : مدیر وبلاگ

حسین (ع) با کار خویش به ما آموخته است ، تا همواره به یاد داشته باشیم و فراموش نکنیم که گاهی لطف الهی در قهر پنهان است و جمال در زیر جلال مستور، اما در عشق باید محکوم به امر عشق بود نه حاکم ، صید بود نه صیاد ، بندگی کرد نه خدایی؛ باید تمنا و اختیار را رها کرد و آن شد که محبوب می‌خواهد




حماسه حسینی از منظر استاد مطهری
نوشته شده در دوشنبه 5 آبان1393
ساعت : 15:17
نویسنده : حمید حسین‌زاده

تاریخچه عاشورا ، تاریخچه‏ ای است‏ که دو صفحه دارد ، یک صفحه آن صفحه ‏ای است سیاه و تاریک ، نمایشی است‏ که از جنایت بشریت ، یک داستان جنایی و یک ظلم بی‏ حد و حساب است . و بنابراین ، داستان جنائی ما قهرمانانی دارد که قهرمانان جنایت اند . پسر معاویه ، پسر زیاد ، پسر سعد و یک عده افراد دیگر ، قهرمان این داستان جنایی هستند . اما تمام این داستان جنایت‏ نیست . یعنی داستان ما یک صفحه ندارد ، دو صفحه دارد . تنها این نیست‏ که یک عده جنایتکار بر یک عده مردم پاک و بیگناه جنایت وارد کردند .آن صفحه ی دیگر بیشتر قابل مطالعه است .

آن صفحه جنبه مثبت دارد ،  صورت فعالی دارد ، نمایشگاهی است از عظمت و علو بشریت ، از رفعت‏ بشریت ، نمایشگاه معالی و مکارم انسانیت است ، سراسر حماسه است ، عظمت و شجاعت و حق خواهی و حق‌پرستی در آن موج می‏زند .  ازاین نظر قهرمان داستان ، پسران علی ( ع ) هستند ، حسین‏ ابن‏ علی ( علیهماالسلام ) است ، عباس‏ ابن‏ علی ( علیهماالسلام ) است ، دختر علی(ع) زینب است .

امام‏ حسین ( ع ) در شب عاشورا اصحاب خودش را ستایش کرد . نگفت یک‏ عده مردم بیگناه و بیچاره فردا کشته می‏شوید و به عمر شما خاتمه داده‏ می‏شود ، بلکه آنها را ستایش کرد و فرمود : من یارانی در جهان بهتر از یاران خودم سراغ ندارم ، یعنی من شما را بر یاران بدر که‏ یاران پیغمبر ( ص ) بودند ، بر یاران پدرم علی ( ع )  ترجیح می‏دهم .

اعتراف بکنیم که ما در گذشته این اشتباه را مرتکب‏ شده‏ ایم که این داستان را فقط از یک طرف آن مطالعه کرده‏‌ایم و غالبا آن‏ طرف دیگر داستان را مسکوت‏ عنه گذاشته‏ ایم . یعنی ما نمایشگر قهرمانیهای‏ جنایتکارانه پسر معاویه و پسرزیاد و پسرسعد بوده و هستیم .

من برای این دسته‏ ها و مراسم حقیقتا احترام قائل هستم چون ابراز احساسات است‏ ، احساساتی صددرصد طبیعی ، ناشی از عقیده و ایمان نباید اینها را نسخ کرد ، نباید با اینها مبارزه کرد ، باید اینها را اصلاح کرد . فقط اشتباه این ها  در این است که وقتی می‏خواهند ابراز احساسات بکنند ، به شکلی ابراز احساسات می‏کنند که فقط نمایشگر قهرمانی جنایتکارانه جنایتکاران و نمایشگر مظلومیت آن کسی اند که به او عشق می‏ورزند و علاقه دارند .  نمی‏دانند حالا که می‏خواهند نمایشگری بکند ، باید طوری نمایشگری بکنند که نمایشگر حماسه‏ حسینی باشند ، نمایشگر آن جنبه نورانی و روشن تاریخ عاشورا باشند ، نمایشگر روح حسین‏ ابن‏ علی (علیهماالسلام) باشند .

خوشبختانه کم‏ و بیش این‏ بیداری پیدا شده است و گاهی انسان به چشم می‏بیند که بعضی از دستجات‏ توجه کرده‏ اند که چه باید بکنند و چه می‏کنند هر کس دیگری ، هر شخصیت تاریخی ، در شرایطی قرار بگیرد که حسین‏ ابن‏ علی‏ علیهما السلام در شب عاشورا قرار گرفت ، یعنی در شرایطی که تمام راههای‏ قوت و غلبه ظاهری بر دشمن بر او بسته باشد ، و قطعا بداند که خود و اصحابش بدست دشمن کشته می‏شوند ، در چنین شرایطی زبان به شکایت باز می‏کند و این را تاریخ گواهی می‏دهد . جملاتی می‏گویند نظیر : تف بر این‏ روزگار ، افسوس که طبیعت با من مساعدت نکرد . اما حسین ع مثل اینکه تمام‏ محیط برایش مساعد است و واقعا هم مساعد بود ، آن شرایط برای کسی‏ نامساعد است که هدفش حکومت دنیوی باشد . برای کسی که حتی حکومت و همه‏ چیز را در راه حق و حقیقت می‏خواهد ، و می‏بیند در راه خدای خودش قدم برداشته‏ ، محیط مساعد است . او جز سپاس و شکر چیز دیگری نمی‏بیند . تا آخرین لحظه‏ ها عملش ، حرکاتش ، سکناتش ، سخنانش ، تمام حق‏ خواهی ، حق پرستی و موجی از حماسه است .

شب تاسوعا که برای آخرین بار به او عرضه می‏دارند یا کشته شدن یا تسلیم ! اظهار می‏دارد ، « و الله لا اعطیکم‏ بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید» به خدا قسم که من هرگز نه دست ذلت به شما می‏دهم و نه مثل بردگان فرار می‏کنم . مردانه مقاومت می‏کنم تا کشته بشوم . آن ساعتهای آخر ، اباعبدالله ( ع ) باز همان است . باور نکنید که اباعبدالله این جمله‏ را گفته باشد : « اسقونی شربة من الماء فقد نشطت کبدی » . من که این‏ جمله را در جائی ندیده‏ ام ، حسین(ع) اهل این‏جور درخواستها نبود ، بلکه‏ او در مقابل لشکر دشمن می‏ایستد و فریاد می‏کند : امیر شما ، فرمانده کل شما ، به من گفته است که‏ از این دو کار یکی را انتخاب کن یا شمشیر ، یا تن به ذلت دادن ، آیا من‏ تن به ذلت بدهم ؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم ! ما تن خودمان را در جلوی شمشیرها قرار می‏دهیم ولی روح خودمان را در جلوی شمشیر ذلت هرگز فرود نمی‌آوریم . خدای من که در راه رضای او قدم بر می‏دارم راضی نیست و می‏گوید نکن ، پیغمبر(ص) که وابسته به مکتب او هستم ، می‏گوید نکن ، آن دامن هایی که من در آنها بزرگ شده‏ ام ، دامن علی ( ع ) که روی زانوی او نشسته ‏ام به من می‏گوید تن به ذلت نده این یک حماسه است اما نه یک حماسه شخصی یا قومی . در آن منیت نیست ، در آن خود پرستی نیست ، خدا پرستی است.

در روز عاشورا حسین علیه‏السلام حد آخر مقاومت را هم می‏کند ، دیگر وقتی است که به کلی‏ توانایی از بدنش سلب شده است . یکی از تیراندازان ستمکار تیر زهرآلودی‏ را به کمان می‏کند و بسوی اباعبدالله ( ع ) می‌اندازد که در سینه اباعبدالله ( ع ) می‏نشیند و آقا دیگر بی ‏اختیار روی زمین می‏ افتد . چه‏ می‏گوید ؟ آیا در این لحظه تن به ذلت می‏دهد ؟ آیا خواهش و تمنا می‏کند ؟ نه ، بلکه بعد از گذشت این دوره جنگیدن رویش را بسوی همان قبله‏ای که از آن هرگز منحرف نشده است می‏کند و می‏فرماید : « رضا بقضائک و تسلیما لامرک و لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین»  این است حماسه الهی‏ ، این است حماسه انسانی .


:: برچسب‌ها: حماسه حسینی, استاد مطهری



ساعت : 23:36
نویسنده : فخرالدّین قاسمی
safar be lar سفر ناصرالدین شاه به لارdar rahe shekar lar سفر شکار ناصرالدین شاه به لار   سال 1269




اساتید آملی موسیقی سنتی ایران
نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393
ساعت : 23:25
نویسنده : فخرالدّین قاسمی
farhang sharif فرهنگ شریف   استاد تار

فرهنگ شریف (نفر اول از چپ) استاد تار آملی به همراه گلپا و سیامک پورزند و علی  تابش

فرهنگ شریف، (زادهٔ ۱۳۱۰ خورشیدی در آمل)، از نوازندگان سرشناس و برجسته و صاحب سبک تار است.[۱] فرهنگ شریف از نوازندگان برتر ایران است.وی از چهار سالگی تحت تاثیر آموزش موسیقی به وسیله ی پدرش و نیز رفت و آمد بزرگان موسیقی به منزل آنها خصوصا عبدالحسین خان شهنازی برادرحاج علی اکبرخان شهنازی، موسیقی را فرا گرفت.پدر فرهنگ شریف دکتر داروساز بود و با اهل هنر نیز معاشرت می کرد.

وی تار را نزد استادان عبدالحسین شهنازی و مرتضی نی‌داوود، تارنوازان بزرگ اواخر دوره قاجار و اوایل پهلوی آموخت، اما شیوهٔ نوازندگی وی به اساتیدش شباهتی ندارد و مخصوص خود اوست. وی از تکنوازان وبداهه‌نوازان سرشناس موسیقی ایرانی شناخته می‌شود.

در سن دوازده سالگی نخستین تک نوازی خود را که به صورت زنده از رادیو پخش می‌شد با موفقیت اجرا کرد و به دنبال آن در اغلب برنامه‌های گلها به عنوان تک نواز آواز، خوانندگان برنامه را همراهی می‌کرد.[۱][۲]

یکی از مهم‌ترین و دلنشین‌ترین سبک‌های نوازندگی تار متعلق به اوست. وی با ابداعاتی که در نحوه ی انگشت‌گذاری و مضراب‌ زنی در نقاط مختلف سیم‌های تار انجام داده، از تار صدایی کاملاً متفاوت به وجود آورده که بسیاری معتقدند زیباترین صدای تولید شده از ساز تار است.

وی با قریحه ی بی‌ مانندش، ملودی‌هایی بسیار لطیف و زیبا ساخته‌است. استفاده از ظرفیت‌های تار در صدادهی‌های متنوع، سکوت‌های سنجیده، آفرینش جملاتی فارغ از قالب‌های ردیف، جواب‌های کوتاه و مؤثر، اجرای ماهرانه انواع کشش‌ها و مالش‌های طولی و عرضی که ریشه در روش‌های ویولن‌نوازی ایرانی دارد، تکیه بر خیال آزاد و قدرت ایجاد موقعیت‌های خلسه‌آور در هنگام تک‌نوازی و آفرینش کوک‌های گوناگون اختصاصی از ویژگی‌های برجسته هنر نوازندگی فرهنگ شریف به‌شمار می‌رود به گونه‌ای که سبک و اسلوب نوازندگی اش منحصر به خود او بوده و از ساز هیچ نوازنده‌ای به غیر از ساز خودش شنیده نشده است.sharif.jpg8  فرهنگ شریف   استاد تار

او از سوی مرکز حفظ میراث فرهنگی شرق در دانشگاه موزه هنر لندن برای برگزاری کنسرت پژوهشی و همچنین تشکیل کارگاه تخصصی ساز تار دعوت شد. در این سفرعلاوه بر اجرای کنسرت پژوهشی ویژگی‌ های ساز تار را در ۵ جلسه تشریح کرد.sharif.jpg3  فرهنگ شریف   استاد تار

این کنسرت از سوی دانشجویان و علاقه‌مندان با استقبال فراوانی مواجه شد.فرهنگ شریف کنسرت های پژوهشی در کشورهای آلمان و انگلستان برگزار نمود.فرهنگ ششریف در ایران نیز کنسرت های معتددی در تالار های متعدد و فستیوال ها و جشنواره ها برگزار کرد و همچنین همراه با محمد رضا شجریان کنسرت های متعددی در کشور ایران و کشورهای مختلف اجرا نمود.sharif.jpg7  فرهنگ شریف   استاد تار

فرهنگ شریف در کارنامه هنری خود با خوانندگانی چون گلپا، ایرج، تاج اصفهانی، دلکش, غلامحسین بنان، محمدرضا شجریان، محمودی خوانساری، روح انگیز همنوازی داشته‌است و در چند فستیوال بین‌المللی از جمله فستیوال موسیقی برلین توانسته‌است ساز تار را به خوبی به جهانیان بشناساند.sharif.jpg4  فرهنگ شریف   استاد تار

فرهنگ شریف چند سالی را در دانشگاه‌های مطرح آمریکا به امر آموزش موسیقی مشغول بود. استاد فرهنگ شریف همچنین دارای نشان درجه یک هنری معادل دکترا است که در دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی به ایشان اهدا شده‌است




زن و شوهر عاشق!
نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393
ساعت : 22:29
نویسنده : فخرالدّین قاسمی
 زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد.
 
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.
 
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
 
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
 
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام!!!!




حکیمانه ها
نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393
ساعت : 13:25
نویسنده : مدیر وبلاگ

 

 

 

 




انسانی که ما هستیم!!!
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393
ساعت : 23:11
نویسنده : نویسندگان آزاد وبلاگ

انسانی که ما هستیم!!!

نوشته ای از سرکار خانم حدیثه قاسمی

به نامش

با دیدن فیلمی که بخشی از زشتی های جامعه ی ما رو عریان نشان میداد تا چند ساعت اعصابم بهم ریخته بود و با اعصابی خراب به این فکر میکردم که چرا ما به اینجا رسیده ایم !!!!؟ مگر ما مسلمان نیستیم؟ پس چرا جامعه ی اسلامی ما پر از گناه و تزویر و حق خوری و روابط نامشروع شده!؟ مگر ما به آیین پیامبری لبیک نگفته ایم که به امانت شهره بوده پس این همه خیانت در امانات از کجا آمده!؟ مگر نه آنکه در باور ما دروغ گو دشمن خداست پس چرا زبانمان را جز به دروغ و نیرنگ نمیگشاییم و راستگویی در این روزها کیمیا شده است! مگر غش در معامله حرام نیست پس چرا برنج مرغوب و نامرغوب را درهم میکنیم و آب در شیر میریزیم و لاشه ی خر دست مردم میدهیم!!! مگر دین ما جز به پاکی دعوت کرده است که این همه ناپاک شده ایم!؟ مگر اسلام جز به مهربانی و هم نوع دوستی دعوت کرده است که این همه نسبت به یکدیگر نامهربانیم! مگر ما شیعه ی بزرگ مردی نیستیم که یتیم نوازی مرام او بود و از قوت خود میزد تا مبادا همسایه اش گرسنه سر به بالین بگذارد پس چرا ما مال یتیمان را میخوریم و از اوضاع همسایه مان بیخبریم و مسکین را از خود میرانیم و تمام فکر و ذکرمان افزودن به زیورآلات خودمان است در حالی که بسیار گرسنه ها هستند که در چند قدمی ما شب ها گرسنه به خواب میروند! مگر زنا در آیین ما حرام نیست؟ مگر دین ما ما را دعوت به پاکدامنی نکرده است پس چرا دور و برمان از بوی متعفن روابط نامشروع آکنده است و به اسم آزادی عریان میشوند!!! من خود مخالف آزادی اندیشه و بیان نیستم اما دموکراسی غیر از برهنگی است و جای بسی تاسف است که امروزه حجاب برابر شده با عقب افتاده بودن!!! سیطره ی فساد اخلاقی موجب شده که تا این اندازه بنیان خانواده سست شود و طلاق روز به روز فزونی یابد! چرا ما از خدایمان طلبکاریم! ؟چرا به داده هایش نمینگریم و تنها نداشته هایمان به چشم مان میآید و چشم و هم چشمی دیده هایمان را کور کرده است! چرا راحت دل میشکنیم؟ مگر پیامبر و امامان معصوم ما جز با مهربانی رفتار میکردند که ما اینگونه بی عاطفه شده ایم و به راحتی دلی را میسوزانیم.  دلی که حرم خداست و اینجاست که مسیحیان مینازند که مسیح پیامبر محبت بوده است. آخر مگر محمد( ص ) جز مهربانی آورد؟ رفتار من و توی مسلمان است که چهره ی دینمان را خراب کرده وگرنه که

" اسلام به ذات  خود ندارد عیبی   هر عیب که هست از مسلمانی ماست"

من دراینجا سعی نکردم که شعار دهم نه! من فقط پلشتی و زشتی های جامعه مان را واگو نمودم و نوشتم ، از رنجی که میبریم نوشتم، از آنچه که هستیم نوشتم باشد تا این نوشته تلنگری باشد بر شخص من و آنکه به دنبال حقیقت است .

برگرفته از  http://fati-mati.blogfa.com




آزموده را آزمودن خطاست
نوشته شده در یکشنبه 13 مهر1393
ساعت : 19:6
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ

پستچی بسته ای آورده بود. برای دریافت آن به درب اصلي ورودی رفتم. پس از دریافت بسته پستی ناگهان مأموری که کمین کرده بود پایش را لای در گذاشت و مانع بسته شدن درب شد . دو تن دیگر هم به كمكش آمدند . به این شیوه زننده اعتراض کرده و این عمل را هتک حرمت حریم خصوصی و منازل مردم دانستم و مانع ورودشان شدم. آنها ناگزیر شدند مسئول بالاتر را فراخوانده و حکمی نشان دهند. به آنها گفتم "حکم قضایی کلی" غیرقانونی است و هر حکمی باید آدرس و نام مشخصی داشته باشد و صدور حکمی که هیچکدام از معیارهای قانونی را رعایت نکرده باشد جرم است. از مسئول این گروه خواستم با مافوقشان که نامش در حکم آمده است تماس بگیرد تا با وی صحبت کنم . پاسخ داد دسترسی نداریم . سرانجام با زور وارد شدند و قیچی قفل شکن برای شکستن قفل در پشت بام آوردند و ضمن برچیدن "اِل اِم بی" ها بدون اطلاع ساختمان مجاور به بام آنها رفته و همین قطعات را ضبط کردند و صورتجلسه اي هم صادر نكردند . در حالی که طبق ماده 9  آیین نامه اجرایی«وزارت كشور مكلف است در قبال توقيف تجهيزات موضوع قانون صورتجلسه‌اي تنظيم... نمايد».

این چندمين بار در سال های گذشته است که چنین صحنه‌هایی را مشاهده می‌کردم. شايد برخی کسان آنگاه كه شترحادثه درخانه‌شان خوابید ، حساسیت‌شان به این دست امور بیدار شود و بفهمند كه امثال من چه ميگوئيم ، ولي اين يك واقعيت است كه بيشترين امكانات و پتانسيل تشكلهاي انتظامي و امنيتي كشور ، بجاي رسيدگي به نظم و انظباط و امنيت جامعه ، صرف اينگونه امور پيش پا افتاده ميشود.

در شرایطی که طبق آمارهای رسمی 10 میلیون بیکار وجود دارد و فشارهای اقتصادی همچنان برگرده مردم سنگینی می‌کند و دهها معضل اجتماعی و سیاسی دیگر وجود دارد ، و همه اينها موجبات دست‌اندازي بخشي از آحاد جامعه به مال و جان و ناموس و امنيت و آرامش عموم جامعه ميگردد ، روانه كردن عده‌اي مأمور به خانه مردم بمنظور جمع كردن ديش و يا ايجاد ممانعت براي شهروندان مدپوش ، جز فرصت ایجاد تنش و حادثه و دور کردن مردم و تحریک به خشم چه بهره ای دارد؟

جرم انگاشتن برخورداري و استفاده از تجهیزات ماهواره ، سال هاست هزینه های مادی و حیثیتی بزرگی را به مردم و به کشور تحمیل کرده است. و سالهاست صدها نوشته و مصاحبه کارشناسانه از سوی حقوقدانان ، روزنامه‌نگاران و پژوهشگران در نقد این جرم انگاري و عملیات ناشی از آن منتشر شده است ، ولی گویی قرار نیست گوش شنوایی وجود داشته باشد . از سوی دیگر طي سالهاي اخير پزشكان و مسئولان و کارشناسان مختلف از پارازیت‌ها و خطرات و زیان‌های ناشی از آن اعم از سرطان زا بودن و عقیم کردن زنان و مردان ، سخن می‌گویند و آثار تخریبی بر سلسله اعصاب شهروندان را گوشزد می‌کنند ، اما تأثيري حاصل نمی‌شود .

نكته ويژه و جالب اينجاست ، مسئولين و مأموريني كه پافشاري بر اجراي اينگونه طرحها و عمليات ايذايي دارند ، خود براين امر واقفند که چند ساعت بعد از عمليات جمع آوري ديشها ، دوباره ديشهاي جديد جایگزین و نصب می‌شوند ، ولي كماكان بازهم شاهد اقدامات غیر واقع‌ بینانه و فرساینده و بیهوده ایشان هستیم که هزینه اش را باید مردم و نیروی‌انتظامی بپردازند.

بیهودگی این عمل از نظر جلوگیری از ماهواره و باهودگی‌اش از نظر بازاری که برای این کالا ایجاد کرده و نیز خسارت‌هایی که به اعتبار نهادهای قانونی وارد ميشود براي همگان مبرهن و روشن است . مگر داستان حرام اعلام شدن دوش و ماشین و دوچرخه و رادیو و تلویزیون در آغاز ورود اين پديده‌ها به ایران ، توسط برخی فقیهان و استفاده عمومی بعدی از آن و همچنین قانون ممنوعیت ویدئو در دهه 60 فراموشمان شده است. به ياد بياوريم دهه شصت را كه نگهداری و خرید و فروش ویدئو جرم بود و دستگیری‌ها و مجازات‌های فراوانی نيز به تبع آن رخ داد . و اكنون با اينكه قانون آن هم ظاهرا به صورت رسمی لغو نشده ، اما بيش از دو دهه است كه نه تنها به استناد قانون کسی را بخاطر داشتن یا خرید و فروش ویدئو مجازات نكرده و نمی‌کنند ، بلكه شيوع آن در اين دو دهه بيشتر مرهون ترويج و ترغيب  سازمانهاي فرهنگي و اجتماعي دولتي ميباشد . آزموده را آزمودن خطاست ، ترديد نداشته باشند كه آينده از آن ماهواره و اينترنت خواهد بود . 

مردم و جامعه هرگز منكر حرمت حريم قانون نبوده‌ و نيستند ، اما پر واضح است كه قانون مقدس و لایتغیر نیست. هنگامی که اکثریت جامعه ای به قانونی عمل نکنند آن قانون از نظر اجتماعی ، نسخ شده است زیرا قانون باید مورد رضایت عموم شهروندان باشد . عدم اعتقاد و التزام اکثریت شهروندان و حتی مجریان به يك قانون ، خودبخود آنرا از حيز انتفاع ساقط ميسازد . و حتي زور و اجبار جهت اجراي آن كارآيي و تأثير نخواهد داشت .




عین القضات قربانی دژخیمان محکمه فقه
نوشته شده در سه شنبه 8 مهر1393
ساعت : 19:24
نویسنده : مدیر وبلاگ

عین القضات همدانی عارف ، ادیب و نویسنده مشهور قرن ششم هجری است . وی كه از شاگردان بی‌واسطه خیام نیشابوری و محمدغزالی و باواسطه احمدغزالی است آثاری گرانمایه در فلسفه و عرفان اسلامی به زبان‌های فارسی و عربی دارد كه از مهم‌ترین آنها می توان به تمهیدات ، رساله یزدان شناخت و زبده الحقایق اشاره كرد . وی در آثار فلسفی خویش به راه حكیم ابوعلی سینا می‌رود و در تأویل و تفسیر آیات، احادیث و مبانی اسلامی تا آنجا پیش می‌رود كه به دار آویخته و در بوریای نفت آلود پیچیده و سوزانده میشود . دورانی را كه عین القضات در آن زندگی كرد ، دوران اضطراب تاریخ نام گرفته است زیرا با سقوط غزنویان و برافتادن سلسله‌های ایرانی نژاد نواحی عراق، فارس، كرمان، گرگان و طبرستان ، سلسله سلجوقیان توسط غلامان زرد پوست تركمن بنیان گذاشته میشود . سلجوقیان افرادی بسیار متعصب و آنچنان در نشر مذهب و عقاید خود سختگیر بودند كه از هیچ كشتار و خونریزی در راه تثبیت عقایدشان فروگذار نبودند . آنها به سهولت مخالفان خود را كه بیشتر از حكما، معتزلیان، شیعیان اسماعیلیه و اثنی عشری بودند ، سركوب می‌كردند . دراین حکومت علمای شرع دارای قدرت بودند و در مقابل حكما و عرفا بسیار تحت فشار و در انزوا . عین القضات ابوالمعالی عبدالله بن محمد بن علی میانجی همدانی در واپسین سال های قرن پنجم هجری در همدان به دنیا آمد . وی در آغاز جوانی نزد استادان بزرگی چون حكیم خیام نیشابوری، شیخ احمد غزالی و شیخ محمد حمویه زانوی تلمذ به زمین زد و آنچنان در دانش ها و كمالات عصرخود، سرآمد شد كه احمد غزالی او را «قره العین» نامید.عین القضات در كلام، حكمت، عرفان و ادب پارسی و عربی تبحر فراوان داشت و بیشترین اندوخته علمی خویش را از طریق مطالعات شخصی و خصوصی گرد آورد. ریاضیات، علوم ادبی، فقه و حدیث، كلام، فلسفه و تصوف از دیگر معارفی است كه در آثارش جلوه گر است. این جوان پرشور آنچنان مراتب فضل، دانش و عرفان را پیمود و یك شبه ره صدساله رفت كه تا 21 سالگی یازده رساله و كتاب در فلسفه و عرفان نوشت و همین آثار كافی بود كه آتش دشمنی حاسدان و متعصبان را علیه او مشتعل كند. وی در 24 سالگی مشهورترین كتاب فلسفی خود یعنی «زبده الحقایق» را نوشت و به چنان نام و آوازه ای دست یافت كه بسیاری از بزرگان و عده كثیری از عوام را شیفته و مرید خود ساخت. آتار و افكار عین القضات و سرانجام كار او شوق و وجد عارفانه عین القضات سبب شد كه این نادره روزگار كه در سراسر عمر كوتاه خود به حالات و سرگذشت حسین بن منصور حلاج نگاهی تحسین آمیز داشت ، حقایق عارفانه و آرای دینی خود را كه دنباله نظر وحدت وجودیان بود ، بی‌محابا اظهار كند . وی علاقه فراوانی به عارف پاكباخته حسین بن منصور حلاج داشت و به تأویل و تفسیر حالات و سخنان او اهتمام داشت و این گویا به مذاق بسیاری از اهل شرع خوشایند نبود. و آزار و اذیت های فقها و متشرعان با اینکه عرصه را بر عین القضات تنگ میساخت ولیکن راه به جایی نمیبرد و عین القضات همچنان بی پروا از افكار و اندیشه های فلسفی و تعلقات عرفانی خویش پرده برمی داشت. و از آن جمله است معادشناسی عین القضات كه در تمهیدات و نامه های خود آشكارا در بیان آن به راه ابن سینا می رود و اخبار وارده در امور آخرت را حمل بر تمثیل می كند. اگر چه خود در جوانی بر همان اعتقادی بوده است كه متشرعان دوران بر آن بوده اند و جلوه این افكار در كتاب زبده الحقایق كاملا آشكار است اما در سال های بعد قدم در راه آرا و افكار ابن سینا به ویژه معاد شناسی او می گذارد و در كتاب تمهیدات و نامه های خود به شرح و تفصیل آن می پردازد. در دورانی كه سیاست حکومتی سلاجقه بر آراء فقهی علماء شرع و جلب حمایت حکومت اسلامی بغداد و سركوب حكما و فلاسفه مبتنی بوده است ؛ بیان چنین آرایی از طرف عین القضات گناهی بود كبیره و سبب شد كه وی به كفر و الحاد و دعوی الوهیت متهم شود. او را از همدان به بغداد برده و مدتی در زندان محبوس كردند و فقهای عصر ، خونش را مباح شمردند. عین القضات را به همدان بازگرداندند و ابوالقاسم درگزینی بر در سرایی كه عین القضات روزگاری در آن به تدریس می‌نشست ، داری برپا كرد . بهمانگونه كه عین القضات آنرا در تمهیدات پیشگویی کرده بود . آری او آنچنان كه خود خواسته بود در33 سالگی به شب چهارشنبه 7 جمادی الآخر سال 525 هجری به دار آویخته شد و سپس در بوریایی به نفت آغشته، سوزانده شد وخاكسترش بر دوش باد ، سراسر همدان را پیمود .




یک در میان خوب بد زشت
نوشته شده در سه شنبه 1 مهر1393
ساعت : 22:6
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ

کودک درونم تا آخر تیرماه بهم مهلت داده خواسته هاش رو بر آورده کنم

وگرنه منو میزاره خونه سالمندان

****

 دقت کردین پسرا ۱۰ دقیقه حاضر می شن، ۴ ساعت می رن بیرون

دخترا ۴ ساعت حاضر می شن، ۱۰ دقیقه می رن بیرون؟

****

به نظر من

از این به بعد اگه با منجنیق پرتابمون کنن سمت مقصد ، امن تر از سوار شدن تو هواپیماهای ایرانِ

****

امان از دست این خانما

ما بالاخره نفهمیدیم مردا همشون عین همن یا یکی از یکی بدترن ؟

****

هر چقدرم دلیل منطقی واسه خریدنِ یه چیز داشته باشی

همیشه یکی پیدا میشه که بگه

کردن تو پاچت

****

آقایان لباسهایشان را چگونه دسته بندی می کنند ؟

 1 - کثیف

2- کثیف اما قابل پوشیدن

****

همه چیزای خوب واسه دختراست ، مثلا همین پسرا

والا ، مگه یه آدم چقد میتونه خوشبخت باشه ؟

****

اگر درد داری تحمل کن

روی هم که تلنبار شد

دیگر نمیفهمی کدام درد از کجاست

کم کم خودش بی حس میشود

****

تنها یکی از 1000 مرد ، رهبر مردان دیگر می شود ! 999 نفر دیگر دنباله رو زنهایشان هستند

(گروچو مارکس)

****

به مجرد خونه اجاره نمیدن

به مجرد مسکن مهر نمیفروشن

به مجرد وام ازدواج نمیدن

یه دفه به مجرد زن هم ندید هم خیال خودتونو راحت کنید هم خیال ما  

****

مرد به خدا میگه : چرا زن رو زیبا آفریدی ؟

خدا میگه : واسه اینکه تو دوستش داشته باشی !

مرد میگه : پس چرا ناقص العقله ؟

خدا میگه : واسه این که تورو دوست داشته باشه !

****

 محتویات بیست دقیقه آهنگ سنتی عبارت است از

ده دقیقه اهنگ خالی

پنج دقیقه صدای بلبل و قناری

چهاردقیقه سر تکون دادن

یه دقیقه هم هاهاهاها هی هی

بعد میگن چرا اصالتمونو حفظ نمیکنیم

****

زن مثل طالبیه ! شیرینم نباشه با شکر می شه خوردش

ولی مرد مثل هندونه ست اگه شیرین نباشه زن که هیچی جلو گاوم بزاری نمی‌خوردش

****

زنگ زدم مدرسان شریف

گفت : بله ، بفرمایید

گفتم : مدرسان شریف

گفت : بله ، درسته امرتونو بگید

گفتم : مدرسان شریف |

گفت : مسخره کردین؟

گفتم : مدرسان شریف

گفت : دیگه مزاحم نشید

گفتم : مدرسان شریف

حقشونه کصااافطاااا

یکم بفهمن ما چی میکشیم

****

پسر یه اشتباهی میکنه ! دختر سرش داد میزنه و پسر بعدش معذرت خواهی میکنه

دختر یه اشتباهی میکنه ! پسر سرش داد میزنه و دختر میزنه زیر گریه و باز هم پسر معذرت خواهی میکنه

اصولا پسرها آفریده شدن برای معذرت خواهی

****

یه ضرب المثل چینی هست که هنوز اصلش نیومده هر وقت اومد بهت میگم

****

پسرا به هم فحش میدن و واقعا منظوری ندارن

دخترا قربون صدقه هم میرن و اونا هم واقعا منظوری ندارن

****

میگن یک فرشته هست به نام بــیلـاخ

که مسؤل رسیدگی به آرزوهای ما هاست

****

رایج ترین دلیل پسرا براى جمع نکردن رختخوابشون
.
.
شب دوباره باید بیام بخوابم دیگه

****

تمام انسانها بدون استثنا

دروغگو هستن

به کسی اعتماد کن که نتونه خوب دروغ بگه

****

ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺩﻡ ﺑﺨﺖ ﺑﻪ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻴﺸﻦ

ﮔﺮﻭﻩ ﺍﻭﻝ

ﮔﺮﻭﻩ ﺩﻭﻡ

ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﻫﻴﭻ ﻓﺮﻗﻲ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ

ﭼﻮﻥ ﺗﻌﺪﺍﺩﺷﻮﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﻮﺩ

ﺗﻮ ﻳﻪ ﮔﺮﻭﻩ ﺟﺎ ﻧﻤﻴﺸﺪﻥ

ﺑﻪ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﺗﻘﺴﯿﻤﺸﻮﻥ ﮐﺮﺩﯾﻢ

****

هر وقت رابطمون با آمریکا خوب شد

می خوام یه دیزی فروشی بزنم اسمشو بذارم واشینگتن دی زی

****

داداشم با ناراحتی میگه : آبجی شما دخترها چرا اینقدر بی جنبه هستین !؟

من : چی شده مگه !؟

داداشم : هیچی ! نامزدم فهمید که دوس دختر دارم

حالا هر دو تاشون میخوان به اتفاق زن اولم برن به موضوع رو زن دومم بگن

****

دختره می ره لوازم التحریر فروشی می گه

آقا شما کارت «تو تنها عشق منی» دارید

فروشنده می گه : بله داریم

دختره می گه : پس ده تا بهم بدین




ناپیوستگی‌‌های جامعه
نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393
ساعت : 8:3
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ

جامعه ایران به طرزی کج و معوج و بدون خواسته و شناخت و برنامه در حال پوست‌اندازی و گذار به دوران ناپیوستگی در متن است عدم تناسب ساختارحکومتی واپس مانده و ارتجاعی و نسل جدیدی که میان مدرنیته و مذهب کله‌پا روی دستهایش در حال عبور است وضعیت واقعا مضحکی را ایجاد کرده است و یکی از مشخصه‌های عمده آن ، شعورپریشی طبقه متوسط و تحصیلکرده آن است . بطوریکه نه حکومت قادر به برنامه ریزی برای این عبور است و نه جامعه قادر به خروج از بن بست املیسم ناشی از ایده‌گرائی مذهبی و نه سرمایه گذار و کارآفرین از امنیت سود و سرمایه مطمئن است و نه کارکنان خدمتگزار و صاحبان مشاغل از فردای خویش .

بی ثباتی و بی‌اعتمادی متقابل میان آحاد مردم از یکسو و ملت و دولت از سوی دیگر نسبت به هم ، وضعیت را هر روز و هر روز پیچیده‌تر میکند و فسادمالی که کل مملکت را در همه ارکان و عرصه‌ها درنوردیده است مجال هیچگونه اعتمادی را نمی‌دهد .

حیرت آور است رفتار رئیس جمهور که اساتید دانشگاهها را در همنوائی با خود ، به سخن گفتن میخواند و گوئی اینکه خود نمیداند که آن اساتید دیریست از دیار دانشگاه رانده و یا در زندانها مانده و یا کوچیده‌اند . بنابراین نه کسی دعوتش را اجابت می‌کند و نه مجلسیان به ادامه کار وزیر علومش رضایت می‌دهند . و او که کلیدش را در هفت توی دهلیز مجلس و عدالتخوانه (قوه مقننه و قوه قضائیه) گم کرده است ، میگوید که وعده هایش را فرامـوش نکرده است . بله ، طبیعی است که آنها را فراموش نکرده است . ولی آیا فرصت یادآوری و اجرای آن وعده‌ها را به او خواهند داد ؟

مش عین‌الله که از ترس خرید یک کیلو میوه برای میهمانش خود به خانه کسی میهمان نمیشود در هر تعطیلی چند روزه پراید زپرتی‌اش را با بنزین کشنده پر میکند و از این سر مملکت تا آن سرش با غیظ و فشار روی پدال گاز میتازد و گویا خیال میکند که به مسافرت رفته است و همسرش فاطمه‌سلطان در خیابانهای شهر آنقدر رنگ و روغن به رخسار مالیده که دوست اروپا رفته من میگوید : اینها چرا خودشان را اینطوری کرده‌اند ، و من میگویم: چی بگم والله .

از جلو پمپ‌بنزینی رد میشوم و تابلو زده که بنزین سوپر دارد و میخواهم بنزین سوپر بزنم ، بغل دستی‌ام دوستی است که هی راهنمائیم می‌کند که چه جوری بزنم جلو چند تا ماشین جلوئی و وقتی میگویم بابا من نمیخوام بنزین معمولی بزنم میخوام سوپر بزنم با خنده میگوید بنزین سوپر همان بنزین معمولی است که با قیمتی گرانتر فروخته میشود. خل نشو مرد . حرفش را قبول نمیکنم و سوپر میزنم و کارگر جایگاه می‌پرسد مکمل نمیخواهی؟ میگویم منکه سوپر زدم مکمل دیگه چرا ؟ و جواب میدهد این همان بنزین معمولیه .

جلوی چادرهای میوه و تره بار شهرداری پارک میکنم و میخواهم میوه بخرم , قیمتها را نگاه می‌کنم که سر به فلک کشیده است غرغرکنان تا صد متر پائینتر میروم و خیار را به عنوان میوه انتخاب میکنم که دو هزارتومان ارزانتر از سایر میوه‌هاست و وقتی برمیگردم میبینم یک قبض جریمه بیست هزار تومانی زیر برف پاک‌کن بی تیغه‌ام باد میخورد .

توی ادارات و سازمانها کار مردم روی زمین است از مجری پرسیده میشود چرا ؟ میگوید : نیرو کم است . میگوئیم اینهمه جوان متخصص توی جامعه بیکار و سرگردان است ، پس چرا استخدام نمی‌کنند ، میگویــــــد : گفته میشود میانگین روزانه‌ی کار دو ساعت است  ، یعنی اینکه نیروی سازمانها زیاد است و باید کمتر شود و نه اضافه.

و اگر بخواهیم همینطور ادامه بدهیم میتوانیم هزاران مورد از این ناپیوستگی‌ها ، بسیار ذکر نمائیم .




عاشقانه باید زیست
نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393
ساعت : 20:46
نویسنده : محمّد غیاثی
شنیده ام صدای هق هق پرواز در قفس هرگز ؟

و دیده ام به غروبی، نگاه خیس تو را ؟

شکسته بغض، شبی در هوای گریه ی تو ؟

شنیده گوش من آن بی صدا غریو سکوت ؟

گرفته دست من آن دست خسته ی تبدار ؟

برای درد دلی ، خرده وقت آیا هست ؟

به ترجمان آه تو لرزیده این دلم گاهی ؟

سلام گفته برآن چشمهای منتظر آیا ؟

دریده پرده خوابم شبی به یاد آن غم ها ؟

 

عبث نبوده خلقت ما

عاشقانه باید زیست

 

اگر که نبیند دو چشم من، رویت 

و یا که نشنود این گوش ها، صدای تو را

اگر که نگیرد دو دست من دستت

ویا که نشکند این دل، برای آن غم ها

اگر که من نچشم، طعم با تو بودن را

و یا دمی ننشینم کنار تو با مهر

من این دو چشم و دست و دهان را دگر نمی خواهم

 

شاعر: کیوان شاهبداغ خان

 




عاقبت ترس و ضعف
نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور1393
ساعت : 17:52
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ
عاقبت ترس و ضعف

من آدمی هستم که حرف خودمو میزنم . جایی که احساس کنم باید حرفی رو بگم ، میگم . جایی که احساس کنم باید کاری رو بکنم ، میکنم . حالا هر اتفاقی هم که بیوفته ، طالبشم . ترسی هم ندارم . این که جلوی فساد وایسم ، برام حس خوبی داره . اما خیلی‌ها منو به ترسو بودن دعوت میکنن . میفرمایند که اگه توی سرت هم زدند ، ساکت و سر به زیر باش و کار خودتو بکن . تو چیکار داری که اون داره خطا میکنه . میگن اگه شده با رشوه و پاچه خواری ، کار خودتو راه بنداز .

اما شیوه من این نیست! نمیتونم زیر بار حرف زور برم و یا مجیزگوی زورگوها بشم .

الآن وضع وشرائط جوری شده که تعرضات همه بصورت قانونی انجام میگیره ، و این بخاطر اینه که از خودمون ضعف نشون میدیم . ما اگه بیسواد بودیم مجبور بودند غیر قانونی به ما تعرض کنند . ولی چون میدونن ضعیف و ترسو هستیم ، با همون قانون هر بلایی که بخواهند سرمون میارن .




خدا
نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393
ساعت : 16:8
نویسنده : ابراهیم غیاثی


ویژه نویسندگان
برای دریافت رمز به قسمت نظرات تایید نشده مراجعه شود

 

 



تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحًا
نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393
ساعت : 19:40
نویسنده : مدیر وبلاگ

بود مردی پيش ازين نامش نصوح                 بد ز دلاکی زن او را فتوح

بود روی او چو رخسار زنان                          مردی خود را همی کرد او نهان

او به حمام زنان دلاک بود                            در دغا و حيله بس چالاک بود

سالها می‌کرد دلاکی و کس                        بو نبرد از حال و سر آن هوس

زانک آواز و رخش زن‌وار بود                         ليک شهوت کامل و بيدار بود

توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشيد                   نفس کافر توبه‌اش را می‌دريد

رفت پيش عارفی آن زشت‌کار                     گفت ما را در دعايی ياد دار

سر او دانست آن آزاد مرد                           ليک چون حلم خدا پيدا نکرد

بر لبش قفلست و در دل رازها                     لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان که جام حق نوشيده‌اند                    رازها دانسته و پوشيده‌اند

هر کرا اسرار کار آموختند                           مهر کردند و دهانش دوختند

سست خنديد و بگفت ای بدنهاد                  زانک دانی ايزدت توبه دهاد

................                                                  ..............

نصوح مردى بود شبیه زنها ، صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى‌کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت . گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود . آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد د. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد .
از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود .
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند ، لذا به هر طرفى که مى‌رفتند تا دستگیرش کنند ، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت : خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم ، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.
او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت . هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
شبی در خواب دید که کسی به او می گوید: "ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.
نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى .
گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم . تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدند...



نیمای غزل ایران
نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393
ساعت : 19:9
نویسنده : مدیر وبلاگ

با نگاهی به تاريخ ادبيات ايران ، درخواهيم يافت که شعر ايران در زيبا‌ترين و درخشان‌ترين و شکوه‌مند‌ترين لحظه‌های خود ، درغزل فارسی تبلور يافته است و بزرگ‌ترين نوابغ تاريخ ادب ما ، زيبا‌ترين شعر‌های خودشان را در اين فرم بيان کرده‌اند و گفتن ندارد که سعدی و مولوی و حافظ که بی‌ترديد از بزرگ‌ترين شاعران در ادبيات جهان هستند ، غزلسرايان بزرگ شعر فارسی محسوب می‌شوند و فراموش نکنيم که شعر ، اصولاً مهم‌ترين و پايه‌ای‌ترين عنصر فرهنگ ايران است . و برهمين مبنا خانم سيمين بهبهانی ، به عنوان بزرگ‌ترين غزلسرای ايران امروز ، نماينده‌ی اصيل‌ترين و ريشه دار‌ترين و غنی‌ترين بخش شعر فارسی در ادبيات شاعرانه‌ی معاصر محسوب است .

سيمين بهبهانی بامداد روز سه‌شنبه ۲۸ مردادماه در سن ۸۷ سالگی بر اثر ايست قلبی و تنفسی در بيمارستان پارس تهران درگذشت . سيمين خليلی و فرزند عباس خليلی (شاعر ، نويسنده و مدير روزنامه اقدام ) در ۲۸ تيرماه ۱۳۰۶ در تهران زاده شد و به اعتبار ازدواجش با حسن بهبهانی به این نام مشهور شد . وی در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد و سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبيری کار کرد.

سيمين در فرم غزل و به خصوص در وزن غزل يک تحول بی‌سابقه ايجاد کرد و همراه با کشف و بهره گيری از وزن‌های جديد، تنوع ريتميک و تنوع زبانی و تنوع مضمونی در غزل فارسی به وجود آورد و بنياد غزل معاصر را ديگرگون ساخت!

اين تحول در آثار او بسيار جدی و آگاهانه مشهود است . تا جايی که متحول شدن شعر فارسی در حوزهء غزل به نو آوری‌های نيمايوشيج مقايسه شده است و شاعر بزرگ و اديب نيما‌شناس معتبری مثل اخوان ثالث ، سيمين بهبهانی را «نيمای غزل» ناميد.

غزل‌های سيمين از نظر مضمون کاملاً نو و امروزی و متأثر از اوضاع اجتماعی و سياسی ايران معاصر است. شکايت از اختناق ، آرزوی آزادی و عدالت ، برابری حقوقی آحاد جامعه  و نقد فرهنگی اجتماعی جامعه‌ی امروز از مضمون‌های اصلی کار اوست .

سيمين از شاعران آزادی خواهی است که مقاومت فرهنگی و فکری و هنری در برابر استبداد و تحجّر و تک صدايی ، اساس و بُن مايه‌ی شعر اوست . و اينهمه را با احساسی بسيار رقيق ، توأم با رأفت و مِهر مادرانه ، بسيار ظريف و هنرمندانه بيان می‌دارد.

سيمين با نگاه زنانه از آزادی و از مظلوميت انسان‌ها در دوران اختناق سخن می‌گويد و شعر او سرشار از مهر به فرهنگ و عشق به ايران است . غزل او صدای درد و دريغ و حسرت و اعتراض انسان‌هايی ست که آرزوی آزادی و دموکراسی ، آن‌ها را به ميدان آورده بود تا جهان استبداد زده‌ی پيشين را دگرگون کنند، اما با موقعيت و روزگار دهشتناکی روبرو شدند که نه تنها به آزادی و آرزوهای ديرين خود دست نيافتند ، بلکه دستاورد‌های تاريخی و ملی گذشته‌ و نیز ارزش‌های متعالی انسانی و اخلاقی و فرهنگی جامعه‌ی خود را هم در معرض اضمحلال و نابودی يافتند .

تا ايرانيان و فارسی زبانان در اين جهان هستند و تا آزادگی والاترين ارزش است و آزادی عزيز ترين و دوست داشتنی ترين آرمان انسانی ست و تا جستجوی عدالت برترين انگيزه انسان های بيدار دل و تا انساندوستی و وطن‌خواهی و آرزوی برابری برای تمامی آحاد جامعه (اعم از زن و مرد و پير و جوان و فقیر و غنی و کافر و مسلمان) ، از اصول پايه ای و گريزناپذير انديشه های والا و شريف است، سيمين زنده است زيرا همه اين ارزش های متعالی را در غزل های جاندار و تپنده و پر طنين و زيبای خود سروده و به زمزمه دلهای آزادگان و به طنين فرياد دادخواهان ايران زمين ارمغان داشته است.

شعر تو آتش می زند بر انجماد گفتگو
اکنون چرا لب بسته ای؟ شعری بر اين ماتم بگو

چون پيش تر ای نازنين، اندوه هستی را ببين
در رفتنت تا بغض مان اين سان نماند در گلو

ای شير زن حرفی بزن، تا بگذرد درد وطن
بر عشق سوگندت دهَم، بر زندگی، بر آرزو

در غربت سنگين ما، شعرت بود تسکين ما
بينم مدامت هم صدا، ای جاودان در جستجو

از عاشقی گفتی بسی، درغايت دلواپسی
ای با غزل شوريده وش بگذشته از هر های وهو

وقت دگر زخم ستم، کردی نشان با هر قلم
بنيان کــَنی با واژه ها، تا فتنه ها را کو به کو

با دختران شهر غم، همره شدی در هر قدم
بر دفترت بنوشته ای، عصيان شان را مو به مو

اينک اگر چه نيستی، مغرور و زيبا زيستی
با شورتو تا بشکند سدهای شهر گفتگو

vida farhoodi

ایران دلش گرفته
روح و روان ندارد
مام غزل سرایش
«دیگر بیان ندارد»

بانوی صلح و احساس
چشمان خود فروبست
دیدار جنگ و خون را
تاب و توان ندارد

از ظلم و جهل خسته
غم بر دلش نشسته
اما تمام عمرش
خامُش زبان ندارد

هر ظالم زمانه
در هر مقام و جامه
از نقد تیز شعرش
جان در امان ندارد

سیمین نمیرد هرگز
با جاودان غزلهاش
خوابیده نرم و آرام
از بس که جان ندارد

بانو «دوباره» برخیز
«میسازمت وطن» خوان
روزی که دیگر ایران
مطلقْ عِنان ندارد

عمار ملکی (ناصر)




نسل سوخته
نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393
ساعت : 16:30
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ

شاید بپرسید این نا آشنای سوخته دل کیست که این پست را گذاشته است . خیلی پرت نیندیشید ، او پیرنویسنده‌ی همین وبلاگ است ، که سالها در کنار شما جوانان ، جوانی کرده است . و با اینکه به نسل قبل تر تعلق دارد ، اما بیشتر از آن ، هرگز خود را از نسل شما جدا ندانسته و همواره افتخار همراهی با نسلهای پس از خود را داشته است .   

متولدین دهه‌ی پنجاه خود را نسل سوخته می‌دانند ، و متولدین دهه‌ی شصت خود را نیز . و فردا که متولدین دهه‌ی هفتاد دهان باز کنند و در قفایشان دهه‌ی هشتادی‌ها و دهه‌های زاده و نزاده‌ی دیگر ، همه خود را نسل سوخته خواهند نامید . اما آیا همه‌ی کسانی که در روزگار سختی و عسرت زاده و بالیده‌اند نسل سوخته‌اند؟ اگر چنین باشد ، پس به درازای تاریخ و به تعداد هر نسلی از نسل‌های این سرزمین نسل سوخته داشته‌ایم و گمان نمی‌رود که به این زودی زایش و افزایش نسل‌های سوخته پایان پذیرد . و اگر همه‌ی نسل‌های این مُلک سوخته باشند ، دیگر نسل سوخته معنایی ندارد .

به راستی «نسل سوخته» صفت کدام واگن از این قطار انسانی است که از ابتدای حافظه‌ی کتبی و شفاهی این مُلک بر ریلی که یادگار گریزناپذیر نیاکان بوده است رانده است و باز می‌رانَد .

نسل سوخته نسل یا نسل‌هایی نیستند که روزگار بی‌ثباتی و اضطراب و تنگ‌دستی را از دیگران به میراث برده باشند . نسل سوخته نسلی است که خود سنگ و تفنگ برداشت و خودکامه‌ی خودبین را به زیر کشید . نسل سوخته نسلی است که نه اینترنت داشت ، نه موبایل ، نه ماهواره ، ولی چماق و تیر ‌خورد و گاز اشک‌آور ریه‌هایش را ‌سوزاند ، تا روزی که با «مرگ» و «درود» تخته‌سنگ را از این رو به آن رو گرداند و هنوز پشت تخته‌ سنگ را نخوانده بود .

نسل سوخته نسلی است که شادی پیروزی بر خودکامه‌اش دیری نپایید و با آتش جنگِ دیوانه‌ای ، چکمه در پا کرد و به جبهه رفت و یا بی‌دست و بی‌پا برگشت و یا سال‌ها بعد با موهای ریخته یا برف‌ گرفته برگشت و یا در پوستر و تابلوی نام خیابانها برگشت .

نسل سوخته نسلی است که گروهی از فرزندان آن ، به تقدیر صف‌بندی‌های ناگزیر هر انقلاب ، جانب تندروی را برگزیدند و بسیاری از یاران دیروزش بر چوبه‌ی دار ایستادند و برخی دیگر تا همین امروز ، در سرزمین دشمن دیروز ، در تبعید مالیخولیایی خودخواسته‌ای‌ می‌سوزند که نتیجه‌ی رفتار هیستریک مدیران کشورش بود .

نسل سوخته متولدین نیمه‌ی دوم دهه‌ی سی تا اواخر دهه‌ی چهل‌اند ، نسلی که جوانی‌اش را با اضطراب جان‌کاهِ هر روزه‌ی بگیر و ببندهای گشت‌ها و موتورسوارهایی گذراند که به خیابان‌ها و پارک‌ها می‌آمدند تا با رفتاری فرویدی ، دشنام‌گویان و تحقیرکنان ، حجاب دختران را پایین‌تر بکشند و دست پسرانی که آستین کوتاه پوشیده‌اند رنگ کنند . 

نسل سوخته نسلی بود که منتهای خوش‌بختی را در فرار از کشور و پناهندگی می‌دید و منتهای ثروتمندشدن را در رفتن به ژاپن و کار شبانه‌روزی . گویی به‌دنبال جوانی‌ِ ناکرده‌ی خویش می‌گشت .

نسل سوخته نسلی است که شاعرانش نه «می‌کنممم» گفتند و نه شعرهای اروتیک تمایلات انسانی‌شان را آرام می‌کرد . اگر زنی در شعر نسل سوخته است ، از جنس خاک است و تجاوز و گوگرد.

آیا نسل سوخته همان کسانی نبودند که امید داشتند و تلاش کردند و به این نتیجه رسیدند؟ معنای نسل سوخته را کسانی می‌دانند که همچون من ، این یکی هم‌شاگردی بغل‌دستی‌‌‌شان شهید شد و آن یکی هم‌شاگردی بغل‌دستی‌شان اعدام شد ، و این من در مرگ هر دو گریست . معنای نسل سوخته را کسانی می‌فهمند که با هزار آرزو ، خودشان این تقویم را ورق زدند و امروز ، با دیده‌ی حسرت بر خاطراتشان ،‌ چشم امید بر نوباوگان دارند و دست در دست جوانان .

اشکال از این‌جاست که برای «نسل» فقط صفت «سوخته» را می‌شناسیم و انگار فقط همین قبا را بر تن کلمه‌ی «نسل» دوخته‌اند ، در حالیکه می‌توان ، برای نسل‌های دهه‌های پنجاه و شصت ، صفت‌های مناسب دیگری را ، چون «نسل مظلوم» یا «نسل بدآورده» یا «نسل درگیر»، به‌کار برد ، ولی «سوخته» معنای مشخص خود را دارد ، و مختص جوانانی است که از غیرت و غرور و همت و رشادت و خلوصش استفاده کردند و بعد دورش انداختند ، یعنی آن که همه کار کرد و دودش اول به چشم خودش رفت!

باری ، از همه‌ی کسانی که خود را نسل سوخته می‌دانند عذر می‌خواهم که نسلی را از میان مدعیان این عنوان محق‌تر می‌شمرم . و می‌دانم که همه مستحق صفتِ "سوخته"‌ایم . اما کلاهمان را قاضی کنیم و حق بدهیم نسلی که هم انقلاب کرد و هم شهید داد و هم اعدامی و هم پناهنده و هم آرمان‌های صمیمانه‌اش را ازدست‌رفته دید از نسل‌های بعد از خود ، برای آن که خود را نسل سوخته بنامد، شایسته‌تر می‌نماید.

[والدین بالای 50 سال] :
نسل من چه فصل هایی که ندید
بی سبب چه آه ها که نکشید
نسل تو چه روز هایی که نمُرد
سفره اش چه زخم هایی که نخورد

[فرزند زیر 35 سال] :
نسل من چه فکر هایی که نریخت
پرده ها یکسره در هم آمیخت
نسل تو چه ساز هایی که نساخت
شاخه اش چه برگ هایی که نباخت

[والدین بالای 50 سال] :
آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو ؟
سهم ما قسمت ما کو ؟ حرمت خلوت ما کو؟

[فرزند زیر 35 سال] :
بیرق ما تو نگو رخت عزا شد
سهم نسل من و تو باد ِ هوا شد

[والدین بالای 50 سال] :
نسل من بغض ترانه می چکید
نسل تو خاطره ای سر نبُرید
نسل من به فکر گم کردن ِ من
نسل تو به فکر همسایه شدن

[فرزند زیر 35 سال] :
پشت سر حریق یاس و مرگ رنگ
مشق شب صد خط ِ ریز از شعر جنگ
پیش رو نفرین تلخ مادران
اشک خواهر جای تیری در تفنگ

[والدین بالای 50 سال] :
آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو ؟
سهم ما قسمت ما کو ؟ حرمت خلوت ما کو؟

[فرزند زیر 35 سال] :
بیرق ما تو نگو رخت عزا شد
سهم نسل من و تو باد ِ هوا شد

نسل سوخته




چه باید کرد ؟
نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393
ساعت : 23:20
نویسنده : نویسندگان ناآشنای وبلاگ

بچه که بودم  یه روز به مادرم گفتم : مامان ! کفشام داره پاره میشه‌ ؛ با این کفشا خجالتم میاد برم مدرسه ؛  نمیشه یه کفش تازه برام بخرین ؟ گفت : کفشات سالمه ! گفتم : ببین مامان ! اگه برام کفش نخرین از فردا دیگه مدرسه نمیرم !! گوشام رو  کشید و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !! *-

به بابام گفتم : بابا ، نمیشه ما دیگه روزه نگیریم ؟ چپ چپ نگاهم کرد و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*-

توی مدرسه ؛ یه جوک در باره اون بالا بالایی ها گفتم . مدیر مدرسه مون گوشام رو کشید و کوبید توی ملاجم و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*---

عاشق یه دختری شده بودم . یه نامه عاشقونه براش نوشتم و پرتش کردم تو خونه شون . فرداش باباش تو کوچه جلوی راهم سبز شد و یه کشیده خوابوند بیخ گوشم و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*--

تو دانشگاه ؛ به یکی از استادام گفتم : آقا ! شما چرا اینقدر بیسوادی ؟ از کدوم دانشگاه مدرک گرفتی ؟ منو از کلاس انداخت بیرون و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*-- 

تو سربازخونه ؛  سر پست کشیک چرتم گرفته بود . جناب سروان از راه رسید و یه لگد زد تو ساق پام و گفت : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!*---

تو اداره مون ؛ به رئیسم  گفتم : آقا ! چطوریه که فلانی نه سر و کله ش تو اداره پیدا میشه ؛ نه دست به سیاه و سفید میزنه ؛ اما حقوقش سه برابر حقوق منه ؟ گفت : این گه خوری‌ها به شما نیومده ! دیگه هم از این غلط ها نکنی‌ها !*--

شب خوابیدم صبح بیدار شدم دیدم میگن باید عضو حزب رستاخیز بشوی ! گفتم : رخت آویز ؟  رخت آویز دیگه چیه ؟ عمراً اگه عضو بشم . فرداش منو بردن دوستاق خونه همایونی و چوب توی آستینم چپاندن و گفتند : دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!* --

انقلاب کرده بودیم . دیدم همه دارن می‌چاپند و میخورند و می‌کشند . گفتم : عجب ؟ این انقلاب ابوذری است یا ابو زری ؟ کشان کشان  بردندمان  دانشگاه اوین و کم مانده بود سرمان را هم بباد بدهیم . خلاصه اینکه یک روز یکی آمد و یک برگ کاغذ جلوم گذاشت و گفت : امضاش کن ! اما دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !*--

به پیشنماز محله مون گفتم : آقا ! مگه آدمکشی افتخاره ؟ گفت : چطور مگه ؟ گفتم : شما میگین حضرت علی  یه روز هفتصد نفر رو با اون ذوالفقارش سر بریده ! چپ چپ نگاهم کرد و گفت : بابی شدی ؟ دیگه از این غلط ها نکنی‌ها !!* --

حالا ما مونده ایم که ما توی این دنیا چه غلطی باید بکنیم ؟!!




نگاره‌ها و انگاره‌ها
نوشته شده در یکشنبه 19 مرداد1393
ساعت : 22:44
نویسنده : مدیر وبلاگ

اسکندر آبادی : این نگاره‌ها به این هوا کشیده شده‌اند که حرفی بزنند و این انگاره‌ها به این خاطر نوشته شده‌اند که تصویری بسازند .

علی چکاو  : تصویرسازم و تصویرباز ؛ معنی ؛ یعنی ، نه درمتن تنیده شوم! که بر تن متن ، تنی دیگر بِتنم ؛ تنی از کلمات ، کَنده! در شکل ، زنده مانده . شیوه‌ام رفتار با متن است و نه حتی در پیِ کمال متن ؛ که بازی‌ای ست موازی با متن ، تا بسازد ذهن شما تصویر سوم از این هر دو را. همین است که نمادِ ملتی‌‌ست جعبه‌ای مکعبی و مقوایی و  رَنده‌ مطبخی نماد حاکمِ خودکامه. تا تو در پیچ وتابِ ذهنِ زیبایت ، چه بخوانی‌اش . 

 




انتظار
نوشته شده در جمعه 17 مرداد1393
ساعت : 20:0
نویسنده : محمّد غیاثی

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/imam-zaman_0.jpg

از بس نیامدی

من پای پنجره یک خانه ساختم

در انتظار تو،

آویختم نگاه خودم را ز چشم خیس

از بَر شدم تمام خشت و گِل کوچه تو را

از بس که من شمرده ام این لحظه‌های سخت

 

باور تو می کنی

من هر چه آن دعا، که بلد بوده خوانده‌ام؟

نذری نبوده نکردم برای تو

من خسته نیستم

من عهد انتظار تو بستم، به جان و دل

زیبا ترین دقایق من، انتظار توست

اما عزیز دل

تو خسته نیستی

از بس نیامدی؟

 

شاعر: کیوان شاهبداغ خان

 

 اللّهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِيّكَ الْفـَـرَجْ

 

:: موضوعات مرتبط: انتظار / غروب جمعه
:: برچسب‌ها: انتظار, امام زمان



شعری از بانوی بلند آوازه ایران
نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393
ساعت : 21:46
نویسنده : مدیر وبلاگ

ای دیار روشنم ، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت
ماه کو، خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا
چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت

                            ***

آبرویت را چه پیش آمد که این بی‌آبرویان

می‌گشایند آب در گنجینه‌های افتخارت

شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن

کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

              ***

می‌فروشند آنچه داری ، کوه ساکن ، رود جاری
می‌ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج‌های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت

              ***

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز و ساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی ، آهوی سر در کمندم
بند بگشا ای خدا ، تاشکر بگذارد شکارت

              ***

مدعی را گو چه سازی مُهر از گل در نمازت
سجده
بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت
این
زن ،ای من ، بر کمر دستی بزن ، برخیز از جا
جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت

سیمین بهبهانی

 *********************************

دوباره می سازمت وطن ، اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم ، اگر چه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گل ، به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون ، به سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز آشنا ، سیاهی از خانه می رود

به شعر خود رنگ می زنم  ، ز آبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام ، به گور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهرمن ، ز نعره ی آن چنان خویش

کسی که «عظم رمیم» را ، دوباره انشا کند به لطف

چو کوه می بخشدم شکوه ، به عرصه ی امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز ، مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز می کنم ، کنار نوباوگان خویش

حدیث حب الوطن ز شوق ، بدان روش ساز می کنم

که جان شود هر کلام دل ، چو بر گشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی ، بجاست کز تاب شعله اش

گمان ندارم به کاهشی ، ز گرمی دمان خویش

دوباره می بخشی ام توان ، اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره می سازمت به جان  ، اگر چه پیش از توان خویش

 سیمین بهبهانی




هلول(حلول) ماه شوال از سه روز قبل مبارک
نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد1393
ساعت : 19:6
نویسنده : مدیر وبلاگ
رئیس ستاد استهلال گفت :

احتمال رویت هلال ماه شوال در غروب یکشنبه نزدیک به صفر است، بنابراین به احتمال قوی روز سه‌شنبه عید فطر خواهد بود .

      کد خبر :  ۴۱۹۷۰۴        تاریخ انتشار :  ۰۴ مرداد ۱۳۹۳ - ۱۰:۴۶

شرط «رؤیت هلال ماه» با چشم عادی و یا با تلسکوپ؟! در این‌باره بین مراجع دینی اختلاف‌نظر وجود دارد. برای همین یک «ستاد استهلال» راه‌اندازی شده که به اندازه‌ی یک وزارتخانه بودجه و نیرو و امکانات دارد . طی سالهای قبل بعضی مراجع دینی بدون داشتن امکانات و تشکیلات عریض و طویل ، قبل از ستاد به اعلام عید فطر مبادرت می نمودند و ستاد با تآخیر یا همان روز و یا روز بعد را بعنوان عید فطر اعلام مینمود . و بعدها مشخص میشد که غالباً ستاد استهلال اشتباه عمل کرده است . امسال رئیس ستاد پیش دستی کرده و از «سه روز قبل!» به مطبوعات گفته : روز سه‌شنبه عید فطر است تا این فرصت و جرأت را از سایر مراجع برای اعلام فطر سلب نماید و متاسفانه همین هم شد و آیات سبعه نیز پیشاپیش دیدن هلال در غروب یکشنبه را منتفی نموده و آب پاکی را روی دست همه ریختند . اکنون سئوال این است ، وقتی که رئیس ستاد استهلال از شنبه می‌گوید که عید فطر سه‌شنبه است ، اعزام ۱۵۰ گروه و تجهیزات به اقصی نقاط کشور برای دیدن هلال ماه نو برای چیست؟ آیا اینهمه کاوش در آسمان ، واقعی است؟ یا آنکه این ستاد عریض و طویل پوششی است برای ........؟ 

اگر سرانگشتی هم حساب کنیم هزینه اعزام و استقرار و تغذیه و دستمزد ۱۵۰ گروه، سر از ارقام چند میلیارد تومانی در می‌آورد . اگر هر گروه پنج نفر باشند و فقط سه روز دستمزد بگیرند و از ارزان‌ترین وسایل نقلیه هم استفاده کنند، فقط برای دو اعزام در اول و آخر ماه رمضان به بودجه‌ای چند میلیاردی نیاز است . در صورتی که عکس‌های منتشره از استهلال نشان می‌دهد تعداد نفرات یک گروه بیش از پنج نفر است و تجهیزات و تلسکوپ‌ها و ... چندین برابر .

آری نکته اینجاست که وقتی این ستاد تصمیم قبلی گرفته که روز سه‌شنبه را عید فطر اعلام کند ، صرف این بودجه‌های هنگفت برای چیست؟  در حالیکه چندین قرن است که بدون دوربین و تلسکوپ و گروههای رؤیت و ریخت و پاش‌های میلیاردی ، مردم مسلمان هم روزه گرفته‌اند و هم هلال ماه نو را دیده‌اند.

این سئوال هم برود کنار صدها پرسش از سیستمی که دین می‌فروشد و بهشت و جهنم را هم به دلخواه خود، بین مردم پیش‌فروش می‌کند!   

عید فطر مبارکباد

 

در رساله عشق آمده است :

کسانی که قوت غالب آنها غم حسین (ع) است ، نانخور زهرا (س) محسوب میشوند و فطریه آنها با علی (ع) است .




نگاه
نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393
ساعت : 22:10
نویسنده : ابراهیم غیاثی

هرچند یاد و خاطرات ِ با تو شیرین است
فنجان خالی هم به برگشت ِ تو بد بین است

این روزهـــا از داغ تو رگ می زند هر کس
هر گوشه ای از قلب تو گرمابه ی فین است

سر می کنم با خاطراتــت درد دوری را
اما عـذاب طعنه ها بعد از تو سنگین است

 

 

وقـــتی که میرفتی نگاهت هـِی تکانم داد
سنگین ترین لحظه برای مرده تــلقین است

بــی تو نه من... هر کس که با من نسبتی دارد
هـمپای من از دوریت دلگیر و غمگین است

 

 

 




شب نشینی محفل عرفان 2
نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393
ساعت : 11:1
نویسنده : عرفان غیاثکلایی

دراین نوشتار ، از مفهوم بعضی اصطلاحات عرفانی رمزگشایی خواهد شد .

روزه = قطع توجّهات وامساک التفات ازهرچه غیرحضرت حق باشد را گویند.خواه طاعت و خواه عصیان ، خواه لذت و خواه الم باشد .

ای روی تو عید و روبروی تو نماز        پرهیز زجز تو روزه وین لفظ مجاز

می و شراب = همان باده و عبارت از عشق و فیض است ، و مراد از آن غالب شدن عشق است . یعنی ذوق و وجد و حالی که از جلوه محبوب در اوج غلبه محبت بر دل سالک وارد میشود و سالک را مست و بیخود می کند .

من خواستار جام و می از دست دلبرم       این راز با که گویم و این غم کجا برم

پس می ، باده ، شراب ، کنایت از سکر محبت و جذبه حق دارد و همان فیض الهی است که شامل سالک میشود و سکرمعرفت است که اهل طریق را حاصل میشود و در واقع تجلیات الهی است .      

جام = مظاهر انوار نامتناهی و مجلای تجلیات الهی را گویند .

ساقیا برخیز و درده جام را           خاک بر سر کن غم ایام را

جرعه = اسرارمقامات ومناسبت و احوال را گویند که در سلوک برسالک آشکارمیشود و یا خصوصیات وجودی را گویند که در جمیع ذرات به ظهورمی رسد .

بفریادم رس ای پیرخرابات        به یک جرعه جوانم کن که پیرم

خم زلف = اسرار الهی و لطایف غیبی است . لذات انس به حق را هم گویند.

درخم زلف توآویخت دل ازچاه زنخ      آه کزچاه برون آمد و دردام افتاد

بوسه = فیض و جذبه باطن را گویند . استعداد قبول کیفیت کلام به طریقی که قبول کند.

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود          وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

خال سیاه = عالم غیب است و در عرفان وحدت ذاتیه را اطلاق کنند . نقطه سودای دل آدم که مرکز دور فلک وجود است ، مظهر و محل تجلّی این خال میباشد . 

بر آن رخ نقطه‌ی خالش بسیط است        که اصل مرکز دور محیط است

لب شیرین = ادراکی که ازکلام بی واسطه‌ی خداوند حاصل شود را ( لب ، لب لعل و لب‌ شیرین ) گویند. مانند واردات غیبی و حدیث قدسی

حکایت لب شیرین کلام فرهادست          که گنج طرّه لیلی مقام مجنون است 

قدح = عبارت از قلب است . دل عارف است که موطن تجلّیات میباشد .

بیار باده که بفتوای حافظ از دل پاک         غبارزرق بفیض قدح فرو شویم

گیسو = رشته ای که درطریق طلب ، سالک را به حق می‌رساند .معضلات و مشکلات الهی را نیزمی‌گویند .

بسته ام درخم گیسوی توامید دراز          آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

زلف = غیبت هویّت حق که هیچکس را بر راز آن وقوف نیست ، میباشد . صفات جلالی و تجلّیات جمالی که موجت استتار جمال مطلق ربوبی است نیز میباشد . همچنین به صفات قهری و سلبیه الهی مثل قابض و قهّاراطلاق میشود .

سرزلف به کناری زن ورخسار گشا           تا جهان محو شود خرقه کشد سوی فنا 

خرقه = درلغت جبّه و جامه ضخیم درویشان است و درعرفان ظاهروجود و بدن آدمی را گویند و همچنین برافناء رسوم بشری هم اطلاق می‌شود .

حافظ این خرقه بیندازمگرجان ببری        کاتش ازخرقه سالوس و کرامت برخاست

کنار = دریافتن اسرار الهی است . آغوش و وصال حق را گویند .دریافت اسرار و دوام مراقبت در سیر و سلوک است . 

مائیم و آستانه عشق و سر نیاز         تا خواب خوش کرا برد اندرکناردوست

رخ ، رخسار ، روی = ظاهر شدن هویت ، مرآت تجلی ، آگاه شدن سالک به کیفیت تجلیات الهی ، مظهرحسن ذاتی و تجلیات جمالی ، تجلی جمال حضرت حق است به صفات مثل لطیف رئوف هادی وهّاب توّاب ، بطورخلاصه مقصود از رخ ، لطف الهی است .

با عاقلان بگو که رخ یار ظاهر است     کاوش بس‌است این همه درجستجوی دوست

رخ اینجا مظهـــر حســن خدایی است     مـراد از خـــــط حجاب کبـریایــــــــی است

روی‌ خوبت آیتی ازلطف برما کشف کــــرد                    

زان زمان برلطف وخوبی نیست درتفسیرما                     




من
نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393
ساعت : 23:46
نویسنده : ابراهیم غیاثی



نشنو از نی "من" حکایت می کنم

از خدای "خود" شکایت می کنم
از خدایی که گنه در من نهاد
سیب داد و اذن خوردن را نداد
از خدایی که مرا بازنده کرد
از همان انی که زادم، بنده کرد
حوریان را سجده بر من یاد داد
و از همان لحظه مرا بر باد داد
چونکه شیطان را به خونم تشنه کرد
دست "من" با خونه "من" آغشته کرد
آری، او شیطان به دنبالم گمارد
هر گنه را پای من اما شمارد* * *
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "منه من" من شکایت می کنم
از "من ی" که بد تر از شیطان شده است
بس غریبه با "من ه" انسان شده است
از "من ی" که مملو از رنگ و ریاست
از "من ی" که با دغل دیر آشناست* *
ای "من" ای انسان چون شیطان شده!
ای درنده تر ز هر حیوان شده!
نشنو از نی "من" حکایت می کنم
از "تو" و "من" من شکایت می کنم.
                   
                                                    "شاعر: مهدی خسروی"




یتیمان بی پدر
نوشته شده در شنبه 28 تیر1393
ساعت : 22:0
نویسنده : محمّد غیاثی
 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali-2.jpg

 

آن یتیمان که به خرمای علی سیر شدند

پای گودال رسیدند همگی شیر شدند

 

 




سحر بود و غم و درد
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393
ساعت : 23:40
نویسنده : محمّد غیاثی

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali.jpg

سحر بود و غم و درد

سحر بود و صدای نفس خستۀ یک مرد

که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می کرد

غریب و تک و تنها

در آن شهر، در آن وادی غم ها

دلی خسته و پر غم وَ شیدا

دلی زخم و ترک خورده پر از روضۀ زهرا

شبِ راحتیِ شیر خدا از همۀ مردمِ دنیا

عجب شام عجیبی ست

روان بود سوی مسجد کوفه

قدم می زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب

و لرزید به هر گام، دلِ حضرت زهرا

دلِ حضرت زینب

غریب و تک و تنها

نه دیگر رمقی مانده در آن پا

نه دیگر نفسی در بدن خستۀ مولا

به چشمان پر از اشک و قدی تا

پُر از وصله، عبایش

پُر از پینه دو دستان عطایش

رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش

علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیران صدایش

گُلِ خلقتِ حق رفت روی منبر گلدسته و تکبیر زنان

ساکت خاموش، زمین

رام، زمان

محو تماشا، همه ذرات جهان

باز در آن بذمِ اذان

نالۀ آهستۀ یک مادرِ محزونِ کمان

گفت عجب شام غریبی شده امشب

امان از دل زینب

 

و گلبانگ اذان گشت تمام و شده بی تاب

 دل خاکیِ محراب

 بُوَد منتظر مَقدَم ارباب

 علی آمد و مشغول مناجات

 زمین گرم مباهات

 در آن جلوۀ میقات

 عجب راز و نیازی

 عجب سوز و گدازی

 عجب مسجد و محراب و عجب پیش نمازی

 علی بود و خدا بود

 خدا بود و علی بود

 علی گرم دعا بود

 خدا گرم صفا بود

 علی بود به محراب عبادت

 علی رکن هدایت

 همان مرد غریبی که به تاریکیِ شب ها

 به یک دوش خودش نان و یکی کیسۀ خرما

 بَرَد شامِ یتیمان عرب را  

 علی بود

 همان خانه نشین، شاهِ عرب، همسر زهرا

 علی بود و نماز و دل محراب، پر از عطر گل یاس

 در آن لحظۀ حساس

 قیامی که تجلاّش بُوَد روز قیامت

 رکوعی پُرِ از بارش انگشتر خیرات و کرامت

 چه زیباست کلامش

 قعودش و قیامش

 ولی لحظۀ زیبای علی با شرری یک دفعه پاشید

 از آن سجده که در آن بدن فاطمه لرزید

 لب تیغ ستم بر سر خورشید درخشید

 فرود آمد و شیرازۀ توحید فرو ریخت

 علی ناله زد و آهِ علی با نفس فاطمه آمیخت:

 که ای وای خدا،

 جانِ علی آمده بر لب

 امان از دل زینب

 

همان سجدۀ آخر

 که در آن فرق علی با لب شمشیر دو تا شد

 همان سجدۀ آخر

 که علی از غم بی فاطمه گی رست و رها شد

 همان سجدۀ آخر که حسن آمد

 و یک بار دگر بر پدر خسته عصا شد

 تن غرق به خون پدرش را

 به درِ خانه رساند و به دعا گفت خدایا

 کمک کن نرود جان ز تَن زینب کبری

 به این حال، چو بیند پدرم را

 دوباره حسن و یاد شب کوچۀ غم ها

 دوباره حسن و قِصۀ پُر غُصۀ بابا

 بمانَد ...

 که چه آمد سر زینب

 سَرِ شیرِ خدا، زخمی و مجروح، نشد باور زینب

 دوباره بدنی خونی و رخسارۀ زرد و غم و بی تابیِ دختر

 دوباره نفسی سوخته و غربت و بستر

 دوباره به دل زینب کبری

 شده تازه غم و غصۀ مادر

 کنار بدنِ خستۀ حیدر

 فضای در و دیوار پُر از درد و مَحَن بود

 نه صبری، نه قراری، به دل زینب و کلثوم و حسن بود

 در آن سوی دگر باز به جوش آمده غیرت به رگ غیرت دادار

 چه طوفانِ عجیبی شده بر پا به دلِ پاک علمدار

 در آن سوی دگر مرد غریبی، غریبانه پر از غم

 فقط ناله زد و گفت که بابای غریبم

 علی چشم گشود و به هر آن چه که رمق بود،

 سوی صاحب آن ناله نظر کرد و بفرمود :

 عزیزم! اگر چه که رسیده ست چنین جان به لب من

 کنارم تو دگر گریه نکن، تشنه لب من

 و رو کرد به عباس و صدا زد که بیا نور دو عینم

 اباالفضل، عزیز دل من، جانِ تو و جانِ حسینم

 و با دختر غمدیدۀ خود گفت که ای محرم بابا

 هنوز اول راهی

 بیا همدم بابا

 تو باید که تحمل کنی این رنج و مَحَن را

 پس از من غم پرپر زدن و اوج غریبیِ حسن را

 تو هستی و بلا، دختر بابا

 تو و کرب و بلا، دختر بابا

 تویی و بدن بی سر دلدار

 نه عباس و حسین اند کنارت

 تو و کوچه و بازار

 علی اشک شد و گفت، نگهدار همه طاقت خود را

 برای غم فردا

 علی رفت و صفا رفت ز خانه

 دوباره غم تشییع شبانه

 حسین و حسن و زینب و کلثوم

 همه خسته و مغموم

 و اندازه ی یک کوه، غم و درد به سینه

 دوباره همه رفتند مدینه

 گذشت آن همه درد و پس از آن زینب کبری

 به خود دید غم مرگ حسن را

 پس از آن سفر کرب و بلا دید

 غم رأس جدا دید

 نه عباس علمداری و یاری وَ نه صبر و قراری

 نه شاهی و امیری

 به تن جامۀ تاریک اسیری

 از آن شهرِ پُر از غربتِ کوفه گذر کرد

 ولی آه وجودش همه لبریز شد از درد

 همان طفل یتیمی که علی بال و پَرَش بود

 و از روز یتیمی پدرش بود

 به همراه یتیمانِ دگر غرق تماشا

 و در یاد ندارند دگر حرمت  آن نان و نمک را

 همه گرم تماشا، همه گرم تماشا

 و انگار نه انگار که این طائفۀ حضرت زهراست

 و انگار نه انگار که این خانم غم دیده همان زینب کبراست

 به روی لبشان طعنه و دشنام

 همه بر لبۀ بام

 پَرانند همه سنگ به روی سر زینب

 که ناگاه سری رفته به نیزه

 صدا زد که عجب شام غریبی شده امشب

 امان از دل زهرا

 امان از دل زینب

 

 شاعر: محمد ناصری

 

http://mshgh1986.persiangig.com/image/Ali-1.jpg




شاعرانه
نوشته شده در پنجشنبه 19 تیر1393
ساعت : 17:23
نویسنده : مدیر وبلاگ




عارفانه
نوشته شده در سه شنبه 17 تیر1393
ساعت : 11:2
نویسنده : مدیر وبلاگ

ابراهیم ادهم :

«هيچکس در نيافت پايگاه مردان، به نماز و روزه و زکوة و حج. مگر آنکه بدانست که در حلق خويش چه در مي آورد».

*****

چندين حج پياده بکرد، که از چاه زمزم آب برنکشيد. زيرا که دلو آن از مال سلطان خريده بودند.

**********************

رابعه عدویه :

مردي چهل دينار براي رابعه فرستاد تا آن را در امورات زندگيش صرف كند. هنگامي كه پول به دستش رسيد به گريه افتاد و مي گفت: من شرم دارم كه از خداوند چيزي بخواهم كه تمام دنيا در اختيارش است... چگونه اين پول را از كسي قبول كنم كه هيچ چيزي ندارد.

**********************

عین القضات همدانی :

میگویندچون درپایان دوازدهمین سال بعثت ، مانی ، ارژنگ رابه پایان برد و به خداداد ، خدادرآن نگریست وسه شب وسه روزازآن چشم برنداشت وچون به فصل"اشک ودرد و انتظار" رسید ، ناگهان سربرداشت ، نفسی راکه از آغاز خلقت در سینه نگه داشته بود برکشید و درحالیکه اشک شوق درچشمش حلقه می‌بست گفت :

"شمعی پنهان بودم دوست داشتم مرابشناسند، مانی راآفریدم و اکنون به کام دل خویش رسیدم" وسپس به اندیشه فرورفت و شبی را تا سحربیدار ماند ، دراندیشه‌ی انسان ، وسحرگاه ازشوق فریاد زد که :

                     ( تبارک الله احسن الخالقین )

 

********************

 جنیدبغدادی : 

جنید با مریدان ازمیدان بغدادمیگذشت ، سارق مشهوری که کوهستان‌های حومه شهر را در زیر شمشیرخویش گرفته بود ، برسردار بالا برده بودند ، عبرت خلق را ، جنید پیش آمد و بر پای اوبوسه زد! مریدان خروش کردند ، گفت : بر پای آن مرد باید بوسه داد که در راه خویش تا بدین جا بالا آمده است !

********************

 منصور حلاج

حلاج را بر دارش میبردندو پرسیدند که عشق چیست ؟

گفت : امروزبینی و فردابینی و پس فردا بینی؛

آن روزش بکشتند! فردایش بسوختند! وپس فردایش خاکستربرآب دجله دادند!!!

*******************

بایزید بسطامی :

یک روز صبح زود بایزید بسطامی عارف مشهور از حمام بیرون می‌آمد. طبیعتا پاکیزه شده بود و چون روز عید بود لباس نو پوشیده بود. همین طور که از کوچه‌ای رد می‌شد یک نفر که حواسش نبود تشتی پر از خاکستر را بر سر بایزید خالی کرد. همراهان انتظار داشتند بایزید که حسابی سر و دستارش آشفته و آلوده شده بود به آن شخص اعتراض کنند اما دیدند که بایزید مشغول شکرگزاری به درگاه خداست. پرسیدند: حالا اگر اعتراض نمی‌کنی چرا دیگر شکرگزاری می‌کنی؟ بایزید گفت: من آنقدر بدی و نافرمانی کرده‌ام که سزاوار شعله‌های داغ آتش دوزخ هستم چرا باید به خاطر یک مشت خاکستر سرد که بالاتر از لیاقت من است عصبانی شوم؟

شنیدم که روزی سحرگاه عید       ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر     فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت ژولیده دستار و موی    کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم      به خاکستری روی درهم کشم؟

****

بایزید از پس امامی نماز می‌کرد ، امام جماعت به بایزید گفت : یا شیخ ! تو کسبی نمی‌کنی و از کسی چیزی نمی‌خواهی ، از کجا می‌خوری؟  شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم ، که نماز از پی کسی که روزی‌دهنده را نداند ، روا نبود .

***************************

ابوالحسن خرقانی :

شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر كس كه درين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.چه آن كس كه به درگاه باريتعالي به جان ارزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد. »

*******

خدا نه این است که ما می پرستیم، این خدایی است که ما آن را خلق کرده ایم؛ نه خدایی که ما را خلق کرده است! پس، راه نه این است که ما می رویم. راه، راهی دیگر است و رهرو، رهروی دیگر."

*******

خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم .

*******

الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند . من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست .

*******

هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.

******

چون نیستی خویش به وی دهی
او نیز هستی خویش به تو دهد .

******

چون خویشتن را با خدا بینی، وفا بود و چون خدا را با خویشتن بینی، فنا بود

******

آن کس که نماز کند و روزه دارد ، به خلق نزدیک بود ، و آن کسی که فکرت کند به خدای.

******

آنکس که حق او را خواهد، راه را به او نشان خواهد داد و راه برای وی کوتاه خواهد شد…

******

این خلق مامورند که آن گویند که کنند، یا آن باشند که نمایند. زبان را با دل آشنا کنند تا زبان آن املا کند که در دل بود، و دل جز راست نگوید. این خلق مامورند به گذاشتن آنچه ایشان را از حق بازدارد، و برداشتن آنچه ایشان را به حق رساند. تا آنچه انداختی است نیندازی، آن چه برداشتنی است نتوانی.

******

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.

******

آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت. شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.

*****************************

ابوسعید ابوالخیر :

روزی شیخ را گفتند: «یا شیخ! فلان مریدت بر فلان راه افتادست، مست خراب».

فرمود:« بحمدالله که بر راه افتاده است از راه نیفتاده است».

******

شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».

گفت: «سهل است . وزغی و صعوه‌ای نیز بروی آب می‌رود ».

گفتند که: « فلان کس در هوا می‌پرد

گفت: «زغنی و مگسی در هوا بپرد».

گفتند: « فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود ».

شیخ گفت : «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود ، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست . مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد .







 



آخرین مطالب
فهرست تمامی مطالب
جهت دسترسی به فهرست و عناوین مطالب وبلاگ اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
عناوین تمامی مطالب وبلاگ